تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

تو کنارم هستی ؟

زیر پرچین غروب یک سبد دلتنگیست ....... تو کنارم هستی ؟

بگذار این سال های حرام بگذرند ....

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت15:16توسط آرمتی | |

گاهی که از خیابان می گذرم . وپیاده رفتن را به سوار شدن های همیشگی ترجیح می دهم ... گاهی که می خواهم برای دقایقی از سبک و هموار راه رفتن به سوی مقصدی لذت ببرم ... همیشه عده ای پیدا می شوند که این گردش عصر گاهی را به کامم تلخ کنند .   من این روز ها روشی یافته ام . که انگار موثر است . می گویم انگار چون مرا مصون می دارد اما نمی دانم آنها را چه می شود. این روز ها وقتی از کنار اوباش همیشه برجای خیابان ها می گذرم  _ اوباشی که فقط ریختشان فرق می کند و همه مثل کالاهای چینی یک شکل اند و بنجل و بی مصرف _ سرم را بالا می گیرم و بی حرکت چشم نه به سویشان چشم غره ای می روم نه قدم هایم را تند می کنم . فقط سرم را بالا می گیرم و می اندیشم خدایم ناظر است و می بیند و می پاید . و آنوقت چون کودکی که از شوق دست پدر در آسمانهاست من نیز از شوق نگاه رعوف خدا به پرواز می آیم .

 آ نها خدای مرا نمی بینند . فقط مرا می بینند که در برابر حرف های پوچشان ، تعریف های زننده شان قد علم کرده ام و انگار که نیستند و انگار که آنها را و صدایشان را از صدای وزوز پشه ای کمتر می دانم که نمی رانمشان . آنها نمی بینند که روح شکننده ی من در آغوش خداوند پنهان است و سرم را محکم چسبانده ام از بیم که رهایم نکند . نه آنها نمی بینند ....

نمی دانید وقتی از خواب بلند می شوی و خدا وند دستهایت را با وسواس مادرانه ای می شوید و در گوشت خوشترین صبح به خیر را زمزمه می کند چه لذت اهورایی دارد . وقتی که مدام هر جا که می روی بدانی که کسی هست بی درخواست بی غرض که فقط تو را می خواهد نه جسم نه نیاز ! که روحت را آن بکرترین بخشی را که خودش داده است و دلواپس آن است هر روز و همیشه و همه جا ...

گاهی بعضی آدمها غرورم را اشتباه می گیرند با خودخواهی و خود بزرگ بینی . اما آن غروری که من می خواهم به آن برسم عین خود کوچک بینی است و نفس کشی . گاهی بعضی حفظ حریم را غرور می دانند و تحجر و دریغ که معنا و لذت داشتن حریم را نمی دانند و افسوس که نمی دانند پاک نگهداشتن حریم در این دوران برای من ، دختر این روزها ،چقدر سخت است . منی که این روز ها گاهی گم می کنم این را که حریم از کجا شروع و به کجا می رسد.

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت21:28توسط آرمتی | |

دیر رسیدم   

         رفته بودی ...

                    من         

                           فقط می خواستم       

                                     ببینمت                

                     از دور....

                                   ببویمت              

                        از دور....                                                 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت13:48توسط آرمتی | |

مثل همیشه که وقتی تابستان می رسد هجوم می برم میان کاغذ پاره های ته کمدم . دیروز هم همین کا رو کردم . زیر ورو کردن نوشته هایی که به اندازه ی احساسشان وقت نوشتن بی سرو ته اند برای من لذت بخش است . نوشته هایی که هیچ وقت تکمیل نشدند و یا از چرک نویسی به پاک نویس شدن عروج نکردند . حاصل سفر دیروزم متن زیر ! که نمی دونم کی و چرا نوشتمش ! فقط می دونم حول و حوش سال ۸۴ بوده به گمانم و من کنکور داشتم احیانا !

آندر خسته ام که نمی دونم چه کار باید بکنم  . یه زندونی .. یه زندونی که راه فرار نداره باید دوران محکومیتش رو طی کنه . یه زندونی که هر چقدر هم خوب رفتار کنه بهش عفو نمی خوره یه زندونی که هیچ کاری نمی تونه بکنه . خستم خسته خسته ! خدایا گناهم چیه ؟ چرا نجاتم نمی دی ؟ چرا آرومم نمی کنی ؟ چرا راحتم نمی کنی ؟ خدایا چرا مارو خلق کردی ؟ چرا اینقدر سختی ؟ هیچ کس نمی تونه بگه بدبختی یعنی چی ؟ هر کسی یه جوری بدبخته ! خوشبخت اونیه که تو قبل از به دنیا اومدن ببریش اون دنیا . من نسبت به بعضیا خوشبختم . می دونم  می دونم به هر کی بگم حتی به خودم می گم  که بدبخت هستم  باور نمی کنه . اما به خدا الان احساس بدبختی می کنم . خدایا  اگه وقتایی وجود داشته باشد که بشه فرشته ها تو برای کمک بفرستی الان یکی از همون وقتاست . یکی از همون وقتا ... دلم آرامش می خواد ....

همش همین بود توی یه کاغذ کاهی کوچیک با خودکار قرمز . نمی دونم چم بوده . هر چی فکر می کنم من توی هیچ دوره ای بدبخت نبودم اونم تا این حد !!! البته یادم هست من همیشه احساساتم زیادی تند بوده ! غم شدید شادی شدید ! اگر این حس فقط برای کنکور بوده خوشحالم که بزودی کنکوری نخواهد بود .

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت12:37توسط آرمتی | |

 

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسند

 گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است

 

 

کوروش کبیر

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 مانده بودم که چه بنویسم که این اس ام اس رسید و من ...

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت13:30توسط آرمتی | |

مستم کن

        نپرس چگونه

                   مستم کن ...

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت19:50توسط آرمتی | |

این را جدی می گویم . عجیب شده ام . عجیب عجیب . از وقتی دارم دوباره شریعتی می خوانم . از وقتی که شریعتی را دارم دوباره درک می کنم و عجیب است  که چقدر الان بهتر درکش می کنم یا نه شاید بهتر است بگو م او  مرا بهتر درک می کند !

کویریات شریعتی برای من کویر ندیده ی مبهوت این روزهاُ خود کویر می  ماند ! مست کننده و اغوا گر ... حال من آرزوی جدیدی هم دارم و ان   دیدن کویر است و شنیدن سکوت کویر و نوشیدن شراب کویر و چیدن ستاره های خیال از روز های خاکی و شبهای اهورایی کویر ...

من حالا می دانم  که مسئله ام چیست  ؟ نه هنوز نه !! اما دارم انگار می فهمم ! دارم از یک خواب غفلت یا یک بغض قدیمی بیدار می شوم !

دکتر جان هر چند می دانم که راهی را که دارم می روم تایید نمی کنی . هر چند خواندم که گفته بودی که کویریات را به کسی توصیه نمی کنی . رنجیست که برای خودت می خواهی و میدانی که ذهن ظریف و ترد وشکننده ی ما تاب ان همه را ندارد اما من حالا در اول ان راه ایستاده ام و لب دروازه ی کویر که وحشت داغش مرا در خود پژواک می دهد فریاد می زنم  : مچکرم دکتر خیلی خیلی مچکرم

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت22:26توسط آرمتی | |

گیج باش

        گنگ باش

             ولی خودت را هرگز خر فرض نکن !

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت11:33توسط آرمتی | |

 

 وقتی کسی رادوست داری و می خواهی با او وداع کنی  مدام می تر سی . می ترسی نتوانی ... نشود .. آنقدرقدرت نداشته باشی که به او یگویی چقدر دلت برایش تنگ خواهد شد . بعضی از آدمها اینجور وقتها گریشان می گیرد و با گریشان حرف می زنند اما وای به حال آنهایی که گریه شان نمی گیرد  ـ مثل من ـ مجبورند در سکوت و میان گریه های دیگران با چشمهاشان حرف بزنند . دوست عزیزم خیلی دیر شناختمت ! خیلی دیر . این دوستی از آن اتفاقاتی بود  که همیشه در کوتاه بودنش حسرت خواهد ماند . می دانی هنوز هم باورم نمی شود که ترم بعد تو نخواهی بود تو با همه ی راه کار هایت ! حرف هایت ! پند هایت !  وای که چقدر خوب بعضی  آدم ها را می شناختی !!!!

چقدر به شعر های مزخرف من گوش دادی ! ایرادهایم را گرفتی و تشویقم کردی ! نمی دانم می دانی چقدر قبولت دارم و داشته ام ؟ دوست عزیزم من هیچ وقت در خداحافظی هایم موفق نبوده ام این را حتما فهمیده ای ! من تا ز مانی که حقیقت بر سرم آوار نشود و جای خالی کسی یا چیزی را نبینم تا آخرین لحظه احمقانه خواهم خندید .. و وقتی باورم شد کز خواهم کرد یک گوشه و آنوقت مطمئن باش یاد همه ی ساعت هایی که با هم کنج تختت می نشستیم ـ همه دور هم ـ و تو چون نگین میان ما بچه کوچولو های بی تجربه می درخشیدی خواهم افتاد و با هر قطره ی غمم خواهم گفت وای که تو چه حوصله ای داشتی !

پریشب که تو داشتی سمینار آخرت را آماده می کردی ما در حیاط نشسته بودیم تا مزاحمت نشویم و به یاد آن شب شاد پیشین سزارین ادبی کردیم !!!

یادت هست ؟ دور هم می نشستیم و هر کس سعی می کرد یک بیت شعر بگوید . چقدر می خندیدیم ! چه چرت و پرت هایی که نمی گفتیم !!

 

به فرما این هم دست گل جدید دست پرورده هایت :

 

خوابم می آید

پلک هایم سنگین است

نمی دانم امشب را چگونه سر کنم بی یار

ماه از شانه ی راستم می تابد

چه سود ؟ ماه هم پشت دیوار است

در خاطره ام می ماند امشب

و سالها بعد به یاد می آورد دیوار این دو عاشق را

نگاه های پر از حرف را

و از دور صداهایی می آید

و وحشت می تازد

یار مرا گذاشته می رود نامرد !

زندگی این است ، همین است

رفتن و رها کردن

عشق و سگ وفرار

و خاطره های ماندگار

و دو دمپایی که مانده اند آن سوی دیوار

صاحب آنها کجاست ؟

این سوی دیوار ؟ آن سوی دیوار ؟

 یا روی درخت مشغول تماشاست ؟

شاید هم سگ او را خورده ! کجاست آن مردک عاشق پیشه ؟

ما چهار تن بودیم

تندخوی ، تازه رسیده ای غریب ، کاتب و ارتفاعی که پست نبود

در تنهاترین شبی که تلخ نبود

رنج نبود و هیچ امتحان مزخرفی نبود !!

به فردا می اندیشیم ، به فردا هایی که شاید مارا از هم بگیرند

و یک دوست فردا وداع خواهد کرد

او خواهد رفت و مارا در بطن ناملایمات ، نا خواسته تنها خواهد گذاشت

گر او برود که به ما بگوید این به و این نه ؟

که بشناساند به ما گرگان در پوستین گوسفند را ؟

 مجالی برای مشورت نمی ماند (این بیت دزدیست ! )

و تلاش مذبوحانه ی تند خوی برای ابراز احساساتش :

بغضی پنهان در میان گره مصنوعی ابروان

و اشکان پنهان پشت پرده پلکان

و تازه رسیده ای غریب، ساک نگشوده گفت :

چگونه پس از تو شعر هایم را نجوا کنم

برای تختی که از غربت تو خالیست ؟

و کاتبی ادیب

با دلی پر از احساس رقیق

با غمی سنگین از دوری رفیق

با خودش می گوید

بعد از او ....

و ارتفاع ، باور نمی کند وداع را

فردا بی شک آغازیست برای ساختن چیزی که او ،

از ما همیشه می خواست

اینکه پاک باشیم و آگاه

حدیث این روز های زندگی

هر چند می خواهیم تو را بسرائیم اما ....

 

 

1387/4/3

شب _ حیاط خوابگاه _ پشت دیوار بتونی _ دانشگاه رامین

جایی که صدای سگ های دانشگاه بداد می کرد چیزی نزدیک حدود ساعت ۲ یا ۳ شب

این هم لینک دست گلایی که در این جنایت ادبی همراه من بودن

 

 دوباره زندگی انجمن شاعران مرده

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت16:2توسط آرمتی | |

مامان جون واسه ی این چیزی که هستم  و چیزی که هستی ممنون ... .

.... .

گیج و مبهوت

نگاهم به تو رفت

تو میان بوسه های گل یاس

 در لب باغچه ی پاک خدا پیچیدی و زمین نام تو را خوب سرود......

دخترم حال تو مادر بودی

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت18:49توسط آرمتی | |