تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

 
 
سلام دوستان آرمتی !

من آرمتی نیستما...دوست عزیزشم!
اگر از حال و احوال آرمتی بخواین بدونین ، باید بگم  کماکان در حال اسباب کشیه و وسط انبوه کارتن ها و روزنامه ها گم شده و خیلی دلش برای  اینترنت تنگ شده و از اینکه نمیتونه بیاد بهتون سر بزنه و کامنتاتونو جواب بده ناحارته!
الانم که داشتم باهاش حرف میزدم هی من بهش میگفتم از خونتون داره صدای چکش و دریل میاد... هی اون بهم میگفت تو  توهم زدی... خبری نیست...
حالا به خواست خودش من اومدم بگم که در سلامتی کامل(جسمی البته) به سر میبره و از اونجایی که اسباب کشی تو ماه رمضون خیلی بیشتر از روزای عادی طول میکشه تا اطلاع ثانوی نمیتونه بیاد .
من که میگم هر چی دیرتر بیاد به نفعشه ... خب برا اعتیادش خوبه...نیست؟
توی این شبای عزیز خیلی برامون دعا کنین.
خداحافظ



جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

 
 


شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |
ببینید اصلا از من انتظار نداشته باشید تا بعد از دوشنبه شبیه آدم بیام بنویسم یا شبیه آدم تر به وبلاگاتون سر بزنم . اینجانب یک عدد آرمتی روزه دار گرمازده ی درگیر در حال اسباب کشی می باشم . اخلاقم افتضاح گشته . چند مورد پاچه گیری از این جانب گزارش شده است . پس از طوفان وارده به شهرمون هنوز در گل و لای باقی مانده ام و همه نگران این هستند که نکند در  آن باد شدید روح اینجانب به یغما رفته باشد .

بنابراین از همه ی دوستان خواهشمندم در صورت یافتن روح من در شهر .خانه و یا پشت بام خانه شان آن را در صندوق پست به آدرس عزراعیل بیندازند . باشد تا روحم شاد و خدایم بیامرزاد .

تا پیدا شدن روحمان هر گونه روح اسقاطی و دست دوم را پذیرا می باشیم .

                                                                          ارادتمند شما کالبد پوشالی آرمتی



جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |

 
 
سر چی باید شرط می بستم ؟ اصلا شرط برای چی ؟ خوب یادم هست . خسته بودم از تک تک لحظه هایی که مرا زندگی می کردند بی آنکه من آنها را زندگی کرده باشم . روز های کش دار بدی بود آنچه در من بود آنکه در من می زیست  مدام از من نوع دیگری از زیستن را می خواست . من اما نا توان تر از آن  بودم که این زندگی را که با تمام وجود در من فریاد می کشید به او بدهم . من دختری از سرزمین ایران پیچیده در قانون هایی که هیچ کجا یاد نشده بود مگر در ذهن خاک آلود مردم گرفته ی کوچه و بازار . خودمان را گول می زنیم و می گوییم که داریم پله های ترقی را دو تا یکی بالا می رویم بی خبر از آن که آن پله هایی که جا می گذاریم پله های فرهنگی نردبانند . اما من کمبود این پله هارا درک می کردم و می خواستم سلامت و پر بها به سر منزل برسم .اما چطور ؟ و این ندانستن ها و پرسیدن های بی ثمر مرا بیشتر آزار می داد .

دختر بدی نبودم . بودم ؟ درس می خواندم . لبخند می زدم و گاهی چون گناهی نا بخشودنی بر غم همیشه ام می خندیدم . دوستانی داشتم فارغ از غم من . مهمانی می رفتم . گاهی حتی فراموش می کردم حرف هایی را که مدام در من بود . بله این زندگی من بود تا ۲۰سالگی . و هیچ کس نمی تواند بگوید من برای مادر و پدرم دختر خوبی نبودم . البته چیز هایی هم بود . زمان هایی که من همیشه تو دار درون من خودداری را فراموش می کرد و چون رودی ویرانگر طغیان می کرد . و من را وا می داشت تا بگویم حرف بزنم فریاد بزنم و همه ی تصاویر رویایی که مادر و پدرم از آینده ام داشتند را مغشوش کنم . اما این ها هم که دست من نبود ! بود ؟ خیلی درد سختی است که کسی درکت نکند . حتی حالا هم که دارم به آن روز ها فکر می کنم از یاد آوریشان حس بدی در تنم الغا می شود آن روز ها روز های بهت من نیز بود من تازه خودم را  به درستی کشف کرده بودم

راستی که روزهای بدی بود . نبود ؟



چهارشنبه بیستم شهریور 1387 |

هیسسس !

 
 
من نمی خوام اسباب کشی کنیم ... من خونه ی جدید نمی خوام ... من از اینجا پا نمی شم ...

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |
دیروز بعد یه عمر رفتم بازار حالا یه کوه خرید هم ریخته سرم ! روزه هم که هستم . سحری هم که نخوردم . هواهم که گرمه ! 

من و مادری هی تاب خوردیم هی تاب خوردیم ! از نادری به امام از امام به نادری و شهدا ! بعد از اینکه در پروژه خرید نیمه موفق ظاهر شدیم و یک ساعت و نیم هم از افطار گذشته بود ییهو من داد ! که من دیگه نمی تونم ! یا الانه میریم به من ساندویچ می دی یا خودمو می کشم !!! مامان اصولا با این ساندویچ فروشی ها مشکل داره ! گفت دخترم ! گلم ! ( این علامت تعجبا مال اینه که مامان اصولا منو اینجوری صدا نمی کنه !! )  بیا بریم از این سوپریا هر چی خواستی بخر ! اینا کثیفا ! تازه الان بریم خونه خواهری برات پیتزا خونگی درست کرده ! اما از اونجایی که نرود میخ آهنین در سنگ ما گوشمان بدهکار نبود .

حالا منو مادری توی ساندویچ فروشیه نیشستیم ! کجا ؟ نزدیک خیابون پاکستانیا ! به قول بابام مرکز ....!مامان ( آرمتی چی می خوری ؟ ) من لب برچیده . قیافه حق به جانب . متین ( هات داگ ) رفتیم نیشستیم سر یه میز فوق العاده فوق العاده تمییییییییییییییز ! مامانو می گی ؟ جرات نداشت دستاشو بذاره رو میز . غذا ( یا چیزی که قرار بود غذا باشه ) حاضرید . ما هم گرسنه ها !!!!! اولین گاز ما همانا و رفتن برق سرتاسر خیابان همانا و صدای سوت و هو و داد همانا ! من و مادری رو می گی ( من اولی مادری دومی ) خووولاصه موبایلم رو در آوردم که زیر نورش چیزی که می کوفتیم رو ببینیم . اما به شخصه اعتراف می کنم نورش در حد کرم شب تاب هم نبود ! پاشده ساندویچ در دست و دست از پا دراز تر راه افتادیم در     خیابانی بس ظلمانی ! واقعا خدا بخیر گذروند

نتایج اخلاقی :

۱. مادر ها آهشان بدجوری می گیرد !

۲. خدا و مادرها دست به یکی کرده تا ما فرزندان را ضایع کنند .

۳. تا شبی بی برق توی خیابان پاکستانی ها نباشی وحشت داستان رو درک نمی کنی .

۴ . نوشتنم نمی یومد به زور اینو نوشتم !!

* یه جی میل ساختم یه هفته پیش حالا نه پسش یادمه نه نام کاربریش !



یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |

جاده

 
 
گمش کرده بودم .. جاده ای را می گویم که به تو می رسید همان که وقت رفتن نشانم دادی و گفتی که بیا . اما من گمش کردم از بس که سخت بود باور اینکه باید برای رسیدنت رهسپارت شوم . برای دیدنت ... باور کن دست خودم نبود مگر چندساله بودم که رفتی ؟ اصلا مگر کی آمده بودی؟ هیچ وقت نفهمیدم انگار همیشه بودی همه جه بودی اصلا هیچ می دانی چقدر شبیهم شده بودی ؟ اما  وقتی فهمیدم نیستی که از این جاده رفتی و من یکباره خالی شدم . خواستم جایت را پر کنم چون لجم گرفته بود که رفته ای آنهم بدون خبر ... چرا دیده بودم که تازگی ها لب بر می چیدی و هر وقت مطابقت نبودم بغض می کردی ! اما تشر که نزده بودی ... بهم نگفته بودی ... نگفته بودی ... و بعد یک روز دیگر نبودی ... نبودی و رفته بودی و نشانی ات جاده ای بود که گمش کرده بودم ... همه ی اینها را گفتم که حالا که یافتمت هوایم را داشته باشی ...حرف دیر آمدن است و دلخوری و شماتت ؟تو که این طور نبودی ؟ تو را هنوز یادم هست ! با سخاوت و آبی و عمیق ! آن هم نه هر آبی کدر و بی رنگی ! آبی آسمانی ! حالا دیگر باید بروم ( بیایم ؟ )آخر این جاده ی عجیب و غریب قول داده که به تو برسد !

شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

شاخ .

 
 
هی هی . عجب روزگاری شده ! هی هی . آدم نمی دونه دیگه چی رو باورکنه چی رو باور نکنه ! فقط اینو بگم که الان اینی که داره می نویسه یه آرمتی شاخ داره ! اونم شاخ به چه هوایی !!!



چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 |

 
 
نمی دانستم باید با تو هم بجنگم در این بی تابی غریب...

          آخر تو که شبیه دیو نفس نبودی                    آخر تو که هنوز فریبم نداده بودی

                         نمی دانستم با تو هم باید بجنگم در این بی تابی غریب...



سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 |

رمضان

 
 
 دلم تنگ است و می آیی

و من شاعر تر از هر روز می گردم

میان شعر هایم لب به لب این بیت می پیچد

که می آیی

 و من بی تاب می گردم 



دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |
باد میان موهایم می دود . صبح عجیبی است دلم بدجور آرام است . فکر می کنم چه بر سر غم های عالمم آمد . و فکر می کنم انگار کسی هست . انگار حقیقتا کسی هست حتی در این ایام که دست هایم فقیر تر از همیشه اند . دوستی که وعده ی پاییز داد بی تابی امروز مرا نمی دید و تو دیدی و رسیدی و مو هایم را با باد بوییدی . دیدی که غمگینم و پر مخاطره و عاصی . دیدی دلم در حد ترکیدن آماس کرده و دیواره های قفس را تاب نمی آورد خندیدی و بار م را به دوش خودت هموار کردی و رفتی و ماندی و شبها تو شد و روز ها تو . دست تو را دیدم که وقت غروب بر سر شهر چادر مهر کشید . و هوای تو را ریه هایم انقدر بلعیدند که امروز از صبح گمان می کنم که تو در منی و هستی و نزدیک تر از همیشه . حس می کنم بوی سجاده گرفتم و مهر و تو عطر یاس پاشیده ای میان کلماتم . انگار رسیده ای و مانده ای و خواهی بود ... .

یکشنبه دهم شهریور 1387 |

 
 
نام : پریوش

سن : هفت سال

میزان تحصیلات : اول دبستان

خصوصیت بارز : در هنگام راه رفتن هرگز جلوی پایش را نگاه نمی کند !!!

پریوش : آرمتی تو چه کاره می شی ؟

من : مهندس فلان .... تو چه کاره می خوای بشی ؟

پریوش : پرستار !

من : چرا ؟

پریوش : آخه خیلی کارای آسون انجام می ده ! سرم می زنه . فشار می گیره .

من : خب گلی تو چرا دکتر نمی شی ؟

پریوش : نه اون کارای سخت سخت می کنه خیلی هم درس می خونه !

من :  

( در اینجا یکم فکر می کنه ! )

ـ دکتر فشار هم می گیره ؟

من با تشویق : آره !

( باز فکر می کنه !)

ـ نه . من می خوام پرستار بشم . شاید شوهرمم مهندس شد پولامونو ریختیم رو هم !

من : یاد اونوقتای خودم افتادم که یا می خواستم رئیس جمهور بشم یا جهانگرد ! تا موقع پر کردن گزینه تاهل و تجرد فرم کنکور هم نمی دونستم شوهر یعنی چه !!!!

واقعا باید به این وروجک ها گفت : به کجا چنین شتابان ؟؟



شنبه نهم شهریور 1387 |
چقدر خوبه که آدم گاهی دچار یه درد عمیق بشه . از اون نوع دردهای بی درمونی که آروم آروم از بین می رن انقدر آروم که وقتی رفتن می بینی چقدر خوب شدی ! چقدر آرامش لذت بخشیه ! من باز خوبم و اما زلزله ... !

گروه خانوادگی ما قانون تصویب کرده که اگه دیگه زلزله ۸ ریشتری هم اومد منو بیدار نکنه !!! آخه می دونین جریان چیه ؟ دیشب حدودای ساعت نمیدونم چند زمین شروع می کنه به لرزیدن ! بار اول مامان که متوجه می شه پا می شه می شینه و بابا رو هم بیدار می کنه اول نتیجه گیری می کنن که خیالات بوده و شام زیاد و این حرفا که یه دفعه بار دوم شروع می شه . یهو خواهری و برادری هم از خواب با این تکون ها می پرن و تنها کسی که هنوز خوابه و اینگار نه اینگار اینجانب می باشم . از اینجا به بعدش رو خودم می گم ! چون یادمه

آقا ما خواب بودیم و داشتیم خواب تولد می دیدیم که یهو دیدیم وسط خوابمون چهره ی خواهری پدیدار شده و به زور می خواد ما رو بیدار کنه ! حالا تو خواب دارن تازه کیک می برن و من عمرا حاضر نیستم بیدار شم . ولی مگه خواهری ول کن بود هی یه چیزایی می گفت و وسطشون می گفت پاشو . مجبورن قد یه اپسیلون چشمامو باز کردم که دیدم چه بازار شامی شده ! خواهری با چشمای پف کرده و چادر گل گلی ! داره منو تکون می ده همه چراغای خونه رو هم روشنا کردن و اصلا مواظب صرفه جوری نیستن . آقا اما ما رو می گی به هیچ عنوان حاضر نبودیم رخت خوابمون رو تنها بذاریم ! دیگه حالا مادری جای خواهری رو گرفته بود اونم با یه چادر گل دار ضایع تر از مال خواهری تازه برا  منم اوورده می گه بزن سرت پاشو بیا تو حیاط . منو می گی هی سر جام نشسته بودم می گفتم چرا ؟؟؟  خووولاصه !!بالاخره برادری اومد و با زور ما رو بلند کرد برد تا دم در حیاط منم هویجوری تو راه چرت می زدم . به محض اینم که پام به حیاط رسید نیشستم رو صندلی کنج دیوار و بقیه ی تولد ! که خواهری جیغ زد مارمولک ! الان می پره روت ! منم انگار نه انگار که واسه زلزله این همه اتفاق افتاده عصبانی پا شدم یه ایش گفتم و برگشتم تو ساختمون . بعد از این شجاعت من ! کم کم خانواده برگشت خونه اما حالا این خانم همسایه ها بودن که هم دیگه رو ول نمی کردن . تو خونه هم بابا و برادری دارن زلزله رو نقد می کنن و می خوان همین نصفه شبی ریشه یابیش کنن . منم پا شدم با عصبانیت در و بستم و دراز به دراز خوابیدم !!!

خواهری می گه می خواسته دیشب سر منو بکوبه به دیوار !!!

* صبح شونصد نفر هی زنگ زدن ببینن ما هم فهمیدیم یا نه ! انگار ما مرکز زلزله شناسی ایم !!!

* من تا این خبر رو از یونیمون ندم نمی تونم ! اهوازی های دانشگاه رامین ! چند روز پیش که از جلوی دانشگاه رد می شدم دیدم برامون نیمکت زدن با سایبون ! یه ایستگاه اتوبوس خوشکل !



پنجشنبه هفتم شهریور 1387 |

شرم

 
 
شیشه گرم شرمی مداوم پیشانیش عرق کرده است

می بینی او نیز از کار تو شرمگین است ...

تو چه طور شرم نمی کنی ؟

از من ....



چهارشنبه ششم شهریور 1387 |

باید

 
 
تا حالا برنخورده بودم به همچین اوقاتی ... اوقاتی که تو ی دلت هزار حرف برای گفتن هست اما تا دست به کیبورد می شی همش یادت بره . وقتایی که خودتم نمی دونی چه مرگته ! نه اونقدر شادی که ترانه بگی ... نه اونقدر غمگین که مرثیه بخونی و تاریک تاریک شعر بگی ... حتی نمی تونی یه کلمه به داستان نیمه کارت اضافه کنی... انگار واژه ها رو گم کردی یا شاید هم دزدیدن ... کساییی که می دونن برای شکنجه ی تو - که همیشه از شکنجه می ترسیدی - باید نذارن که بنویسی ... نذارن چیکه چیکه ذره های حیاتت رو حل کنی لای کاغذ سفید . نذارن کاغذای سفید از داغی حیات عرق کنن و تموم حساب کتابای اونا رو واسه پاک نوشتن خراب کنن .

آره بازم انقدر حالت خرابه که داری شک می کنی . داری هزیون می گی ؟ می خوای با تمسخر بهت حالی کنم کی هستی ؟ کجای واژه ها ت می لنگه ؟چقدر احمقی ؟ چقدر احمقانه می نویسی ؟ نه باید می دونستم که تو آدم بشو نیستی ... بی خود بهت مهلت دادم تا کاغذ سیاه کنی باید همون دیشب تمومت می کردم . تا حالا مثل یه آدم بدبخت جلوم زانو نزده باشی و التماست حساب هامو به هم نزنه ... آره باید همون دیشب تمومش می کردم ... باید ...



سه شنبه پنجم شهریور 1387 |
سوسک - سیب زمینی - سینما

سوسک- سینما- آب هویج



دوشنبه چهارم شهریور 1387 |

وصیت

 
 
جان تو وجان پروانه های در به در

یه وقت نگویی که مرا تور صیاد گرفت ...  



یکشنبه سوم شهریور 1387 |

بارون

 
 

سلام . اومدم اینجا . از گرمای هوا داشتم دیوونه می شدم . تازه از بازار اومده بودم . ذهنم قفل قفل . گفتم چه کنم با پست امروز .. یاد گوگل افتادم و آرزویی که از صبح تو ذهنم تاب می خوره بارون .

کلمه رو تایپ کردم به کلیک و بعد مانیتورم پر شد از بوی نم بارون . این عکسا رو هم همون صفحه ی اول پیدا کردم . دستام لرزید . آخه دلم لک زده واسه ی بارون ... آخ جون باروووووون .

باید اینجا باشی . این گرما رو بچشی تا برای بارووون دلت بال بال بزنه . درست مثل دل من ...

 



شنبه دوم شهریور 1387 |
آخه همه چیز که نمی شه فلسفی باشه .همه چیر که نمی تونه پیچیده باشه . می شه دنیا رو یکم به مسخره گرفت . اصلا می شه اتفاقا رو وارونه جلوه داد . بزرگشون کرد کوچیکشون کرد . می شه با فرشته های نگهبان جنگید . می شه از دستشون در رفت . می شه به جای سفید و سیاه کردن دنیا همه جا رو خاکستری کرد . من می خوام خاکستری باشم . می خوام دنیای اطرافم پر باشه از یه پاکی معصوم که ذاتی نیست . اجباری نیست . کار دست خودمه ! خودم ساختمش خشت خشت و ثواب به۸ ثواب . آخه چرا درک نمی کنین که:

 در پاکی اجباری چشمه هیچ آب زلالی نیست !

می خوام بجنگجم . نمی خوام دیوار رو دور بزنم . می خوام با سر برم تو دیوار .

 درست مثل یک گاو اصیل ...

 



جمعه یکم شهریور 1387 |
Blog Skin