تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

تسلیت

 
 
مرگ شبیه هیچ چیز نیست حتی شبیه مرگ ...

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 |

صامت

 
 
عجیب است  که نمی دانم

 گریه هایم  شبیه خنده هایم آبکی شده اند

یا خنده هایم شبیه گریه هام....!



چهارشنبه سی ام مرداد 1387 |

شوشتر همیشه برای من چیزی ورای  شهری کوچک افتاده بر گوشه ی نقشه بود  . شوشتر .... هر حرفش برای من بوی بچگی ای شیرین و خواب آلود را می دهد ....

این روز ها که دلم درد می کند تنها مرهمم همین شوشتر است . با همه ی کوچه پس کوچه های قدیمی و نا امنش ... با مجموعه آبشار های کم آب این روز هایش ... آب هایش ... باغ هایش ... صاحب زمانش ... ودرخت های کنارش !

بچه تر که بودیم آرزو می کردم یه روز برگردیم شوشتر برای زندگی اما حالا .... بچه که بودم هفته ها می رفتم شوشتر خونه ی مادربزرگ مادریم ... و بعد تور تابستانی ما شروع می شد . من بودم و دختر خاله و خاله کوچیکه ... ما بودیم و خاله بازی ... خونه ی قدیمی مادربزرگ ...

چند روز پیش بعد از دو سه سال باز بچه شدم و برای بچگی هایم رفتم خانه ی مادر بزرگ . مثل همیشه خانه ی مادربزرگ شلوغ بود و منتظر . منتظر ما ... من ... نوه های قد و نیم قد . .. مادربزرگ بود ، خاله ی مادرم ( که برای ما مثل مادربزگ می مونه ) خاله کوچیکه و بالاخره زحمتکش ترین پدر بزرگ دنیا ! خدایا یادمه ! یادمه تا چند سالگی ! جفت پا می رفتیم رو کف دست همین پدر بزرگ و پدربزرگ ما رو بلند می کرد با دست های پینه بسته ای که پوست نرم پا های مون رو به خارش می انداخت .. چقدر افسوس خوردم که دیدم حالانه من کف دستای پدربزرگ جامی شم نه دست های پدر بزرگ تاب بلند کردن من رو دارن . دلم همون روز ها رو می خواست . روز های قدیمی ما ...

 

.................................................

چه روز هایی داشتیم ! من دختر خاله و خاله کوچیکه و خاله بازی .... حرف زدن های تا سحر تو اتاق خاله گل ، یادش بخیر . وقتی می رم شوشتر همه دوباره به سمتم پرواز می کنن . همه ی آن خاطرات خوشی که از لابه لای جیغ و داد ها و خنده های کودکیم لابه لای شوشتر پا برجاست .

چقدر شاد بودیم . فرقی نداشت که کجا بودیم . اگر با خونه ی مادری بودیم . با جمعی که همیشه جمع بود می رفتیم باغ پدر بزرگ . ما بچه ها با چه ذوقی پشت وانت دایی می نشستیم . با چه شوقی عمو رو وادار می کردیم ما رو با موتورش دور بده . یادش بخیر وقتی جمع می شدیم عمو محمد ( شوهر خاله ام ) دف می زد عمو محمودم نی می زد . بابا ضرب می گرفت و بابابزرگ آواز می خوند . ما هم دست می زدیم و با بابابزرگ هم نوایی می کردیم ( کاری که هنوزم گاهی انجام می دیم !! ) یا اگه با خونواده ی پدری بودیم تبدیل می شدیم به یه مشت نوجوون سر خوش و سر حال که داداش تنبک می زد و ما بلند بلند می خوندیم و عمه دایره می زد . چه ترانه ها هم که نمی خوندیم !

کفتر کاکل به سر وای وای ... این خبر از من ببر وای وای .. بگو به یارم که دوسش دارم ... بگو برگرده چشم براشم مو .. خاطر خواشم مو

یا

آبادانه چه شهر خوبانه/ قربون شهرش برم  ستاره بارانه .... اول جنگ همه فرار کردن / رفتن شیراز زود ازدواج کردن.... آسمون لخته /ستاره هاش جفته / دخترا دس بزنین که پسراش مفته !! ( این قسمت ترانه همیشه بحثمون می شد آخه پسرا بر عکس می خوندن که : پسرا دست بزنین که دختراش مفته !!! )

 

یاد کلوچه پختن های خاله گل و مادربزرگ .... یاد عروسی هایی که همه آشنا بودن و پر بودن از بچه های هم سن و سال . بچه هایی که الان وقتی می بینیشون سرخ می شی وقتی یاد گرگم به هوا و سک سک و زووو می افتی . .. یاد یه قل دو قل بخیر ....

 

ببخشین . .. بد نوشتم ... آخه بد ترین چیز واسه نوسنده اینه که موقع نوشتن احساساتی بشه ...



سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |
خیالی نیست

زنده به گورم بسپار

من به یاد روز های دور در خواب خواهم رفت ....

.......................................

این احساس منه وقتی خبر لایحه ای رو شنیدم که قرار جای قانون تحکیم خانواده رو بگیره !!!! تا بعضی آقایون ( دور از جون بابام و داداشام ! ) گند بزنن به هرچی وفاداری و عشق و خانواده است !!!!

* مودم ردیف شد . خدا به همه برادر بزرگتر عطا کنه !

*راستی نیمه شعبانتون مبارک  !!!!

* به زودی یه پست راجع به سفرم می ذارم... خیلی خوش گذشت ...



سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |
وای ! اینکه مودم آدم بترکه بد دردیه ! انقدر که آدم رو از خونه نشینی در میاره می فرسته مسافرت ! من الان تو مسافرتم !!!! و از خونه مادربزرگم اینا وصل شدم نت ! تکنولوژی و سنت در کنار هم !

خدا هیچ کس رو محتاج مودم نکنه !!!!



دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 |

دلداری

 
 
زندگی ! بخند ..

غمت  بیشتر ز غصه های من که نیست !

ببین چگونه من تمام شهر را به خنده شاد می کنم !

زندگی ! بخند ...

برای تو همیشه یک بهانه هست .

مگر شبیه من شدی که پی به پی

حرف رفتن و بریدن و غروب می زنی ؟

زندگی ! بخند ...

تو یک هزار غنچه ای ! برای وا شدن بخند !!



پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |
داغی هوا تازه شکسته بود . دختر کیفش را در دست گرفته بود و آهسته گام بر می داشت . از میان آپارتمانهای صاف و یک شکل می گذشت . نسیم گرم اما ملایمی می وزید . از کلاس باز می گشت . محوطه خلوت بود و کسی نبود . این سبب می شد تا دخترک رفتار همیشه اش را فراموش کند .سبک تر گام بر دارد و به جای نگاه های ممتد به جلو سرش را مدام به اطراف بچرخاند و از طبیعت سبز کمیاب لذت ببرد . سکوت عمیق بود و بکر . انگار همه چیز طعم دیگری داشت . دخترک برای لحظه ای گمانی خام را مزه کرد . گویی او تنها انسان روی زمین بود . ناگهان صدای گام هایی با شتاب او را به خود آورد . کسی از پشت سر گفت : سلام

دختر با تعجب : سلام . و به راهش ادامه داد همه ی شکوه اهورایی لحظه از بین رفته بود . او تنها انسان روی زمین نبود .

پسر : می شه چند لحظه ؟!

دختر : بله ؟! ( این دیگه کی بود ؟ اصلا می شناسمش ؟ تا حالا ندیده بودمش ! )

پسر لحظه ای اطراف را پایید : می شه شماره ی منو داشته باشین ؟

دختر با لبخندی تلخ : نه !!

پسر انگار که انتظار دیگری داشت جا خورد : چرا ؟؟

دختر اصلا حوصله ی بحث و نصیحت را نداشت . اصلا بلد هم نبود . هر وقت این کار را کرده بود شکست خورده بود. : همین طوری ..

وبه راهش ادامه داد . پسر لحظه ای ایستاد و بعد باز دنبال دختر راه افتاد ( خداییش ته آدم سمج بود ) دختر احساس بدی داشت . دلش نمی خواست این ماجرا بیشتر ادامه پیدا کند.

پسر : من فکر می کردم شما فرق می کنید ... نمی دونستم ..

دختر اندیشید  شاید تقصیر خودش بود . نباید به خیال تنهایی انقدر رها رفتار می کرد . باید باور می کرد همیشه و همه جا باید زندانی بود . همیشه چشمی برای دیدن هست . ایستاد . قبل از این که به خیابان اصلی محلشان بپیچد . سعی کرد عصبانیتش را در صدایش بریزد . : ببین آقا من اصلا حوصله این مزخرفات رو ندارم . اینجا هم محله ی ماست . خوش ندارم دیگه این مسخره بازی رو ادامه بدین .

پسر ایستاد . یا شاید هم رفت . دختر با انتهای سرعتش قدم برداشت . پشت سرش را نگاه نکرد . خانه شان را دور زد و از در دیگر وارد شد . اینطوری حتما خانه شان را گم می کرد .

پایان ماجرا ! خانه ای گرم در انتظارش بود ..( امید وارم دیگه ادامه دار نباشضه !!! ) 

 



سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |
اصلا روزگار خوبی نیست ! اصلا !

نه شمعی هست نه پروانه ای ...

شمع ها چراغ شده اند و پروانه ها پشه هایی کور !

خدا آخر و عاقبت مارا در این شبها ی پر نور و پشه بخیر کند ....

 آمین !



دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 |
بچه ها دلم تنگ شده !!! عجیبه اما شده !!! یاد اکیپمون بخیر ! چند شب پیش داشتم ماجرای یک سال دانشگامونو برای یکی از بچه های فامیل تعریف می کردم . اینکه کجا ها رفتیم ! چه کار کردیم ! به چی ها خندیدیم ! با چیا گریه کردیم ! دهنش قد غار علی صدر همدان باز شده بود ـ تا حدی که می شد زبون مادربزرگ رو توش دید ـ خدایی کی قد ما از یه سال یونیش این همه خاطره داره ! حالا رو نبینید که دور از همیم و هممون یه شهر ! هر چند دوتاتون ( بله خجالت نکشین با خودتونم !!! ) تو تهران با هم ملاقات داشتین و اس ام اس دادین و حال گرفتین ( براتون دارم خانم خانمها !!! ) ـ چرا اینجا دارم داد بزنم ؟ آخه یه مدته حرف زدن یادم رفته فقط می نویسم ! اونم تند تند ! باید بگم که من طفلکی در حالیکه شما دارین حال آب و هوای تهران رو می برین تند تند خاک می خورم و از خونه بیرون نمی زنم !!! دیشب که شبکه ۲ داشت بالاخره به اوضاع آب و هوای خوزستان می پرداخت فهمیدم چرا هر وقت می رم بیرون تا ساعت ها سردرد داریم ! خداییش ما هنوز هم آدمیم ؟ من فکر کنم ما تبدیل به گونه ای مقاوم از انسان ها شدیم ! وقتی توی هوایی با آلودگی ۳۶ برابر حد مجاز فقط سرمون درد می گیره !!!

بگم تا دلم خنک شه ! من و دوست جونم ـ همون خانمی که از دیوار صدا در می یاد اما از اون نه ! همون که خیلی خوش صحبته !!!! ـ قراره تا آخر مرداد همدیگه رو ببینیم ! و اونم بالاخره آیس پکی رو که به من باخته بهم بده !!!! در ضمن من اصلا منظورم شما خانم ش یا خانم ف یا خانم باز هم ف نیست ! آخه کی با شما ها دوست می شه !!!!



یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 |

فرار

 
 
صبر کن

     صبر کن

           آن بیرون هزار خورشید است

                   فراموش کرده ای که قرارمان چه بود ؟

          

   فرار! وقتی که دیگر خورشیدی نبود !!



شنبه دوازدهم مرداد 1387 |

 
 
دو هفته ی شلوغ و در هم برهم گذشت . خاله . مادربزرگ. دخترخاله . همه به ترتیب مهمان شدند و رفتند . بعد ما رفتیم و مهمان شدیم !  والان باز مادربزرگ . در نتیجه من دوهفته واقعا مثل سالهای گذشته تابستانی شدم . همیشه غر می زدم که سفرهای تابستانی بهترین فراغت مرا خراب می کنند . اما امسال برای اولین بار دیدم که مسافرت بی سفر یعنی کشک !!

و اما پست قبلی ! پست قبلی ماجرای حضور دخترخاله ام بود . دخترخاله ای که درست ۳ ماه از من کوچکتر است ! ( امیدوارم دخترخاله ام اینجا رو بخونه ! ) خدایا ! ما چقدر خاطره با هم داریم !!!!!!!!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

صدایم کن

     صدایم کن

          صدایم کن

                         به تکرار و به تکرار و به تکرار ...



جمعه یازدهم مرداد 1387 |
این پست سخت ترین پستیه که دارم می ذارم . چون همین الان . همین الانه که دارم می نویسم یه جفت چشم فضول لیزیک کرده داره تند و تند منو می پاد ! از صبح با هزار بدبختی تحملش کردم حالا که اومدم دو دقیقه وصل شم داره  اعصاب منو می جوه ! همین الانم ۲ تا پس گردنی زد پس گردن من !!!! ( آخه بی رحم . سنگدل . بی معرفت !!! ) من گناه دارم . تو مثلا مریضی ! من مثلا پرستارتم ! الان رفته مامانمو آورده و چغولی منو می کنه !!! مامانم هم که ته حس مادری !!!! همش طرفه اونو می گیره . منم گریه !!!!! اما حالا با همه ی این مشقت ها من این پست رو می ذارم به یاد این روزها !!!!

دوشنبه هفتم مرداد 1387 |
هنوز آفتاب می تابد

دلم برای شب های گرفته ی خیس تنگ است

                                                      ای ابر کوچک بی پرواز

                           یک بار دیگر مست کن

               بر من ببار ...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

هوا انقده گرم شده که آدم ماتمش می گیره . دفتر شعرمو نگاه کردم و دیدم گرمای تابستون همه چیز رو کلافه و کوتاه می کنه . حتی شعر گفتن رو ... !



جمعه چهارم مرداد 1387 |
از خودم شرمم می شود چرا که امروز برای اولین بار نالیدم کاش پسر بودم پدرم غمگین شد چون آزادی هارا تقدیمم کرده بود اما من باز نالیدم کاش پسر بودم . چرا که پدرم همه نیست . پدرم تنها مردی است روشن فکر که مرا می فهمد اما نمی تواند یاریم کند ... از خودم شرمم شد ... کاش امروز هرگز از راه نیامده بود ... تا من زنانگی خودم را به این در خواست تحقیر کنم ... کاش امروز نیامده بود تا از خودم شرمم نشود .. کاش...



پنجشنبه سوم مرداد 1387 |

صدای قلبم بود . بوی باروت خون من . جاده بیهوده با ز می رفت من کنار دروازه ی حقیقت مرده بودم خونم می پاشید روی تمام صفحات آسمان اشعارم . جاده پر مه بود . ماه که نبود . ستاره که نبود . من بودم میان ابدیت زمین .

خسته چون کودکی بی پناه مانده چون دختری بی پدر . دست من هم پای سرما بود . دی بود یا بهمن ؟ مصیبت لابه لای شهر افکارم فرو می ریخت . دلم لرزید . کسی آن سوی تر می مرد . مصیبت بود ! مصیبت بود می بارید پی در پی . گناه دشت بی اندازه سنگین بود گناه قلب من بد تر .دلم بخشایشی بی انتها می خواست . خدایی تا همیشه بی عذاب و بی غضب می خواست . نگاهم جستجو در جستجو می خواند . نگاهم تا سراغ آخرین دروازه ها می رفت . خدای قصه هارا در دلش می خواند و صد ها ورد بر لب ناله سر می داد .

 خدایی مثل مهتاب زمستانی شب های محبت آرزو می کرد . 



چهارشنبه دوم مرداد 1387 |
Blog Skin