تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟
آهسته بران ای عشق

ویران نشوم یک وقت ... .

گاهی وقتا . گاهی روزا . یه حس عجیب سراغم می یاد . بعد من بیچاره به خاطر این حسی که نمی دونم از کجا و چرا اومده باید به زحمت بیفتم . هی مرور کنم کجارفتم این روزا . کیو دیدم این روزا . هی مدام مدام فکر می کنم . آخه کس جدیدی که نیست ! آخه جای جدیدی که نرفتم ! پس این حس لعنتی بی قراری ... این حس عجیب انتظار ... این حس عجیب عاشقی ... ؟  و من  مدام  فکر می کنم که کجا عاشق شدم ؟ کی ؟

حالا باز این حس اومده سراغم . و من زیر لب غر می زنم من کجا و عاشقی کردن کجا !!



جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
اول از همه پدرم روزت مبارک . شاد باش تا شاد باشم و باور کن که می دانم چطور زندگی کنم که به من افتخار کنی ! خیالت جمع...

نمی دونم شاید احمقانه باشه اینکه آدم هر چند پست یه بار بیاد و توی وبلاگش با خداش حرف بزنه . شاید هم احمقانه نباشه چون اون آدم شاید خیلی راحت تر از حرف زدن می تونه بنویسه . می دونی وقتی می یام پای کامپیوتر می شینم و در حالی که وصل شدم به نت . تند و تند تازه مطلبم رو شروع می کنم . همه چیز همون موقع اتفاق می یفته . همون موقع که حروف پشت سر هم واژه می شن و واژه ها پشت سر هم جمله از آب در میان . درست مثل همین الان که نمی دونم این جملات قراره به چی ختم بشن . و کافی معتاد باشی ! هم به نوشتن و هم به نت . اونوقته که وبلاگ می شه خود خود اصل جنس . و اگر یه بار یه روز انگشتات درد بگیره . چشمات بی تاب بشن و تو توی ذهن کوچیک اندازه ی فندقت هیچ ایده ای برای نوشتن نداشته باشی ... باز خدا از راه می رسه . خدایی که در یه لحظه می تونه از حالت عام و همگانی بودن تبدیل بشه به خدای خود خودت . خدایی که تو باهاش خاطره داری و اون تو رو خوب می شناسه . خدایی که می یاد جلوی چشمت و هی تو رو صدا می زنه تا تو یه دفعه یادت بیاد که خیلی وقته برای خدات نامه ننوشتی . خیلی وقته براش نگفتی که اون گزارش های وحشتناک فرشته ها از دید تو چه جورین . یادت بیاد خیلی وقته حتی با خدا دعوا نکردی . بعد همینطور که داری این واژه ها رو تند تند  و ردیف ردیف می چینی ترس برت داره نکنه آدرس خدا رو گم کرده باشی ! نکنه خدا اسباب کشی کرده باشه ! نکنه فرشته ها باز تو رو دور زده باشن ! نکنه باز از یه سوراخ دو بار گزیده شدی ! نکنه از ماجرای سیب و مار درس نگرفته باشی و به یه فرشته ی دیگه اعتماد کرده باشی ! نکنه باز آدم  شده باشی !!!



چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |

این روزهای مه گرفته ی جدید شبیه هیچ کس نیستم حتی شبیه مردم خودم. من اینجا رها شده ام رهای رها ... خودم هم نمی دانم علت این ویرانی ام چیست کجا باید دنبالش بگردم ؟ کجای  زندگی غمزده ی این مردم ؟ من غریب نیستم... به اندازه ی تمام روزها ی عمر این مردم اینجا بوده ام اما .............. !

من میان بوته ها روییده ام ... خاک بوده ام ... آب بوده ام و گاه باریده ام از آسمان خویش . من ماه بوده ام تابیده ام میان شب خسته ی زمین . من آه بوده ام . من شمع بوده ام .

 من سال ها پیش زنده بوده ام ...



سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 |

 
 

تو رادیدم که در من تازه می گشتی

میان این تن خسته

تو پیدا و مصور باز می گشتی

 

هیچی برای نوشتن به ذهنم نمی رسه . شاید به خاطر فلسفه باشه . آخه جدیدا زدم تو کار کتابای فلسفی . راستش گاهی زیادی نوشته های دیگران رو خوندن مضر هم هست ! توی هجوم کلمات اونها گم می شی ... گیجی ! مثل بچه ی نابالغی که توی دادگاه الهی وارد شده باشه ! اونم قایمکی و پنهانی ... هم می ترسی که گوشت رو بگیرن و از دادگاه بندازنت بیرون و هم از کارهای بزرگتر ها چیزی نمی فهمی ..

نمی دونم . شاید یه فرصتی به خودم هم بدم . اما مسئله اینه که من هر چی بیشتر می خونم حریص تر می شم . حریص و حریص و حریص تر



یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |

آدم

 
 
اینجا کسی آدم نیست !

آهای سایه نشین های دور

آنجا کسی آدم هست ؟؟؟

آهاااای !

آنجا کسی آدم هست ؟؟؟؟؟



پنجشنبه بیستم تیر 1387 |

گاهی که از خیابان می گذرم . وپیاده رفتن را به سوار شدن های همیشگی ترجیح می دهم ... گاهی که می خواهم برای دقایقی از سبک و هموار راه رفتن به سوی مقصدی لذت ببرم ... همیشه عده ای پیدا می شوند که این گردش عصر گاهی را به کامم تلخ کنند .   من این روز ها روشی یافته ام . که انگار موثر است . می گویم انگار چون مرا مصون می دارد اما نمی دانم آنها را چه می شود. این روز ها وقتی از کنار اوباش همیشه برجای خیابان ها می گذرم  _ اوباشی که فقط ریختشان فرق می کند و همه مثل کالاهای چینی یک شکل اند و بنجل و بی مصرف _ سرم را بالا می گیرم و بی حرکت چشم نه به سویشان چشم غره ای می روم نه قدم هایم را تند می کنم . فقط سرم را بالا می گیرم و می اندیشم خدایم ناظر است و می بیند و می پاید . و آنوقت چون کودکی که از شوق دست پدر در آسمانهاست من نیز از شوق نگاه رعوف خدا به پرواز می آیم .

 آ نها خدای مرا نمی بینند . فقط مرا می بینند که در برابر حرف های پوچشان ، تعریف های زننده شان قد علم کرده ام و انگار که نیستند و انگار که آنها را و صدایشان را از صدای وزوز پشه ای کمتر می دانم که نمی رانمشان . آنها نمی بینند که روح شکننده ی من در آغوش خداوند پنهان است و سرم را محکم چسبانده ام از بیم که رهایم نکند . نه آنها نمی بینند ....

نمی دانید وقتی از خواب بلند می شوی و خدا وند دستهایت را با وسواس مادرانه ای می شوید و در گوشت خوشترین صبح به خیر را زمزمه می کند چه لذت اهورایی دارد . وقتی که مدام هر جا که می روی بدانی که کسی هست بی درخواست بی غرض که فقط تو را می خواهد نه جسم نه نیاز ! که روحت را آن بکرترین بخشی را که خودش داده است و دلواپس آن است هر روز و همیشه و همه جا ...

گاهی بعضی آدمها غرورم را اشتباه می گیرند با خودخواهی و خود بزرگ بینی . اما آن غروری که من می خواهم به آن برسم عین خود کوچک بینی است و نفس کشی . گاهی بعضی حفظ حریم را غرور می دانند و تحجر و دریغ که معنا و لذت داشتن حریم را نمی دانند و افسوس که نمی دانند پاک نگهداشتن حریم در این دوران برای من ، دختر این روزها ،چقدر سخت است . منی که این روز ها گاهی گم می کنم این را که حریم از کجا شروع و به کجا می رسد.



سه شنبه هجدهم تیر 1387 |
دیر رسیدم   

         رفته بودی ...

                    من         

                           فقط می خواستم       

                                     ببینمت                

                     از دور....

                                   ببویمت              

                        از دور....                                                 



سه شنبه هجدهم تیر 1387 |
مثل همیشه که وقتی تابستان می رسد هجوم می برم میان کاغذ پاره های ته کمدم . دیروز هم همین کا رو کردم . زیر ورو کردن نوشته هایی که به اندازه ی احساسشان وقت نوشتن بی سرو ته اند برای من لذت بخش است . نوشته هایی که هیچ وقت تکمیل نشدند و یا از چرک نویسی به پاک نویس شدن عروج نکردند . حاصل سفر دیروزم متن زیر ! که نمی دونم کی و چرا نوشتمش ! فقط می دونم حول و حوش سال ۸۴ بوده به گمانم و من کنکور داشتم احیانا !

آندر خسته ام که نمی دونم چه کار باید بکنم  . یه زندونی .. یه زندونی که راه فرار نداره باید دوران محکومیتش رو طی کنه . یه زندونی که هر چقدر هم خوب رفتار کنه بهش عفو نمی خوره یه زندونی که هیچ کاری نمی تونه بکنه . خستم خسته خسته ! خدایا گناهم چیه ؟ چرا نجاتم نمی دی ؟ چرا آرومم نمی کنی ؟ چرا راحتم نمی کنی ؟ خدایا چرا مارو خلق کردی ؟ چرا اینقدر سختی ؟ هیچ کس نمی تونه بگه بدبختی یعنی چی ؟ هر کسی یه جوری بدبخته ! خوشبخت اونیه که تو قبل از به دنیا اومدن ببریش اون دنیا . من نسبت به بعضیا خوشبختم . می دونم  می دونم به هر کی بگم حتی به خودم می گم  که بدبخت هستم  باور نمی کنه . اما به خدا الان احساس بدبختی می کنم . خدایا  اگه وقتایی وجود داشته باشد که بشه فرشته ها تو برای کمک بفرستی الان یکی از همون وقتاست . یکی از همون وقتا ... دلم آرامش می خواد ....

همش همین بود توی یه کاغذ کاهی کوچیک با خودکار قرمز . نمی دونم چم بوده . هر چی فکر می کنم من توی هیچ دوره ای بدبخت نبودم اونم تا این حد !!! البته یادم هست من همیشه احساساتم زیادی تند بوده ! غم شدید شادی شدید ! اگر این حس فقط برای کنکور بوده خوشحالم که بزودی کنکوری نخواهد بود .



یکشنبه شانزدهم تیر 1387 |

 
 
 

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسند

 گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است

 

 

کوروش کبیر

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 مانده بودم که چه بنویسم که این اس ام اس رسید و من ...



پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |
مستم کن

        نپرس چگونه

                   مستم کن ...



چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |
این را جدی می گویم . عجیب شده ام . عجیب عجیب . از وقتی دارم دوباره شریعتی می خوانم . از وقتی که شریعتی را دارم دوباره درک می کنم و عجیب است  که چقدر الان بهتر درکش می کنم یا نه شاید بهتر است بگو م او  مرا بهتر درک می کند !

کویریات شریعتی برای من کویر ندیده ی مبهوت این روزهاُ خود کویر می  ماند ! مست کننده و اغوا گر ... حال من آرزوی جدیدی هم دارم و ان   دیدن کویر است و شنیدن سکوت کویر و نوشیدن شراب کویر و چیدن ستاره های خیال از روز های خاکی و شبهای اهورایی کویر ...

من حالا می دانم  که مسئله ام چیست  ؟ نه هنوز نه !! اما دارم انگار می فهمم ! دارم از یک خواب غفلت یا یک بغض قدیمی بیدار می شوم !

دکتر جان هر چند می دانم که راهی را که دارم می روم تایید نمی کنی . هر چند خواندم که گفته بودی که کویریات را به کسی توصیه نمی کنی . رنجیست که برای خودت می خواهی و میدانی که ذهن ظریف و ترد وشکننده ی ما تاب ان همه را ندارد اما من حالا در اول ان راه ایستاده ام و لب دروازه ی کویر که وحشت داغش مرا در خود پژواک می دهد فریاد می زنم  : مچکرم دکتر خیلی خیلی مچکرم



سه شنبه یازدهم تیر 1387 |

.... !

 
 
گیج باش

        گنگ باش

             ولی خودت را هرگز خر فرض نکن !



شنبه هشتم تیر 1387 |

 

 وقتی کسی رادوست داری و می خواهی با او وداع کنی  مدام می تر سی . می ترسی نتوانی ... نشود .. آنقدرقدرت نداشته باشی که به او یگویی چقدر دلت برایش تنگ خواهد شد . بعضی از آدمها اینجور وقتها گریشان می گیرد و با گریشان حرف می زنند اما وای به حال آنهایی که گریه شان نمی گیرد  ـ مثل من ـ مجبورند در سکوت و میان گریه های دیگران با چشمهاشان حرف بزنند . دوست عزیزم خیلی دیر شناختمت ! خیلی دیر . این دوستی از آن اتفاقاتی بود  که همیشه در کوتاه بودنش حسرت خواهد ماند . می دانی هنوز هم باورم نمی شود که ترم بعد تو نخواهی بود تو با همه ی راه کار هایت ! حرف هایت ! پند هایت !  وای که چقدر خوب بعضی  آدم ها را می شناختی !!!!

چقدر به شعر های مزخرف من گوش دادی ! ایرادهایم را گرفتی و تشویقم کردی ! نمی دانم می دانی چقدر قبولت دارم و داشته ام ؟ دوست عزیزم من هیچ وقت در خداحافظی هایم موفق نبوده ام این را حتما فهمیده ای ! من تا ز مانی که حقیقت بر سرم آوار نشود و جای خالی کسی یا چیزی را نبینم تا آخرین لحظه احمقانه خواهم خندید .. و وقتی باورم شد کز خواهم کرد یک گوشه و آنوقت مطمئن باش یاد همه ی ساعت هایی که با هم کنج تختت می نشستیم ـ همه دور هم ـ و تو چون نگین میان ما بچه کوچولو های بی تجربه می درخشیدی خواهم افتاد و با هر قطره ی غمم خواهم گفت وای که تو چه حوصله ای داشتی !

پریشب که تو داشتی سمینار آخرت را آماده می کردی ما در حیاط نشسته بودیم تا مزاحمت نشویم و به یاد آن شب شاد پیشین سزارین ادبی کردیم !!!

یادت هست ؟ دور هم می نشستیم و هر کس سعی می کرد یک بیت شعر بگوید . چقدر می خندیدیم ! چه چرت و پرت هایی که نمی گفتیم !!

 

به فرما این هم دست گل جدید دست پرورده هایت :

 

خوابم می آید

پلک هایم سنگین است

نمی دانم امشب را چگونه سر کنم بی یار

ماه از شانه ی راستم می تابد

چه سود ؟ ماه هم پشت دیوار است

در خاطره ام می ماند امشب

و سالها بعد به یاد می آورد دیوار این دو عاشق را

نگاه های پر از حرف را

و از دور صداهایی می آید

و وحشت می تازد

یار مرا گذاشته می رود نامرد !

زندگی این است ، همین است

رفتن و رها کردن

عشق و سگ وفرار

و خاطره های ماندگار

و دو دمپایی که مانده اند آن سوی دیوار

صاحب آنها کجاست ؟

این سوی دیوار ؟ آن سوی دیوار ؟

 یا روی درخت مشغول تماشاست ؟

شاید هم سگ او را خورده ! کجاست آن مردک عاشق پیشه ؟

ما چهار تن بودیم

تندخوی ، تازه رسیده ای غریب ، کاتب و ارتفاعی که پست نبود

در تنهاترین شبی که تلخ نبود

رنج نبود و هیچ امتحان مزخرفی نبود !!

به فردا می اندیشیم ، به فردا هایی که شاید مارا از هم بگیرند

و یک دوست فردا وداع خواهد کرد

او خواهد رفت و مارا در بطن ناملایمات ، نا خواسته تنها خواهد گذاشت

گر او برود که به ما بگوید این به و این نه ؟

که بشناساند به ما گرگان در پوستین گوسفند را ؟

 مجالی برای مشورت نمی ماند (این بیت دزدیست ! )

و تلاش مذبوحانه ی تند خوی برای ابراز احساساتش :

بغضی پنهان در میان گره مصنوعی ابروان

و اشکان پنهان پشت پرده پلکان

و تازه رسیده ای غریب، ساک نگشوده گفت :

چگونه پس از تو شعر هایم را نجوا کنم

برای تختی که از غربت تو خالیست ؟

و کاتبی ادیب

با دلی پر از احساس رقیق

با غمی سنگین از دوری رفیق

با خودش می گوید

بعد از او ....

و ارتفاع ، باور نمی کند وداع را

فردا بی شک آغازیست برای ساختن چیزی که او ،

از ما همیشه می خواست

اینکه پاک باشیم و آگاه

حدیث این روز های زندگی

هر چند می خواهیم تو را بسرائیم اما ....

 

 

1387/4/3

شب _ حیاط خوابگاه _ پشت دیوار بتونی _ دانشگاه رامین

جایی که صدای سگ های دانشگاه بداد می کرد چیزی نزدیک حدود ساعت ۲ یا ۳ شب

این هم لینک دست گلایی که در این جنایت ادبی همراه من بودن

 

 دوباره زندگی انجمن شاعران مرده



چهارشنبه پنجم تیر 1387 |
مامان جون واسه ی این چیزی که هستم  و چیزی که هستی ممنون ... .

.... .

گیج و مبهوت

نگاهم به تو رفت

تو میان بوسه های گل یاس

 در لب باغچه ی پاک خدا پیچیدی و زمین نام تو را خوب سرود......

دخترم حال تو مادر بودی



سه شنبه چهارم تیر 1387 |

خدای بزرگ و مهربانم سلام .

 

امیدوارم آن بالا در آسمان هفتم _ جایی که هر چقدر هم که می گویند همه جا هستی من به آنجا می شناسمت .. جایی که خدای کودکی هایم همیشه آنجا بود _ زیاد از دست ما حرص نخورده باشی .

 

این پست را می نویسم که بگویم تابستان هم رسید . یک تابستان که عجیب با بوسه های داغ و تب دارش مرا به خود می خواند... این پست را می نویسم که بگویم خدایا بهشتم را که یادت هست ؟ بهشتی که یک روز در خواب و بیداری قولش را دادی و من برای همین مدت هاست در شب ها و روز هایم پی نشانی اش می گردم . خدایا بهشتم آنقدر زمینی و واقعی است که نمی تواند خواب بوده باشد یا خیال ! خدایا بهشتم را به من لطف می کنی ؟

 

می دانم که می دانی کدام بهشت را می گویم . اما برای خودم هم که شده باز هم برایت می گویم آخر من هم یک آدمم و آدم ها همه را به کیش خود می پندارند !

 

بهشت من یک دشت بی انتهاست . یک دشت خالی لبریز از تنهایی ! دشتی که در آن ، آنقدر تنها باشم که خودم را هم حس نکنم . خدایا در دشت من ، بهشت تنهایی من ، می خواهم درست مثل کودکی هایم لباس بپوشم . بی قید وبند ! _ یک دامن چین دار کوتاه ، یه تاپ عروسکی با موهایی که دستهای تو مثل آنوقت ها به بهانه ی باد نوازششان می کند . و آنوقت بدوم . تمام راه بی انتهای دشت را ، تا جایی که انگار مرکز دشت من است و همه ی شعاع های ناتمام بهشت من به من ختم شود و انعکاس بگیردو از نو شروع شود . خدایا می خواهم آنجا وسط دشت تنهایی هایم ، جایی که کسی نیست تا نصیحتم کند ، سرزنشم کند و یا حتی برایم دل بسوزاند ، فریاد بزنم . فریاد بزنم برای همه ی عقده هایی که نمی دانم چرا ولی در منند ! برای همه ی حرف هایی که دارم اما نمی گذارند تا بزنم و برای حرف هایی که از من نیستند اما مثل یک مشق شب کهنه باید هزاران بار بزنمشان و تو شاهدی که این وقت ها چقدر از درون تحقیر می شوم ! برای همه ی غم ها و درد هایی که در من نیستند ، اما در منند آنقدر که ثانیه ثانیه لمسشان می کنم و نفس نفس می بلعمشان . برای همه ی غصه هایی که مادر می گوید نباید درگیرشان شوم ، دوستانم می گویند نباید خودم را با آنها آزار بدهم و فامیل ! آنها هرگز فکر هم نمی کنند من به آنها فکر می کنم .

خدایا می خواهم آنقدر در بهشت دشت تنهایی هایم _ جایی که دشت از هر آدمی گریزان است _ آنقدر داد بزنم تا از این من لعنتی تلمبار شده با این بوی تعفن خیره اش رها شوم . وای که اگر رها شوم ! خالی خالی درست مثل دشت ...

 و بعد تو می دانی و خودم هم می دانم که گریه ام خواهد گرفت ، زانوهایم خم خواهد شد و من به اندازه ی بغض های باز نشده ی نا مفهوم بیست و یک ساله ام گریه خواهم کرد . گریه ای که دیگر درد نیست آزادی است مثل پرواز ! من زانو خواهم زد در مخمل سبز بهشت و تو ، خدایی که تنهایی دشت مرا لبریز می کنی مرا در آغوش خواهی کشید _ چه لذتی خواهد داشت آرمیدن در آغوش حامی ای که می پرستیش _ و به جای همه ی شانه هایی که وقت بغض هایم آرزو کرده ام بر استواری تو خواهم گریست . و گریه هایم بالاخره در یکی از این روز های ابدی دشت تمام خواهد شد و من و تو ، بنده و خدای او ، با هم اخت می شویم . تو مرا چون همیشه و من تورا به شیوه ای نوین در ک می کنم . من آنوقت دراز خواهم کشید میان دشتی که لبریز شده است از گل های رنگارنگ تو و دست هایم را از هم باز خواهم کرد چون صلیب رهایی و تو را با همه ی عظمت بیکرانت در آغوش خواهم گرفت چون تو تنها کسی هستی که ساکن بهشت من ، دشت تنهایی من است و من می دانم که می دانی که من تنها تو را دارم ... .   

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خدایا کوله بار خستگی هامو می ذارم پشت در تابستون خودت هواشونو داشته باش !

..................................................

پ.ن . توجه دارین این قالبه چقد شبیه بهشت منه ؟ جدا وقتی دیدمش داشتم پر در می آوردم . من این هماهنگی پست و قالب و بدجوری به فال نیک گرفتم ... !



یکشنبه دوم تیر 1387 |
Blog Skin