تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

 
 
اگه یه چند روزیه نبودم نه به این خاطر که تو غارمم نه به این خاطر که خدای نکرده اعتیاد نتیم رو ترک کردم . خیر! فقط به شکل مفتضحانه ای در گل امتحان گیر کرده ام !

تا حالا ۲ تا امتحان رو فتح کردم ! که توی هردوانه افتادم ته چاه !

۱. آمار : من ؟ تقلب ؟ من ؟ 

۲. معارف اسلامی ۲ : من نگران خودم شدم !!!!

۳. میکروب عمومی : چقدر این درس آشنا به نظر می یاد .

................................................................

وسط نوشت : تا بعد از امتحانام قصد ندارم پست جدای جدید بذارم ! همین پست رو بسطش می دم تا امتحانای یونی تموم شه . اینو گفتم که اگر دیدین تو لیست دوستاتون تکون نمی خورم فک نکنین آپ نکردم ! بعد از امتحانا می خوام یه بلایی سر وبم بیارم  داغون !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 امروز روز بد و زشت و افتضاح امتحان بود . اما من نیومدم ناله کنم نیومدم جیغ بزنم نیومدم گلومون پاره کنم !

اومدم فقط یه سوال بپرسم و برم ! خیلی متین تر از هر وقتی که گمان کنید و یا به خاطر داشته باشید !

اینکه من بدونم اینکه معده ی گاو ۴ قسمتیه یا ۲ قسمتی به کجای رشته ی شسته رفته ی من مربوطه  ؟ 

..............................................................  

خیر به هیچ عنوان !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

فردا این روزهای ممتد بی مفهوم به پایان می رسند ومن بالاخره پست نو می ذارم .

بیو شیمی رو به معنای واقعی گند زدم می دونم می یوفتم اونم با ۲ و ۳ ! جریان من تو روز قبل از امتحان بیو جریان سه پلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید بود ! ( درست نوشتم ؟)  دل دردی گرفتم که نپرس ! از ساعت ۳ ظهر دیروز تا صبح امروز اینجانب مثل نقل و نبات ۴ عدد مسکن قوی و یک عدد استامینوفن خوردم و اصلا هم نرفتم دکتر ببینم چه مرگمه ! دومیش هم گیر دادن های ده باره و هزار باره ی یه آدم وقت نشناس ! دلم می خوام با همین جزوه قطور بیو بکوبم تو سرش ! حیف که متانت دست آدم رو بدجوری بسته !!!! اما فردا براش دارم ! بذار برم یونی اونوقت ... ....... ...... .......... .... !!!!



چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

 
 
پستی که داغونم کرد هیچ حرفی ندارم

حالم بده

ای اونایی که می خواستین منو به غارم برگردونین . تبریک می گم تونستین !

چه جوری ؟

برین این پست رو بخونین ... پستی که داغونم کرد .. یا شایدم داغون بودم و اون به یادم اوورد وقتی من دارم از غصه های پوچم این جا می گم جفت گوشم ... نمی گم .. برین بخونین !http://goftaniha1385.parsiblog.com



سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 |
داداش جونم بسه دیگه برگرد خونه ! شیطونه می گه بیام دانشگاهتونو یقه ی استادای بی فکرتونو بگیرم ! مگه خودشون خونه زندگی ندارن ! که هی هی شما رو نیگه می دارن .

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 |
خدا جونم سلام .

دوستای محترم و گل وبی جونم هم سلام .

من الان یه آدم به شدت توبه کرده و تر و تمیز و پاکم !

 دیروز با یچه ها ی یونی رفتم علی ابن مهزیار جاتون خالی ! با اینکه همیشه و از دوران طفولیتی تفاله این آرامگاه بغل گوشش بوده این اولین بار بود که می رفتم ! ( البته یه بار وقتی تفاله هنوز اینقدره قد نکشیده بود و یک کودک فینگیلی بود با مامانش رفته بود اما فقط از اون جا کاچی ای که مامان نذر کرده بود یادشه ) حالا ؟ دوسش داشتم . جوش آرومم کرد . وای خدای مهربون ممنون که یادم دادی هر وقت که دلم گرفت می تونم روی کدوم قسمت زمینت حساب کنم ! تازه دیروز نذرمو هم ادا کردم ( شیما جونیم یادت باشه پول شمع ها رو بهت بدم ! ) خولاصه نذرم رو که یه شمع بود دادم تا اون بچه ( که ماجراشو گفتم ) مامانشو پیدا کنه . فکر کنم یه سه سالی سن داشت . من می خوام هر سال تو ماه اردیبهشت براش یه شمع روشن کنم . می دونم اون هیچ وقت اینو نمی فهمه اما خدا که می فهمه !

جاتون خالی من اونجا هم حسابی غیر آدمیزادی رفتار کردم ! از جمله اینکه نمی ذاشتم کسی از رو قبر ها رد شه هر چند می گفتن باعث ریزش گناهاشون می شه اما من ... ( خواهش می کنم وقتی من مردم هر چی هم گناه داشتم از رو قبرم رد نشین ! می دونم که کلی حرصم می گیره ! )

و دوم اینکه تا دوست جونام از خوابگاه برسن من رفتم یه قبر تنها و بی کس قدیمی گیر آوردم و نیشستم کنارش و براش فاتحه خوندم . روش نوشته بود مادر . و از بلند گو ها ی حرم هم صدای نوحه می یومد برای بی بی فاطمه ! چقدر حسم رو تو اون لحظه دوست داشتم . برام مهم نبود که اونی که اون پایین خوابیده کیه مهم این بود که مادر بوده و شاید زمانی من هم بی کس تر از اون اونجا خوابیده باشم !

اما نکته مهم این زیارت این بود که من تنهایی رفتم ! و برای منی که تنهایی هیچ جا نرفتم این یه رکورد بو د ! من جاهایی از شهرم رو دارم کشف می کنم که تاحالا ندیده بودم . بهم تبریک نمی گین ؟

و حالا من :

..........................................................

آها نگفتم چرا اسم پستم رو این گذاشتم ! آخه وقتی داشتم شمعهامو روشن می کردم دستم سوخت . به نظرم کار خدا بود و می دونم هم چرا !

.......................................................

اینم یه متن بی ریط :( واسه چیزی که این روزا کمه ! نگاه معصوم ! )

ای ماه

معصومانه تر بتاب

من از نگاه شهوتناک  خورشید بیزارم !



جمعه دهم خرداد 1387 |

 
 
گریه ام که می گیرد ..

دستمال نمی خواهم

شانه هایت را به من ببخش !



پنجشنبه نهم خرداد 1387 |

بازی

 
 
گفتن بازی ؟ گفتم بازی !

۱۰ تا چیزی که دوست دارم

۱. خدایی که مهربونه و بزرگ

۲. داداش نیما مو !

۳. خونوادم

۴. بنی۶۷ جونمو و دوستای کودکیم

 ۵.شعرایی که می گم تا ۲۴ ساعت اول

۶. دوست جونای دانشگاهیم

۷. یه عالمه کتاب که توی یه ظهر کرخت تابستونی دور برم ریخته و من زیر کولر نشیستم کنارشون

۸. گرمای بخاری تو یه شب چله سرد با یه کتاب فلسفی

۹.نوشتن . نوشتن تا سر حد جنون

۱۰ . وقتایی که بلند بلند با خودم حرف می زنم

۱۱. رویاهام ( اینو نمی گفتم می ترکیدم ! )

۱۰ چیزی که دوست ندارم

۱. آدمایی که فقط ادعا دارن

۲. صدای جویدن آدامس

۳. خودم ! وقتایی که دروغ می گم

۴. شعرام . وقتی ۲۴ ساعت از سرودنشون گذشته !

۵. وقتی کتاب می خونم یا می نویسم یکی هی صدام کنه !

۶. وقتی بچه فرضم می کنن

۷. خودم وقتی تنبلی می کنم

۸ . سو تفاهم

۹. خودم وقتی چیزی رو می گم که باور ندارم فقط می گم که جلوی طرف کم نیوورده باشم !

۱۰. جنگ

اینا هیچ کدوم به ترتیب نیستن !



چهارشنبه هشتم خرداد 1387 |
آخیش ! فرجه ها ! این یعنی که من به مدت ۲ هفته از توی برق آفتاب بیرون زدم راحتم ! ( خیر سرم تازه یه جا خوندم که بهتره آدم از جملات طولانی توی نوشتش استفاده نکنه ! )

من امروز هی نشستم که درس بخونم هی یه دنیا فکر و خیال اومد تو سرم هی اومدم درس بخونم هی یه شیطونه تو جلدم وول خورد که نخونم ! آخرشم نفهمیدم درس خوندم یا نه یکی بیاید و مرا پند و اندرز دهد !

راستش یه مدت دیوونه شدم ! دوست جونام می دونن چی می گم ! دچار یه بیماری وسواس تو رفتار شدم ! اما حالا تصمیم دارم دوباره بشم همون تفاله ی اولی ! همون که همش تریپ بی خیالی می ذاشت واسه رفتاراش !  ( البته این مال خیلی ساااااال های پیشه به سن شمااااها قد نمی ده !  )

خدا جونی آخره هفته نذرمو ادا می کنم ! قولت که یادت نرفته ؟؟؟



یکشنبه پنجم خرداد 1387 |
 



جمعه سوم خرداد 1387 |
دوستت ندارم

 

اینکه چرا این عکس بالا رو گذاشتم نمی دونم . شاید به خاطر ... بی خیال نگم بهتر نیست ؟؟؟؟

دیشب شب بچه ها بود باور کنین ! من دیشب بازار بودم با برو بچ . وقتی اتوبوس داشت از شهدا حرکت می کرد . بچه ای رو دیدم که می دوید و زار می زد . صداش داشت روانیم می کرد اما در های اتوبوس بسته بود و من فقط می تونستم از توی شیشه نگاش کنم که حتی از کسایی که برای کمک به سمتش می رفتن می ترسید . خدایا ! الانم که دارم بهش فکر می کنم تنم می لزه . خداجونم . اون الان کجاست ؟ مامانش رو دید ؟ خدایا . خواهش می کنم هیچ وقت دست منو ول نکن ! من دیشب دیدم چه ترسناک است بی پناه رها شدن میان دنیایی که تماما سیاه است .

خدایا من برای اون پسربچه ی ۳ یا ۴ ساله نذر کردم که امروز چشماشو تو آغوش مامانش باز کنه . خواهش می کنم .

بچه ی بعدی دیشب . هنوز متولد نشده . تو شکم مامان کوشمولوش بود . یه خانوم چوون خجالتی که اتوبوس سر پا بود و با من سر زانندگی بد راننده صحبت می کرد . روش نمی شد به کسی بگه حامله است تا اونا بلند شن .من دیشب که اونو با اون نگاه مقدسش دیدم از اینکه زنم یه دنیا خوشحال شدم .  من نگران بچه اشم . خداجونم حواست بهش هست مگه نه ؟

سومین بچه باز توی همون اتوبوس بود . که یه جوون جاشو بهش داد چون اصلا حالش خوب نبود . بابای پسره نگرانی ای تو چشماش بود که هیچ جای دنیا نمی تونستی ببینی . خداجونم خوبش می کنی ؟

 



پنجشنبه دوم خرداد 1387 |

 
 
بعضی ها ...............

بعضی های دیگه از جمله من ....



چهارشنبه یکم خرداد 1387 |
Blog Skin