تفاله امروز هم بداخلاقه هم خنده اش گرفته ! آخه دوست جونش یه گندی زده و پای تفاله نوشته شده ! حالا هر چی تفاله به این دوست جونش می گه بیا خرابکاریت رو جمع کن
دوست جونش می گه نمی تونم ! نمی شه ! آخه چه جوری ؟؟؟
تفاله هم هی می گه خب به من چه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
..........................................................................
می گم نمیدونم این عادیه که آدم برای سوسک ها شعر بگه یا نه !
می گم نکنه خدای نکرده یه تخته ای چیزیم کم باشه ؟ بعد رو دست مامانم بمونم ؟![]()
دوست جونم می گه تو همینجوریشم کسی نمی یاد بگیرتت این خل و چل بازی ها رو هم جلو ملت در بیار !
منم می گم تا دلشون بخواد !![]()
اما الان اون تفاله کوشمولویی که فقط فکر می کرد و هیچ وقت شبیه آدم دردش رو نمی فرمود ! خیلی پررو شده ! ( خواهش می کنم ! قابلی نداشت که !
) هی فرت وفرت از خودش نظر می ده و اصلا هم خجالت نمی کشه ! آخه یکی نیست بهش بگه آخه تفاله تو رو چه به نظر !
تازه این تفاله ی پر رو ! تازگی ها از دیوار راست هم بالا می ره ! همین دیشب ! همین دیشب ! واقعا که ! تفاله !!!!!!!![]()
بی خیال در لفافه حرف زدن !
تفاله دیشب توی یه جلسه بحث شرکت کرده و کلی هم حرفیده !!!
واقعا که تفاله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تفاله جون حواست رو بده یه وقت ! ییهو ! از تفاله ی چایی شیرین ! به تفاله ی قهوه ی تلخ تبدیل نشی !
امضا :وجدان شیر فرهادی تفاله !
عیسی مسیح پیامبری که همه می گن پیامبر صلح بودی ! هیچ این روزا پیرووانت رو دیدی ؟ ـ همشون رو نمی گم اونایی رو می گم که حتما خبر کارهاشون بهت رسیده ! - می دونم که غصه داری ... می دونم تو هم دلت گرفته ... می دونم شاید دلت می خواست مثل علی کوفه تنها بودی ولی اینا دم از تو نمی زدن ... می دونم اونجا تو طبقه ی چهارم که باید آب و هواش دیدنی باشه آب و هوای دلت یچ خوب نیست ... می دونم چون خیلی وقته که دنبال شناختنت بودم ...
عیس مسیح عزیز ! اون بالا ... اونجا نزدیکای خدا ! محمد هم هست حتما ؟ بی زحمت ....
نه عیسی مسیح جونم روم نمی شه ! به حضرت محمد بگو نوشته هام رو نخونه ... من فقط می خوام بگم ناراحتم و ازش خجالت می کشم ... عیسی مسیح جونم می شه بهش بگی من شرمنده ام ؟ شرمنده تر از همه ی اونایی که .... . می دوی آخه اونا که محمد ما رو نمی شناسن !
اما نه لازم نیست بگی !
آخه یه مدت توی بعضی وبلاگها بوی گلهای عجیبی می یاد ... بوی یاس .. بوی مریم ... بوی گل محمدی ....
تفاله شدم
یک تفاله ی اصیل ایرانی ...
........................................................
تفاله ی چایی که باشی
دیگر زندگی ات مال خودت نیست
اهل پرواز هم که نیستی
جایت همیشه همان جاست
ته یک استکان نیم خورده ی تاریک ....
......................................................................... ... !
من الان یک عالمه احساس شاعرانگی در تن دارم ! ( از لهجه ام پیداست ؟ ) آخه دیروز تو خوابگاه شعرام رو واسه یکی از دوستام که تو شعر یدی داره خوندم گفت شعرام اونو یاد شمس لنگرودی می ندازه ! (البته تو سطحی خیلی خیلی ایین تر ! امید وارم به آقای شمس لنگرودی توهین نشده باشه ! ) منم الان دویدم بیام ببینم این شاعر کیه ؟ چون تا حالا از شعراش نخونده بودم !
الانم به خاطر این تشبیه این جوری هستم ! ![]()
چقده می خندیم !![]()
وای ! دانشگاهمون پر شده از گلای رز و محمدی ! و چند نوع دیگه که خوشکلن اما من نمی شناسمشون !
جون می ده واسه قدم زدن ... بستنی خوردن ... خندیدن ... و !![]()
امروزی درحال تماشای اسلاید های استاد بودیم و در حال رویت میکروب ها ! در نتیجه چراغ ها باید خموشیده می شدن ! کی در آغوش کلید برق نشسته بود ؟ من ! استاد فرمود . اجابت کردم ! ما هم به همراه جمیع بروبچ درسخون کلاس مشغول درس گوشیدن شدیم ! ییهو برق ها رفت با صدایی مهیب !
یکم که در تاریکی متفکرانه غوطه خوردیم . استاد گفت نکنه فقط فیوز این قسمت رفته و می شه چراغ روشنید ! و به من نگاه کرد ! یعنی که می فرمایم و تو اجابت کن ! ما هم باز از جامو پا شدیم (اون وقت می گن دختر مردم سر جاش بند نمی شه ... داره ! ) خب حدس استاد که غلوط بود و برق کلهم رفته بود . یکی از اون بین دادید که پرده ها رو بکش نور بیاد ! کشیدیم ! و هی تک تک ما را مجبور کردن همه پرده ها را کشیدن کنیم ! بعد یه خوش نمک بی مزه ! در اومده داد می زنه کولرو هم بی زحمت روشن کن ! من در حالی که از درون این جوری بودم
از برون این شکلی شدم
و اصلا حرصم رو نشون ندادم ! بعدش هم کلی به خودم افتخاریدم ! چون اگه این ها بفهمن حرصت دادن دیگه دست برنمی دارن ! می گم نکنه مریضن ؟؟؟؟![]()
امروزی که داشتم بر می گشتم جفت خونمون یه بچه گنجشک کوشمولو دیدم که خیلی خیلی حیوونی بود ! هر کاری کردم بگیرمش نشد !
هی لابه لای بوته ها قایم می شد ! نمی دونم من به این خوشکلی آخه از چی می ترسید ؟![]()
حالا می ترسم گربه خورده باشدش ! براش دعا کنین !![]()
بنی خانوم نامرد تو چه جوری دلت اومد من کوشمولو رو دعوا کنی ؟ من که گفتم دلم می خواد شاد باشم ! من که گفتم دست خودم نیست ! وای ! نکنه اشکم در بیاد ! ![]()
من تصمیم گرفتم ! یه تصمیم کبری بزرگ بزرگ ! می خوام یه تفاله چایی شیرین خوووشمزه شیرین باشم ! دیگه هم غر غر نمی کنم ! ( بنی خانووووم خوب بید ؟ )![]()
اگه تهدیدتو عملی کنی می کشمت ! ( وقتی تفاله عصبانی می شه ! )![]()
یکی ازم پرسید چرا تفاله چایی گذاشتی اسمتو ! واه ! مردم چه سوالا نمی پرسن ! چه جور مامانای شما می تونن اسم شما ها رو بذارن کبری صغری اصغر اکبر ! من نمی تونم یه تفاله چایی بی آزار باشم !![]()
(ای بابا این نت ما هم که تا می یای دو کلمه اختلاط کنی ... ییهو قطع می شه ! و ضد حال ! )
خب خب خب !
من قرار بود شاد بزیم !چرا ؟ چون دلایل زیادی برای شاد بود دارم :
* من تازه امروز فهمیدم که خانم سیمین بهبهانی سلامته ! و من الکی الکی فکر می کردم فوت شده !
* من هنوز یه خونواده ی خوب دارم با یه عالمه دوست و فامیل و برو بچ !
* همین دیشب تا ساعت ۱ بامداد با بروبچ فامیل پارک بودم !
* هنوز خودم سرپام و می تونم راه برم و مدام بگم من ! من! من!
* من یه بخش خل و چل اندرونی دارم که هر وقت زیادی تریپم ناله می شه سر بلند می کنه و ایکی ثانیه ملت وجودیم رو می ریزه بهم ! یه دیوونه ی کودتاچی شعر پیشه ی درب و داغون ! ( که زاغارت هم هست ..)
اصلا به من چی که عدالت نیست ! جنایت هست ! جنگ هست ! دروغ هست ! ریا هست !
اصلا به من چی که آدم بزرگایی هستن که رژیم می گیرن تا رو فرم بیان وبچه کوچولو های کوشمولویی هستن که از شدت گرسنگی نای لی لی بازی کردن رو هم ندارن !
اصلا به من چی ! مگه من کیم ؟
هیشکی ! یه دختر احمق ( دقیقا احمق !) که فکر می کنه اینایی رو که می فهمه هیشکی دیگه نمی فهمه الا خودش !
دنیای عجیبی شده . گاهی وقتی می یای که دیگران رفتن و تو یه تازه وارد تنها می شی که نمی دونه توی غربتش چه کار کنه !یه غربت بزرگ و بلا استفاده که همیشه در آرزوش بودی اما حالا بی مصرف افتاده یه گوشه ی زندگیت! عین یه پارچه ی خوشکل که دیگه چرک شده و بی ریخت !
دنیای عجیبی شده . چون آدم تکلیفش رو با خودش نمی دونه چه برسه با دیگرون ! هی سعی می کنی با دیگرون و کارای عجیب غریبشون منطقی برخورد کنی اما هی می بینی که نمی شه چون دیگرون غیر منطقی ترین کارای ممکن رو انجام می دن !
دنیای عجیبی شده . چون امسال عید دو روز در میون از آسمون و زمین خاک می باریدو به هیچ کس هم اعتراضی وارد نبود . کار کار کسی بالاتر از این حرف ها بود . تنها کار ممکنه برامون این بود که وقتی هر روز سه وعده گرد و خاک خونه ی خونه تکونی شده و تر وتمیز شده رو می زدودیم سرمون رو بزاویه 90 رو به بالا کج نموده و بگیم خداجون کرمتت رو شکر !
آره عزیز جون دنیاش ، دنیای عجیبی شده !
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
جاتون خالی دیشب بازم عروسی بودم ! خوش بگذشت !
این چند روزه طی تصمیمی که برای دوری از اعصاب خوردی همیشم گرفتم مدام روزی سه وعده با خودم تکرار می کنم سال ۸۶ فوق العاده بود و سال ۸۷ بهتر از اونه ! بخصوص که امسال رنگی مد شده که از اول عشق من بوده .... بنفش !
یه شب( منظور از شب بازه ی زمانی ای از ساعت خواب همه ی خلق های عادی خدا تا ساعت ۶ صبح می باشد )
داشتم با دختر عموم و دختر عمه هام بحث می کردم و از اوضاع بد دنیا و زمونه حرف می زدم ! بعد ییهو دختر عموم به شیوه ای معقول رو بهم کرد و فرمو د ! تو چته ؟ مگه چی می خوای که نداری ؟و من با اینکه جدا همیشه فکر می کردم یه عالمه جواب در قبال این سوال دارم برای لحظاتی لال فرموده شدم و ترسیدم !
من واقعا نمی دونستم چی می خوام ... یعنی همینقدر می دونستم که چیزایی که هست ... همیشه و همه جا اونچیزایی نیستن که من می خوام !
و حالا خدا جون خوب خدام همه ی امیدم به تو و لطفته که بالاخره یه جایی بهم حالی کنی از زندگیم چی می خوام و اصلا من ضایع زاغارت درب داغون رو واسه چی خلق کردی ؟خدا جونی خداییش منتظرم نذاری ها ؟ دلواپسم !![]()
هر روزتون پیروز
سال جدید با همه ی اتفاقای تازه اش از راه رسیده و منو با کله در خودش فرو برده .. نمی دونم از این سال ۸۷ چجوری رد می شم . خوشحال ؟ ناراحت ؟ ترسان ؟ با دلخوشی ؟ می دونین این روزا یه حس غرور بد داره تو تنم وول می خوره .. می دونین یعنی انگار یه جورایی از اینکه خودمم خوشحالم . دلم نمی خواد جای هیچ کس دیگه ای باشم . از خودم خوشم می یاد !![]()
من اصلا آدم خودخواه و مغروری نبودم اما حالا .... ! خب دست خودم که نیست !
این روزا زیاد هم شعر می گم . جالبه انگار واقعا .. بعد از این همه اون کلام واقعی خودم رو پیدا کردم . شاید بالاخره شعرام رو یه مجموعه کردم و افتادم دنبالش که بیرونش بدم . ( همون منتشرش کنم )
دلم می خواد یه انجمن ادبی داشته باشیم . یه انجمن ادبی از بچه هایی که عاشق ادبیات کشورشون هستن و دلشون می خواد یه فضای پر بار ادبی داشته باشن . نمی دونم از کجا باید شروع کنم ؟ اصلا کسی هم هست که مثل من دلش بخواد از این کارا بکنه ؟ اصلا شاید همچین انجمنی هم باشه ؟ کاش یکی راهنماییم می کرد !
جاتون سبز !
روز اول عید ... لحظه ی سال تحویل ! دامادمون تو راه بود ! و سال به خیابون و ماشین و ترافیک براش گشت ! ( امسال هم بابا عیدی داد هم مامان هم دامادمون ! )
روز دوم ... تشریف فرما شدیم شوشتر خونه ی مامان بزرگ ( ما بهش می گیم ننه ! ) و مثل هر سال برامون پلو باقله درست کرد ! ( یادم نمی یاد همراه چی بود ! )![]()
روز سوم ناهار دعوت خاله اینا بودیم . که ناهار رو بردیم باغ پدربزرگم اینا . جاتون خالی با برو بچ یه وسطی توپ زدیم ! . بعد در هنگام برگشت یه تصادف جزئی کردیم که بیشتر از خسارت اعصاب خوردی داشت و وسطی رو کوفتمون کرد !![]()
روز چهارم ... به دنبال خوزستان گردیمون رفتیم مسجد سلیمان خونه عمه اینا و یه ناهر هم آنجا تناول کردیم . سپس بدویدیم اهواز چون شب عروسی خواهر دوستم بود که دوست خواهرم هم بود ! اما چشمتون روز بد نبینه یک پهلو دردی گرفتم که این شکلی شدم
و با این که هم حموم رفته بودم هم لباس خوشکلام رو پوشیده بودم بی خیال عروسی شدم و شیرجه زدم تو رخت خواب و اونقدر حرصم گرفت که از لجم گریه ام گرفت نه از درد ! شب یه شماره ناشناس به گوشیم تک می زنه !
روز پنجم ... من حالم خوب شده اما هنوز دارم ناز می کنم و از رختخواب بیرون نمی یام !
شب باز عقد دعوتیم . من به شکل معجزه آسایی دلم برای عقد رفتن خوب می شه و هیچ کس هم وقت نداره که شک کنه !
بابام سرش خیلی درد می کنه . بردیمش دکتر . فشارش بالا بود . من نگرانم
و در حین نگرانی به این نتیجه می رسم که مامان و بابام سر فشار هم با هم تفاهم دارن !شب همون شماره ناشناس بازم تک می زنه !
روز ششم ... من خوبم دیگه ناز هم نمی کنم . خاله اینا اومدن خونمون عید دیدنی . شب رفتیم عروسی پسر دوست بابام . عروسیشون نه ارگ داست نه ضبط روشن کردن ! من تا حالا همچین عروسی ای نرفته بودم و تمام مدت این جوری بودم و به اونایی که دف می زدن نیگاه می کردم ! مانتومو هم در نیووردم !![]()
روز هفتم ... که همین امروز می باشد ! مامان ساعت یازده ییهو متوجه شد که بشقاب های میوه خوریش کمه و خوبیت نداره ! ما یعنی من و مامان با امید به زندگی بالایی رفتیم بازار و ساعت یک برگشتیم خونه . خرید پر باری بود . !
الانم که بعد هفت روز اومدم نت و هیجان زده می باشم ! راستی امروز هفته نامه ی امرداد رو روی دکه دیدم . خریدم . بعد متوجه شدم هفته نامه ی زرتشتی هاست ! من دوستشون دارم !![]()
