تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟
سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت !

در موردش چی فکر می کنین ؟ فکر می کنین چجور سالی باشه ؟ من که می گم می تونه یه سال خوب باشه ... یعنی از قیافه اش از این هفت و هشت عجیب غریبش پیداست پسر بدی نیست ( من نمی دونم چرا اما فکر می کنم سال ۸۷ یه پسره ! یه پسر هپلی که مدام همه چیز یادش می ره ! )

می دونین ... سال ۸۶ برای من سال خوبی بود من توی این سال کارایی کردم ... فعالیت هایی انجام دادم ... که هیچ وقت سراغشون نرفته بودم و خداییش خاطرات خوبی هم برام مونده ... شاید از بعضی کارها دلخور باشم و بگم شاید بهتر بود انجام نمی دادم . اما همه برا م تجربه بودن ... تجربه هایی سازنده و نو !

راستش دو سه روز مدام می رم خرید . اما اصلا دلم باز نشد برعکس همیشه که خرید رو به این دلیل که منو از پوستین انزوام بیرون می کشید دوست داشتم . این بار هر دفعه که برگشتم خونه انگار یه غم بزرگ رو رو دلم می ذاشتن ! می دونین من نمی خوام از گرونی حرف بزنم ... یا از بد بودن اجناس ... من می خوام از گدا هایی بگم که انگار قسم خوردن نزدیک سال نو زشت ترین تصاویر رو به شهر من ـ اهواز ـ هدیه بدن ... من این چند روزه انواع مختلفی از اون ها رو دیدم . سر بچه ی سیاه وستی که یک دست نداشت . زنی که شاید به اندازه ی یک کودک ۷ ساله بود و نمی توانست راه برود ... یرمردی که گوشه  ی خیابان گریه می کرد و کف سر بی مویش حالت عجیبی داشت ! اندکی فرورفته و تزج ، زخم ، آبکی

 واقعا کسی نیست تا اینا رو سر وسامون بده ؟تا کی باید اینا رو هر بار ببینیم و از شدت ناراحتی رو برگردونیم ؟



دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 |
ببخشید که این همه پست جدید پشت سر هم گذاشتم آخه اینا رو از اون یکی وبلاگم آوردم ... چون دارم اونو می بندم . پس به بزرگی خودتون ببخشید ... قول می دم از این به بعد شبیه آدم بنویسم ! قول قول !

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 |

 
 
برا ی  پرسیدن آمده ام اینبار !

 

آمده ام تا بپرسم که خداوندا برای چه مرا خلق کرده ای ..

 

 میان این همه هیاهو برای چه صدای خسته ی مرا آفریده ای ...



شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 |
سال نو کم کم داره از راه می رسه و من دوباره یاد غم همیشگی ام می یفتم ... یاد عمو نوروز پیر و خسته ای که سال هاست از یاد نواده هایش رفته است و نمی دونم  می تونه با چشمای نا امیدش هنوز منو ببینه که مصرانه از اون یاد می کنم ... نمی دونم هنوز با وجود این همه فراموشی به شهر و دیار ما می یاد ؟ هنوز وقتی راه می ره پشت سرش درختا جوونه می زنن ؟

عمو نوروز پیر و مهربونی که می دونم این روزا خیلی غصه داری ! می شه امسال وقتی می یای حاجی فیروز رو هم با خودت بیاری ؟ مردم شهر من خم و غصه هاشون یه عالمه شده نمی دونم نمی دونم شاید دیگه حاجی فیروز هم از پس دیوار غصه های ما برنیاد ... نمی دونم شایداین مجازات ملتیه که  حاجی فیروز رو به دلقک و عمو نوروز رو به بابانوئل باختن !

نمی دونم هر چی هست مجازات سختیه ... خیلی سخت ...



شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 |
روز زن گذشت . اما من اصلا احساس نکردم که روزی برای من بود . آخه اصلا کسی جشن نگرفت. هیشکی نگفت روزت مبارک .. همه از حقوق نا برابر گفتن اما کسی نپرسید این حقوق کمی که هست رو می شناسم یا نه ؟ کسی ازم نپرسید ته ته قلبم چی می خوام ... کسی ازم نپرسید بغض قلبم چه رنگیه ؟ کجاییه ؟ همه از خودشون گفتن اما هیچ کس از من نگفت ... از اونی که واقعا بودم ... هستم ... یا می خوام باشم ! نه باور کنید روز من نبود . روز خودتون بود ! خود خودتون !

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 |
نمی دونم تا حالا سایت اهدای عضو رفتین یانه ؟ اصلا تا حالا به این فکر کردین دلتون می خواد وقتی روحتون داره پرواز می کنه جسمتون کجا باشه ؟

من دلم می خواد قلبم تو سینه ی عاشقی باشه که هنوز می خواد با قدرت بتپه ... دلم می خواد چشمام هنوز بهار و پاییز رو ببینه حتی اگه تو صورت کس دیگه ای باشه ... من قبل از این که عضو بشم زیاد به مرگ فکر می کردم و به چه جوری مردن ... راستش همش به این فکر می کردم کدوم نوعش درد کمتری داره ؟ اما حالا همش دعام اینه که یه جوری بمیرم که جسمم سالم بمونه ... الان در کنار زندگی سالم از خدا مرگ مغزی هم می خوام ...

نمی دونم شاید به این پست بخندین اما بعد از سریال حلقه ی سبز و ریزش آماری تعداد اعضا ما اعضای قدیمی ای که هنوز روی حرفمون هستیم تصمیم گرفتیم تا یکم شفاف تر حرف بزنیم ...

می دونم همه ی خانواده ها با این مسئله مخالفن ( اکثرشون ) من وقتی ثبت نام کردم از کسی اجازه نگرفتم . بعد نشستم کنار مامانم و براش حرف زدم و گفتم چه کار کردم ... مامانم ناراحت شد . اما بابام بیشتر حرفش این بود چرا قبلش بهش نگفتم منم براش دلیل آوردم که می ترسیدم قبول نکنه و چون این چیزی بوده که به مرگ مربوط می شده احساس کردم می تونم خودم در موردش تصمیم بگیرم . بعد از من برادرم هم ثبت نام کرد و حالا هر دو منتظر رسیدن کارت پیوندتوسط پستیم ...

ازتون می خوام یه سری به این سایت بزنید لازم نیست حتما عضو شید فقط با حال و هواش آشنا بشین .. لینکش توی لینک دونیم پیوند اعضا هست ...

من کرم ها را دوست ندارم ... اما عاشق دختر کوچکی هستم که برای دویدن نیاز به قلبی تازه تر دارد ..



شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 |

سلام

 
 
اول از همه چیز بگم که به من به چشم یه تازه کار نگاه نکنید به چشم کسی نگاه کنید که دفتر خاطرات برای خودش درست کرده و اومده توش اجق وجقای زندگیش رو بنویسه ! چون توی اون یکی دفترش نمی تونه این کار رو بکنه !

دوم اینکه این دختره بد جوری این روزا احساس سر خوشی می کنه و براش دعا کنید که اتفاقی نیفته که بخوره تو حالش ! آخه این دختره تازه یاد گرفته که تریپ افسردگی دائمیش رو چجوری بزاره کنار و مدام به جون خدا و عالمی که خلق کرده غر نزنه !

سوم اینکه بدجوری دلم واسه از راه رسیدن سال ۸۷ بی تابی می کنه !

چهارم اینکه بابا بی خیال پست اول که اینقدر طویل نمی شه !



چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 |
Blog Skin