تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

شبهای عالی رو نباید فراموش کرد . شب های دوستی های عزیز . امشب هم از اون شب ها بود . ( من . دال مقدس . مادر نمونه . کلکسیونر . ترم بالایی ۱ . ترم بالایی۲ . اولو . ت دسته دار و مظلوم ) با هم رفتیم شام بیرون . ترم بالایی ۱ عقد کرده بود و خب طبیعتاااا و طبیعتااا ما همه شام افتاده بودیم . مادر نمونه و کلکسیونر هم گفته بودن کیک تولد می دن و منم اصلا نه انگار که از منم انتظار کیک می ره ! دیگه خووولاصه . پایه عکس و فیلم و جیغ و داد تو پیتزا فروشی !!! حالا همه متین و با کلاس ! ما یه مشت اکثریت بچه جنوبی تلپ شده بودیم اون وسط ! کلکسیونر رفته از آقا پیتزاییه چاقو گرفته ایییین هواااا ! یعنی تیغ دولبه بزززززززززززرگ ! که ما می خوایم کیک ببریم . بعد همه کادوهارو این جوری گرفتن بالا که نه فقط تو دوربینای فیلم برداریمون بیفته بلکه همه ی حضار هم بفهممن اینجا تولد دوتا دخمل خانوم گله ! اون وخت ! ما که نیست کم خوراکیم ! اصلا جا واسه کیک نداشتیم . قرار گذاشتن کیک بمونه واسه فردا که بخوریمش . بعد من گیر که آقا پس کیک من چی می شه ؟؟؟ اگه واسم نذارین .... .  باز دنباله ی جمله ی* نیست که ما کم خوراکیم* گییییییییر که دال مقدس باید واسه ما شیرینی بخره واسه فردا صبحونه ( اصلا که کیک نداشتیم یه عالمه . ) چرا دال باید شیرینی بده ؟ چون یکی از اعضای فامیلش طی عملی محیر العقول و دیر هنگام قبول شده دانشگاه . و ما هم منتظر که یه اتفاقی این وسط بیفته قد یه سوزن ما پایه شیم شیرینی ! اما این وسط دال مقدس حاضر نیست بره شیرینی فروشی . می گه به من چه ! واقعا دوست خسیس مصیبته ! ( این جمله رو با تاسف شدیدبخونین و تکرار کنین !) اماااا ! اینجاست که دیگه اشتباه اومده چون آنجا که پای شیکم در میان است قضیه در حد مرگ یا آزادی ( این همون مرگ و زندگی سابق نبود ؟ )جدی می شود. تا جایی که کار به گیس و گیس کشی در خیابان کشید و ما دال مقدس رو دست بسته بردیم توی شیرینی فروشی در این راستا از عملیات دزد و پلیسانه ی اولو کمال تشکر راداریم چه اگر اولو به موقع گیس دال مقدس رو نکشیده بود الان دال مقدس در رفته بود . آیا هنوز خبر جدید رو نشنیدین ؟ می دونین ما چی کار کردیم ؟ ما رفتیم و با سوئ استفاده از عنوان رشته مون و به کار بردن تمام مباحثی که در میکروبیولوژی خونده بودیم پیتزا فروشیه رو به راه راست هدایت کردیم و یک عالمه قارچ و هاگ و باکتری های نا مرد روزگار رو بستیم به ناف سالاد بینواش که طعم گندیدگی می داد !!! و انقدر ارشادش کردیم که عمو پیتزایی بیچاره با چهره ای مظلوم از سالاد چشید . و تایید کرد که مزه ی مطبوعی نداره و احتمالا مشکل ذرتشه !! ما هم یه سری راهکار راجع به طریقه ی نگهداری از سالاد و روش های مبارزه با باکتریهای بی پدر و مادر ارائه کردیم و با سری بر افراشته چون گروهی فاتح جنگ بیرون زدیم . در این عملیات هم به شدت از جناب خانم کلکسیونر برای یادگرفتن اسامی سخت و عجیب دروس مزخرفمان مچکریم و از خانوم ترم بالایی ۱ که با چنین ابهتی نام رشته ی ما را گفته و ما را معرفی کردند قدر دانی می کنیم .

آرمتی باز هم برای هزارمین بار سوتی می دهد :  من ! بنا به یه سری دلایل نمی خواستم با اتوبوسای یونی از چارشیر بیام تا سه راه فرودگاه . کاری که ترم ۱و ۲ ( دوران طفولیت ) بسیار انجام می دادم . پس به بچه ها از جمله اولو و مظلوم تاکید کردم فقط سوار تاکسی بشن ( زرد یا راه راه سیاه ) که من با اطمینان بقیه ی مسیر رو تنها برم . بعد یعنی که آرمتی آیا تو گل لقد می کنی ؟ صاف رفتن یه پرایدی گرفتن ! من یهنی گفتم خودتون می دونین هر کی پیاده می شه باید یه خط رو ماشین بکشه تا خط دار بشه آخه زردش که نمی تونیم بکنیم ! حالا بالاخره ما ( یعنی کلکسیونر ـ جلو ـ ،من و ت دسته دار و مظلوم و اولو!!!! ـ عقب ـ ) رسیدیم چهار شیر . من : آقا سه راه فرودگا هم می رین ؟ رارنده : چند نفر می رید . من : یه نفر . رارنده : نمی صرفه نمی رم . من : خو دربست چی ؟ رارنده : هزار و پونصد ؟ من :    ! رارنده : من زیاد نگفتم قیمت کورسش همینه ! من : ما که بار اولمون نیست آقا ! ( بار اولم بود اتفاقنی ! ) بعد رارنده رفت . من و اولو هم رفتیم تا اولو منو به سلامت سوار اتوبوس کنه ! سوال اساسی ! تاکسی های مورد نظر کجا می ایستند . شخص قابل اطمینان برای پرسیدن سوال اساسی برای دو خانوم محترم ؟ پلیس ! من و اولو : آقا پلیسه تاکسیا کجا می ایستن ؟ ( اینا دوتان . یکیشون انگاری سه روزه هیچی نخورده داره با جدیتی مثال زدنی ساندویچ می خوره . سوال ؟ چه کسانی سر ماموریت نباید غذا بخورند ؟ 1.ماموران محترم شهرداری ؟ ۲. ماموران زحمت کش فضای سبز ؟ ۳ . ماموران حراست و نگهبانی اماکن و دانشگاه ها . ۴. فرض محال :مامورین نیروی انتظامی ! )بعد این آقا پلیسا اونقده مهربون بودن . انقده کمکمون کردن . تازه آقا پلیسه که خیلی گرسنه اش بود می گه که کرایه مسیر که رارنده گفت ۱۵۰۰ . تنها دویست تومنه ! ( شما خودتون حساب فشاره خون منو بکنید دیگه ! ) بعد ما دوباره از یه آقای دیگه سه قدم اون ورتر پرسیدیم . بعد از یه سرباز زحمتکش دیگه هم پرسیدیم . تا اینکه تابلو ترین . سر راست ترین . احمقانه ترین محل ایستادن تا کسی هار ا دیدیم . یعنی یه اهوازی اگه این ایستگاه رو نشناسه باید کارت شهروندیش رو پاره کرد ( ما کارت شهروندی داریم اصلا ؟ ) .

برادری که بعد از شنیدن شاهکار اینجانب اعلام کردند : آرمتی جدا حیف نیست انقدر بزرگ شدی که دیگه نمی شه گذاشتت سر راه ؟ !!!!!

....................

امروز یکی از اتوبوسای ساعت ۶:۳۰ روشن نمی شد آقایون داشتن هولش می دادن !

دال مقدس : اون دوربینتو بده ؟

من :

دال : بچه ها جمع شین عکس بگیریم .

من :

چند ساعت بعد : دال می دونی من فکر می کردم می خوای از هول دادن اتوبوس عکس بگیری ؟

دال مقدس :

من : عجب عکس خبری ای رو از دست دادم دال !

* جای قلب صورتی خیلی خالی بود .



سه شنبه سی ام مهر 1387 |
جدا ها ! آدم تو وبلاگ خودشم راحت نیست . هی این بچه های یونی می یان می گن چرا دیگه از یونی خوشکل و خوش آبو هوامون نمی گی ! نیست دیدن من واسه دانشگاه لاو می ترکونم !!! می خوان زنگ تنفس روزمره ی من ـ که همانا همین وبلاگ فکستنی می باشد ـ رو هم غرق ( قرق؟ ) کنم واسه یونی و خبرهای گل و بلبلش ! آخه بروبچ شما که می دونید دانشگاه ما چه جو آروم و متین و باوقاری داره ! نامردین اگه فک کنین ممکنه کسی برای کاری بغیر از درس خوندن پا شو گذاشته باشه اینجا ! ای بابا اوضاع آموزش که توپه توپه ! آخه من چی بگم ازش ؟ استاد دکتر و گل و مهربون نداریم ؟ نه خداییش نداریم ؟ این ساختمونا هست واسه بهبود فضای آموزشی می زنن مگه نه داره به سرعت نور بالا می ره ؟ همین من ! از وقتی این ترم اومدم دانشگاه یه پیشرفتای میلیمتری وسیعی می بینم اصلا داغووون ! خیلی ناشکرین به خدا ! غذای سلف به این گلی ! من اصلا بعضی روزا هویجوری که دلم هوای یونیمون رو می کنه پا می شم ناهار می یام یونی !!!!! حالا فوقش تو موقع رزرو غذا ندونی چی رزرو می کنی چیزیت می شه ؟ نه می خوام بدونم ! ـ تو موظفی جواب بدی ـ چیزیت می شه ؟ مردم مرده یهمین سوپرایزان دیگه . خوب بود زندگیت یکنواخت باشه ؟ بده مدام سر راهت رو با شن و ماسه و سیمان تزئین می کنن ؟ اصلا شلوار خاکی این روزا مده ! نمی دونی بدون ! چی ؟ آره منم شنیدم این صنایع غذایی ها هست انگااااری فیل هواکردن ! همش  غر می زنن این آزمایشگاه لبنیات چیه ما رو می فرستین ! یکی نیست بگه ببینید کجا درس می خونید که ماست و پنیرشم آزمایشگاه داره !! نه می خوام ببینم چیزی واسه غر زدن گیر نیووردی دماغتو کردی تو لیست ورودی های جدید ! خب چیه جا که داریم . خوابگاه اضافه هم که داریم وا این همه سایت اضافه داریم ! چرا نباید ۴ تا دونه ـ توجه نکردی چی شد ! ـ ۴ تا دونه دانشجو بگیریم ؟ اونم در راه رضای خدا ؟ الهی رتبه ی کارشناسی ارشدت هزار رقمی بیاد ! که هی نری الکی تو سایت ارشدا بشینی و مزاحم بشی ! سایت به اون فراخی کمته ؟ جای شاخات نیست ؟ هی می خوام هیچی نگم ! نمی ذارین خب ! علنن حرص آNمو در می یارین که چرا اصلا از یونی نمی نویسی ! بابا چشم این مردم شوره ! میان چشمون می کنن ها ! من که اصلا صبحا از عمد سر پا می ایستم تو اتوبوس و الکی الکی خودمو باد می زنم ـ که یعنی چه وضعیت فجیعیه !!! ـ فقط واسه اینکه چشمون نکنن ! براتو شهرک گرفتن به جا خوابگاه ! بزرگ ! جادار ! با امکانات ! ای موجودات ناشکر مستحق خوابگاه درپیت دانشگاه های صنعتی ! حالا برین باز زور بزنین که بهتون انتقالی بدن ! واقعا که قدر نمی دونید باید برید دانشگاه زاغااااارتای اصفهان !!!!! و تهران !!!!! رو ببینین تا قدر این گلستااااان تابناک رامین رو بدونین !! دانشجو های قدرنشناس وبلاگی رامین !!

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |
عصر یک روز پاییزی. خونه ی ما . جیغ بنفش . مااااارمولک . صدای نابهنجار خواهر. تیم مارمولک کش ۲ . من و ددی !

بابا : من با خشک کن می زنم از زیر میز تلویزیون بیاد بیرون . تو بکشش ! ( واقعا چقدر تلاش بی شائبه ! )

من : صدای نفس هایی که به شماره می افتد .

در همین هنگام ناگهان مارمولک متجاوز از گوشه اش بیرون پرید و با من فیس تو فیس شد . همین که به هم رخ دادیم . یه جیغ اون بکش یه جیغ من . جفت پا گذاشتیم به فرار . منتها من نیست شجااااعم مجبوری در حالی که یعنی داره جونم در می یاد برگشتم سر ماموریت و من بدو مارمولک بدو . یه سه چار دوری عین این فیلم هندیا دور هم دوییدیم و یکی من زدم دوتا اون خورد . ناااامرد می پره روی دست من !  من جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ ! بعد دیگه یعنی من طلسم . همینجور بالا پایین می پریدم و مارمولک گوربه گور شده رو کشیدم به ناسزا ( خواهش می کنم با ادبی از خودتونه ! )حتما می پرسین بابا کجا بود این وسط ! هیچ مقام عالیه پدری در راستای انجام وظیفه ی خطیر پدرانه ی خود که همانا حمایت از فرزند می باشد ! داشتن از خنده ریسه می فرمودند . جدا من تا حالا ندیده بودم پدری تا این حد بخنده ! یعنی سرخ شده بود در حد لبو . چند جا که داشت دیگه از هوش می رفت ما قصد کردیم زنگ بزنیم اورژانس . یعنی من و مارمولکه دست از نزاع برداشته بودیم داشتیم پدر و نیگاه می کردیم !بالاخره وقتی بابا عمل ناجوانمردانهی مااارمولکه رو دید که چطور پرید رو دست من و از کجا معلوم که مذکر نبوده باشه و اصلا خوب نیست دختر آدم با جماعت مذکر ( از هر نوع ) کل کل کنه اقدام کردن و مارمولک بینوا ؟ ( حقش بود بی تربیت ! ) رو به درک فرستادن . حالا من این وسط گیر که لهش کن ! لهش کن ! مرده شورشو ببرن ! با این ریختش ! لهش کن !

............................

الانه واسه یه پروژه تحقیقاتی زنگ زدم شماره چند تا پرورشگاه رو بگیرم از ۱۱۸ ! بعد یارو که تابلو از خواب پا شده می گه ( پرورشگاه مرغ ؟ ) من : نه ! .. اممم ... پرورشگاه دیگه ! ... نوزاد ! مرده : آها ! نداریم . تقققق!

جدا به این سیستم افتخار می کنم شدید !



شنبه بیست و هفتم مهر 1387 |
* دوستان طفلکی من که هر بار با دیدن قالب جدید وب دچار احساس کامپیوتر بلند کنی و بر سر من زنی می شوید . من از همین تریبون به همه اعلام می کنم مالیخولیای قالب در من درمان نا شدنیست !

* من هنوز هم نفهمیده ام چرا هر کس راجع به هدف کوتاه مدت دوساله ی من می شنود یک لبخند کج سه در چهار بروبینیم بابا می زند و دستش را تکان  داده با زاویه ی عجیبی و با حرکت افقی سر حرکت دلت هم خوشه انجام می دهد !

*دوستی ازم پرسیده بود (می گم تو کم داری ؟) و دوستی هم معتقد بود که  ( تو بدبخت می شی ! )پس با این حساب تمام رفتار های من طبیعی می باشد .

* من از ابتدا زندگی ای سراسر حادثه داشتم شاهدم اینکه منو توی جوب آب پیدا کردن ( اینو خودم با کشف و شهود ذهنی فهمیدم ! )

*من در هفته روزی سه مرتبه تا باخودم نگویم ( عجب غلطی کردم ها ) زندگیم نمی گذرد !

* من اصولا قبل از اینکه این قرص های توهم زای بی تربیت خانمان برانداز بیان چنان توهم می زدم که بیا و ببین !



شنبه بیست و هفتم مهر 1387 |

سکوت

 
 
از عصر که پست قبلی رو گذاشتم . هی وصل شدم نت . هی قطع شدم . هی دستام ساکن ایستادن بالای دکمه های کیبورد و باز هیچ حرکتی نکردن . هی یه چیزی نوک زبونم اومده و سنگین شده و به جای اینکه بباره قورطش دادم طفلکی رو ته معده ام تا اونجا با همه ی باکتر یه ها و اسید های معده ام هم زیست بشه و حالش جا بیاد . از جمله هام معلومه چه مرگمه ؟ والا خودمم موندم چرا هی مدام پشت هم یه مرگیم می شه ! من دیگه مطمئنم که یه بیماری مزمن دارم !

* هیچی فقط می خواستم نوشتته باشم . انگار یه جور نیاز بود . باید می نوشتم . شیشه شوره هم پر رو پر رو از گوشه ی پنجره سلام می رسونه . خب من دیگه برم . ببینم خواب بالاخره به ما رخ می ده یا نه !



جمعه بیست و ششم مهر 1387 |
کنار پنجره نشستم . زل زدم به برگای کوچیکه برهانی که دارن همینجور بیقرار می یفتن از درخت . چقدر خوبه که هوا خوبه و پنجره ی من رو به حیاط و باغچه ای باز می شه که دو تا درخت برهان داره و یه شیشه شور که دزدکی از پنجره هر شب منو می پاد . یکی که همیشه برای من نشونه ی بابام بوده داره با صدای بلند می خونه . ( ماه و دادن به شب های تار ای بارووووووووون اااای بارون )و منی که دارم بلند بلند صدای خارج از رده ام رو تحمیل می کنم به مخمل صدای استاد . مامان می یاد تو و نیگام می کنه و می ره . نه برمی گردم نه نیگاش می کنم . می دونم که الانه باز فکر کرده دخترش بند و آب داده و عاشق شده و با این فکر از اینکه توی دلم هیچ مرگیم نیست خنده ام می گیره و به خودم شک می کنم و از عمد بلند تر می خونم تا تن و بدن استاد و نوازنده هاش بلرزه . چشمم می خوره به کوپه ی برگای ریز ریز برهان و باخودم شرط می بندم که حتما بعد از فارغ شدن از این خلسه ! برم چارزانو وسطشون بشینم و اصلا فکر نکنم به اینکه اگه ملت همسایه منو ببینن بیشتر از همه ی این روزایی که هر وقت دیدنم فرسخ ها دیده بانی کردن مطمئن بشن ( این دختر خونواده جدیده یه چیزیش می شه ! ) صدای استاد اوج می گیره و چیزی ته دل من باز می شکنه . واقعا چه فایده ای داره وقتی هنوووز ماه رو  دادن به شبهای تار ای بارووووون ااااای .

جمعه بیست و ششم مهر 1387 |
الان که دارم می نویسم . داداش بزرگه داره ضرب می زنه بابا ترانه ی قدیمی می خونه

  گل در اومد از حموم

سنبل در اومد از حموم

دست به زلفاش نزنین

مراورید رنگه بله...

دیشب پریشب اشکنه خوردم

ماست و کره خوردم

سرم خورده به ماشین

خدا کرد که نمردم .......

ای حبیب من

ای طبیب من

عشق روی تو

شد نصیب من .....

ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته

اگه نگی مستی بسته !.......

 

 

و من گوش می دم و لبخند می زنم به چه پهنا ! خدایا نگیر از من . نگیر از من تمام این لحظه های شادرو .  نگیر از من هرگز این جمع خوشحال رو . خدایا برای من نگهشون دار و سرافرازشون کن . خدایا چطور باید آرزو رو با التماس رنگ دعا زد ؟!

 



چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |
الان یک دفعه . و به شکلی هیجان آلود تصمیم گرفتم که یه دستی به سر ور وی وبم بکشم . خداییش من از این تصمیم ها زیاد تو زندگیم می گیرم و ملت هم می دونن تا چه حد اجراشون می کنم !!! اما خب به هر حال ... ! آدم یه وقتایی نیاز داره حیاط خلوت خودش رو هم تمییز کنه حتی اگه اصلا خوش نداشته باشه ! من عمیقا تصمیم گرفتم که در همین سن بمونم ! یعنی همیشه همیشه بیست و یک سالم باشه ! حتی اگه موهامم رنگ دندونام شد . آخه من بیست و یک سالگیم رو خیلی دوست داشتم . با همه ی غم ها و شادی ها و اتفاقا و دردسر هاش . من همیشه می دونستم که بالاخره زندگیه هر کسی یه اوج هست . یه قله که می شه تاج شخصیتی اون فرد . من الان از خودم با همه ی مضخرف بازی هام . غم هام . استرس های احمقانه ام و رویا های محالم راضی ام . چه جوری باید بگم راضی ام که این باشم ! همین ! یه آرمتی خالی بی هنر که وقتایی که غم باد داره هم مثل وقتایی که شاده می خنده اما توی دلش یه ابر متراکم ساخته که شونصد ساله یه دل سیر نباریده !

من از پیر شدن نمی ترسم بذار این جسم حقیر هر چقدر می خواد پیر و ضمخت و زشت بشه ! مگه قبلش نبوده ؟ مگه الان نیست ؟ مهم منم . منی که این توام . منی که هستم حتی اگه تو نبینی . دوستام نبینن . خانواده ام نبینن و خودم هم حتی نبینم .

بذار همینطور عمیق و بی رحم و سر خوش وتنها بمونم . مثل یه برکه که ته یه جنگل ÷هن شده زیر آفتاب . تو اگه به دیدن برکه می یای نظاره گر نباش یه سنگ بردار و بنداز به قاب تنهایی من ببین چه طور تاب می خورم و می رقصم و باز خودم می شم از نو . . . .

 



چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |
دیدن بعضی وقتا آدم هر کاری می کنه نمی نونه یه جا بند شه ؟ یعنی انگار یه چیزی نمی ذاره که یه جا بشینه ! من و دوتا دوستام سر کلاس کامپیوتر اینجوری بودیم ! بعد اصلا هم که ردیف اول ننشسته بودیم ! اصلا هم که استاد تو حلقمون نبود ! اصلا هم که ما هر هر نمی خندیدیم ! استاد خداییش خیلی صبوری کرد ! البته ظاهرا یه نصیحت هایی نمود اما ما اصلا نفهمیدیم که با ما ست ! و همچنان ادامه دادیم و تازه جواب سوالای استاد رو هم می دادیم ! مثلا استاد یه بار پرسید چقدر از کامپوتر می دونید ؟ ما هم فوری پرسیدیم شما چقدر می خواین ؟ تا چه حد ؟

........

می گم خب ما هم ترم یکی بودیم ! نبودیم ؟ یه عالمه هم بودیم . انقده هم با حال بودیم . انقده هم ورج و وورجه می کردیم . انقده هم باهم دعوا می کردیم . اما خب دیگه اینو می دونستیم که وقتی تو سلف غذا خوردیم باید ظرفامونو ببریم بذاریم سر جاشون . می دونستیم که هم باید زود به زود جورابامون رو بشوریم هم ! توی اتوبوس از کفش درشون نیاریم !

.......

این سوراخ موشه رو دیدین رو درش زده آزمایشگاه لبنیات ! ما رو در همه ی موارد واحد درسی می فرستن اونجا ! تازه جذابه واقعا که کولر نداره و نیست ما سی و چهار تا ریزه میزه ایم ! دست و پامون از پنجره هاش می زنه بیرون !

۰۰۰۰۰۰

وقتی به دلایلی تو و دوستت مجبور می شید با هر بار تغییر کلاس صندلی رو هم با خودتون جا به جا کنین آیا طبیعیه که همون موقع رییس دانشگاه خرامان رد شه و بپرسه کجا می برید این صندلی رو ؟؟و شما هم فقط نیشتون رو تا بنا گوش وا کنید و به حرکت کش رفتن صندلی ادامه بدین ؟



چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |
چه خبره ؟ نکنه همه ی دور و بری های من باید مریض شن ؟ خدا ؟ چه خبر شده ؟ هیچ حواست این ورا هست ؟ غم خواهری کم بود غم دوستمو هم زدی کنج قلبم ؟ خدایا خواهش می کنم ! مگه ما کی رو داریم بجز تو ؟ می شه خوبشون کنی مگه نه ؟

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 |

فکر کنین صبح با یه معصومیت خاصی از خوای پا می شین و در همون حین معصومیت یه چیزی مثل الهام غیبی بهتون می گه یه روز افتضاح در پیش دارین ! ( بسکه ماه رمضون از این سریال زاغارت ها دیدین !!! ) چه حالی بهتون دست می ده ؟ من که حسی مثل بغض و عصبانیت توامان بهم وارد شد و از دنده ای چپ بر خاستم !!!

هوا شرجی بود و من خوشان خوشان رفتم سر ایستگاه تا مثلا اتوبوس بیاد تا من برسم به سرویس یونی آ احمقانه بود اما همه ی ماشینا نرسیده به من می پیچیدن تو یه فرعی و غیب می شدن ! منم که کلا خوشحاااال  اصلا هم که آموزش الکی الکی منو امروز نمی کشوند دانشگاه ! هویجوری یه لنگه پا کماکان ایستادم تا دیدم نخیر ! این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست و کلی فرق می کنه و چنین گشت ! که پیاده راه افتادم تا با دیدی کاملا مهندسیانه بفهمم جاده چه مرگش شده ! بعد از دو ایستگاه که هویجوری در برهوت خالی از آدم خدای مهربون بالا رفتم رسیدم به جایی که ماموران محترم آب و فاضلاب دارن سر خوشانه و شخت کوشانه جوری زمین رو زیر و رو می کنن که آدم دلش ریش می شه !ما هم کشکی کشکی کلی خنده در کرده و روی ایستگاه متروک صبر نموده ایم !!!خلاصه بالاخره به هر شکلی که بود تاکسی جور شدو یوار شدیم و رسیدیم به اتوبوس ( تا حالا شده وسط نوشتن تصمیم بگیرین هر چی نوشتین رو پاک کنین ؟ من الان اونجوریم اما به کوریه چشم خودمم که شده این کار رو نمی کنم ! )

..................

این متن بالا مال دیروز که من یه روز گند داشتم ! و شاهدم اینکه تا خواستم پستش کنم نت قطع شد و دیگه هم وصل نشد !

اما الانه انقده خوبم ! انقده پر انرژیم ! چه روز خوبی بود !!! دوستام حسابی سوپرایزم کردن !



یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

 
 
من عاشق این پاییزم 

جمعه نوزدهم مهر 1387 |

آینه

 
 
جلوتر رفتم

جلو تر آمد

آنقدر عمیق نگاهم می کرد که انگار سال ها بود می شناختم

و انقدر عمیق نگاهش می کردم که انگار سالها بود می شناختمش

قدری جلوتر آمد

قدری جلوتر رفتم

خطوط چهره اش

مرا یاد کسی می انداخت

خطوط چهره ام

او را یاد کسی می انداخت

دستش به سمتم آمد

دستم به سویش پر کشید

آه آینه با ز هم راهمان را بسته بود !!

 

 



پنجشنبه هجدهم مهر 1387 |

 
 
گیر ندهید لطفا !!!

خودمم می دونم یه چند پستیه که دارم بی مزه می نویسم

خودمم می دونم یه چند وقتیه به هیشکی سر نزدم

خودمم می دونم ..... ... ! شدم

اما گیر ندهید لطفا!

سرم تو یه چشم بهم زدن شلوغ شده ! و من هنوز ترم شروع نشده یکی از کلاسام رو دو در کردم و غیبت خوردم ! سه تا از کلاسام هم که تشکیل نشده و من الکی الف شدم تو یونی ! اما چقدر خوبه دوستام اینقدر خوبن نه ؟ اگه اینا نبودن یونی رو اصلا تاب نمی آوردم ! جریان همون حصار تنهایی است و اونایی که می یارنت بیرون ! دارم تند تند کتابای جدیدم رو می خونم چون می ترسم سرم شلوغ تر از این بشه ! از همه ی کارای فوق برنامه ی یونی هم استعفا دادم چون کارای مهمتری این بیرون دارم که اگه خدا کمکم کنه و منم یه یا علی مشت بگم یه پله افتادم جلو !

امروز تو اتوبوس شهرکمون کنارم یه پیرزن نشسته بود یه عالمه هم قرص و دوا دستش بود و در کنار اینا یه کتاب نو کلیات سعدی . من خداییش تا حالا دست پیرزن ندیده بودم . خانومه رو کرد بهم و گفت دخترم من نمی تونم گلستانش رو پیدا کنم . فهرستشو باز کردیم و با هم گلستانش رو پیدا کردیم . علاقه ام رو که دید گفت : کتاب دوست داری ؟ گفتم : وای ! نمی تونم بگم چقدر و بعد گفت که دیروز هم مثنوی معنوی خریده و بعد با هم بحث کردیم سر اینکه چقدر قیمت کتابای ارزشمند زیاد شده و مردم چرا کتاب نمی خونن . واقعا خانوم فرهیخته ای بود و من اصلا انتظارش رو نداشتم .

هی انگار یه قرن ترم شروع شده ها !!! کلی خاطره جمع شده باز !



چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

 
 
از اینکه اول تسلیت بگم دو منظور دارم یکی اینکه بگم واقعا از شنیدن خبر مرگ هم رشته ایم ناراحتم بخصوص که از نزدیک دیده بودمش و چقدر شوخ و پر شر و شور بود . خدا رحمتش کنه واقها خدا رحمتش کنه . دوم اینکه نمی خوام فضای شاد بقیه ی این پست روی تسلیتم تاثیر بذاره .

با سلام ! یک دانشجو صحبت می کند ...

روز اول سکانس اول ! تنازع بقا برای سوار شدن به اتوبوس . هدف برنامه ( چه کسی روی صندلی می نشیند !!! ) خداییش من از الان توی این واحد افتادم چون دقیقا روز اول سکانس اول روی سکوی آخر اتوبوس نشستم و زیر پام هم به جای صندلی سررسید جفا دیده ی خودم بود .

کی گفته آدم از دیدن کسایی که حتی دوستشون نداره خوشحال نمی شی ؟ بخصوص اگه روز اول با پلاکارد تسلیت دو نفر از بچه های دانشگاه روبه رو بشی و یکیشون هم رشته ایت هم باشه . واقعا کی می دونه کی و چه وقت باید بره ... پس من از دیدن همه ی اونایی که خوشمم نمی یاد خوشحالم و امیدوارم همچنان پاینده باشند و روی اعصاب من ژیاده روی بنمایند . 

...................................... ( این نقطه چین ها یعنی اینکه دیس شدم رفتم شام خوردم دوباره اومدم ! )

واقعا این استادها چه موجودات نازنینی هستن ! چقدر خلاقن ! چقدر مهربونن !

استاد شیمی مواد غذایی ۴ واحدی اومده با قیافه حق به جانبی که انگار مایی که داریم این برنامه رو می ریزیم برنامه اش رو توضیح می ده !!!! و اعلام می دارن که اینجانب ( یعنی خود جناب استاد ) دفاعیه اش رو نداده هنوز و خیلی سرش شلوغه و وقت نداره هر هفته بیاد به ما درس بده ! بنابر این هر سه هفته یه بار می یاد و ما باید در هفته ی مذکور ۸ ساعت مداوم باهاشون داشته باشیم ! بله گفته بودم اینجا رامین است ؟! تعجب نکنید !

وای چقدر ما به این آدرس دادن کلاس ها می خندیم ! کلاس کوچک . کلاس بزرگ ! حالا اصلا ما یه ردیف کلاس بیشتر نداریم ها !!! اینجوریاست که ما واسه هر سکشن در به در کلاس هستیم تازه هم از اون خفن تر این که مثلا به ما می گن شما با دکتر فلانی کلاس دارین نگو دکتر فلانی اصلا آلمانه !!! خدا ما رو عاقبت بخیر کنه چون خودمون با این وضع اصلا از پسش بر نمی یایم ! باور کن !!!

 توجه کردین با شکم پر اصلا نمی شه خوب نوشت ؟؟؟ وای خدا دارم می ترکم !!!!

 



دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |
خب ! مثل اینکه واقعا واقعا داره تابستون از دور و بر من هم می ره . اینو  دو روزپیش با یه حساب سر انگشتی فهمیدم ! پس تصمیم گرفتم که یه حسن ختام درست و حسابی براش تشکیل بدم ! در اولین قدم زنگ زدم و با زهره قرار گذاشتم که بریم بیرون هواخوری . و بعد از اون با علم به این که بابا چند بلیط جشن واسه دیشب گرفته شروع کردم به جمع کردن دارو دسته ی اوباش خودمون که بریم . خواننده ی مهمان جشن کی بود ؟ احسان خواجه امیری ! اما از بخت بد همه یه جای دیگه سرشون بند بود ! یکی عروسی پسرداییش بود یکی داشت صبحش می رفت شهر دانشگاهیش . یکی تازه از سفر اومده بود و بنا به دلایلی نمی تونست بیاد ! یکی دیگه هم که اصلا یه شهر دیگه بود که گوشیش رو جواب داد ! منم اصلا که خودمو نباختم ! و بعد فکر می کنید چی شد ؟ محله ی عزیز و دوست داشتنی جدید برای جلب نظر من آخرین حربه اش رو رو کرد ! به این مکالمه ی تلفنی دقت کنین !

ـسلام

ـسلام

- خوبی ؟ کجایی ؟

- خونه نسیتم تو کجایی ؟

- خونه ی جدید ! محله ی جدید !

- ااا ؟ مگه جابه جا شدین ؟ کی ؟ کجا ؟

- ............ ..... ... !

- ننننننننننننننننننننننننننننننه !

-چرا ؟

- پس چرا من ندیدمتون ؟ اصلا شما به چه حقی اومدین اینجا ! من نمی خواااااااااااااااام ! پاشین برین !

- وا !! درست بگو چه مرگته !

- اینجا که محله ی ماست ! خونمون ۵ تا اون ورتر از شماست . من نمی تونم اینقدر نزدیک تحملت کنم !!!

--

- بوقققققققققققققققققققققققققققققققق !

فکر کنین ! دوست دوران دبیرستان و پیش دانشگاهیم ! ۲ هفته است بغل گوشمه و من نمی دونستم !قرار شد بعد از هواخوری برم ببینمش ! یعنی طرفای ساعت دوازده ... چقدر خندیدیم و بهم متلک انداختیم . دختره خجالت نمی کشه بهش می گم آمار بده . اطلاعاتش در حد کپک می مونه !وقتی برگشتم خونه دومین سوپرایز در راه بود . بابا ( من این کارتونو نمی خوام ببین اگه چیزی می خوای بردار بقیش رو بنداز ! ) من  ! آخه تو دست و بال باب همیشه چیزایی پیدا می شه که خیلی به من می خوره ! فکر می کنین تو کارتون چی بود ؟ یه عالمه کتاب چاپ  دهه های ۵۰ و ۶۰ ( شریعتی . مصدق . طالقانی و.... )و یه آرشیو کوچولو از روزنامه های ۵۷ ! دی و بهمن ! یه مرور مستند کامل از روز های انقلاب . هنوز همشو نخوندم اما یه عالمه چیزای جالب داره حتما می بام براتون می ذارم . دیشب هم واسه حسن ختتام ماجرا یهو ویرم گرفت و اومدم توی صحن علنی خونه و اعلام کردم همه آماده باشن می خوایم بریم جشن . بابا پرسید کی هست حالا این احسان خواجه امیری ؟ لبخند زده گفتم پسر ایرج ( می دونستم این تنها تیر ترکشم برای همراه کردن باباست ! ) و بالاخره ما رفتیم جشن اما نه با دستهی اوباش بلکه با گروه متین پدری ! متین ؟ باید بابامو می دیدین با چه شوری با این خوانندهه می خوند البته اون آهنگی رو که از کارای پدرش خوند . و بابا در آخر اعلام کرد فقط این آهنگ آخری ارزش اومدن داشت !

- بهتره از گیر دادن های حراست . شلوغی بی نظمی برای ورود برخورد بده خانوم ها و آقایون حراست چیزی نگم تا باور کنین بهم خوش گذشته !

راستی جشن با دیدن دو تا از شاخ شمشاد های دانشگاه به پایان رسید تا من باور کنم :

باز آمد بوی ماه مدرسه !( اهم .. ببخشید ... دانشگاه ! )

فردا بالاخره می رم یونی . آه تابستان کجایی که یادت بخیر .



شنبه سیزدهم مهر 1387 |

به نام خدایی که می دونه من اینجام .

همیشه می دونستم که خیلی فرقه بین اینکه تنها باشی یا فکر کنی که تنهایی . اما حالا این رو هم می دونم که خیلی فرقه بین وقتی که تنها نیستی و وقتایی که فکر می کنی تنها نیستی .

چرا دونستنش برام مهمه ؟ چون همیشه تنهایی رو دوست داشتم اما به شرط اینکه بدونم اون بیرون پشت حصار تنهایی هام کسی هست که حاضرباشه برای از تنهایی بیرون کشیدنم به دل این حصار بزنه .

واقعا که چقدر حیفه که ما توی عصر آهن و سرعت زندگی می کنیم . عصری که حتی لذت آهسته خوردن یه چای رو هم از ما می گیره انقدر که یادمون می ره خیلی فرق هست بین طعم چایی وقتی که هورتش می کشیم و وقتی که مزه مزه می چشیمش . چقدر حیفه که اونقدر از عصر افسانه ها دور شدیم که حتی دیگه فکرشون هم برامون حیرت آوره .

چقدر حیفه که توی عصری زندگی می کنیم که اگه سال های سال هم توی زندون جادوگر خبیث زندونی باشی هیچ شاهزاده ای باقی نمونده که با اسب سفید برسه  .

  • خب از اینکه سیلماریون ( جی آر تالکین ) رو خوندم پشیمون نیستم اما غوطه خوردن توی تاریخچه ی افسانه ها گاهی دل آدم رو به درد می یاره اونم درست وقتی که هیچ زیبایی اونقدر بکر باقی نمونده که دیدنش برات درد آور باشه !
  • عجیب تابستونم رو دوست داشتم . و این باعث می شه هر چند دلم برای جمع شدن اکیپمون پر می کشه اما یه جورایی از دانشگاه رفتن سرد بشم .
  • بنی 67 عزیز از اینکه تا دقیقه ی آخر تابستون در سفر هستی مچکریم !


پنجشنبه یازدهم مهر 1387 |

 
 
بیا . دستم که در تمنای توست می بینی ؟ چشمم که بیداد می کند تو را می بینی ؟ بیا ! این موسیقی نشستن نیست . زاده شده ایم برای رقص . من . تو . غروب ! لب دریا که دیدنیست .

دیدی غروب که دلت با دلم نبود / من با تمام وجودم دلت شدم / دریا صدا زد که با من بیا. برقص ! /  رفتم ولی ساز تو در من هلول کرد / ماهی شدم میان تمام برکه ها / شاید کمی از تو به یادم بیاورد / دریا شدی و رود ها در تو گم شدند / بیچاره من که ماهی برکه شد دلم .



چهارشنبه دهم مهر 1387 |

دق دلی

 
 
وااااااااااااااااااا

بلاگفا پست منو خورد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی خوام !!!!!!!!!!!!!!

دیگه پستمو تکرار نمی کنم تا چشش در آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآد .

( خب حالا عیدتون مبارک . ایشاا... نماز روزه هاتون قبول . ایشاا... خوب باشین خوش باشین حالا هر چی هم این بلاگفا پست منو بخوره فدای سرتون !!! )



چهارشنبه دهم مهر 1387 |
من تا همین دیروز فکر می کردم عجب دختر احمقی هستم که فکر می کنم هیچ جای دنیا آرمان شهری نیست و نخواهد بود .  فکر می کردم چقدر احمقم که فکر می کنم انقلاب راه حلی برای حل مشکل نیست . من فکر می کردم چقدر احمقم که دلم نمی خواد رئیس جمهور بشم تا یه عالمه اصلاحات بنیادین ایجاد کنم . اما دیروز بود که یه مقاله توی شهر وند امروز حسابی روشنم کرد فهمیدم من نه احمقم و نه احمقایی مثل من کمن . من فقط یکم موقع تولدم به کارل پوپر رفتم ! حالا فهمیدم اون چیزایی که من یه عمر اسمشون رو حماقت های درونی خودم گذاشته بودم یه نوع فلسفه ی فکریه که استاد بزرگی مثل کارل پوپر داره .

جدا الان احساس بهتری دارم خدا پدر شهروند امروز رو بیامرزه !



دوشنبه هشتم مهر 1387 |
تا حالا زهر هلاهل ( حلاحل ؟ ) خوردین ؟ من خوردم ! ماجرا به چند وقت پیش برمی گرده که پدر در راستای تحکیم خانواده و پاسداری از زنان ساکن خانوار تصمیم گرفت سبزی پاک کنه ! ما نیز خرسند از این پدیده و امیدوار برای الگوگیری برادران گرام . اما نگو پدر هنوز فرق یه نوع علف رو با ریحون نمی دونه ( بابا چطور تونستی !! ) منم که گردنم از همه باریکتر اولین کسی بودم که شروع به خوردن سبزی کردم . خدا نصیبتون نکنه طعم کوفت که هیچ طعم زهر هلاهل می داد از تلخی و تندیش گریه ام گرفت . در نتیجه جماعت زنان خانوار طی بیانیه ای شدید اللحن هر گونه کمک مردان را محکوم کرده و تحریم نمودیم . حیف اگر من فمنیست می شدم آن وقت ....

..... خواهری نمی ذاره من بقیه اشو بنویسم فعلا بای !!



شنبه ششم مهر 1387 |
اصلا فکر نمی کردم امروز بتونم وصل شم نت . چون مامان با جابه جا کردن کامپیوتر ( رایانه ؟ ) مخالفه . اما حالا که رفته مدرسه منم مخ پدری رو زدم و کامپیوتر و زدم زیر بغلم و الان اینجام ! درست وسط حال جلوی کولری که داره منجمدم می کنه !!!! ( توجه کردین مخ پدرا رو چقدر راحت تر می شه زد ؟؟!! )

آیا من باید از دوباره زندگی برای روشن نگهداشتن چراغ این خونه تشکر کنم ؟ اجباریه ؟ یعنی اگه اینکار و نکنم بی ادبم ؟ خب حالا که اصرار می کنین !!!! ممنون !!!  :دی

هی هی ! این صدای منه وقتی این وروجکای جدید کوچه رو به اضافه برادرم می بینم که می رن مدرسه !!! این روزا حس می کنم یه پیرزن نود سالم که نیاز داره همه ی دندوناشو بکشه ( دندون عقلم درد می کنه )

به نظر شما بد تر از اسباب کشی چی می تونه باشه ؟ به نظر من اسباب کشی به خونه ایه که هیچ نکته هیجان انگیزی در گذشته اش نیست ! من خیلی دوست داشتم این خونمون یه روحی یه جنی چیزی داشته باشه ! اما خب انگار قسمت نبود . پریشب تو اتاقم خوابیده بودم ( دارم بهش عادت می کنم ) دیدم چهره ای زشت و کریه چسبیده به شیشه ی اتاق ( پرده نداره هنوز !!! ) اومدم جیغی از   دیدن روح بکشم ( از خوشحالی ها!!!!!! )که دیدم جنه دارم صدام می کنه می گه بیا درو باز کن ! جدا حن هم بود جن های قدیم ! جن بخت برگشته برادر گرام بود !!!! به نظر من جدا باید قلم پای پسری رو که بعد از ساعت ۲ می یاد خونه قلم کرد !!! و این رو بلند بلند سر برادر بیچاره ی پشت در موندم فریاد زدم ... طفلک باید می دیدینش !



پنجشنبه چهارم مهر 1387 |

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود جایی توی محله ای از اهواز دو تا دختر زندگی می کردند دو دختر که هنوز برای فهمیدن غم های دنیا زیادی کوچیک بودن . چه سالی بود ؟ زمانی که قصه ی ما آغاز شد ؟ سال 75 . اون سال یکی از دختر ها تازه می خواست بره چهارم دبستان و دیگری سوم دبستان . خیلی زود با هم دوست شدند . با هم یه مدرسه ی ابتدایی ، راهنمایی و دبیرستان رفتند . با هم کتابخونه می رفتند . به خرید خرده ریز های خونه می رفتند . شبا تا ساعت دوازده جلوی در خونه هاشون می نشستن و حرف می زدن و هیچ وقت نمی شد از چمن وسیع جلوی آپارتمانشون رد بشی و او نا رو نبینی که سر در گوش هم حرف می زدند و می خندیدند و شیطنت می کردند . همه ی نوجوانی هاشون و بچگی هاشون با هم بود شبیه هم نبودند اما شبیه هم شدند . با هم کتاب و فیلم رد و بدل می کردند وقتی غم داشتند سنگ صبور هم می شدند و شادی هاشون همیشه با دیگری تقسیم بود . دو تا دختر ما انقدر با بستگان هم آشنایی داشتند که تقریبا همه رو به اسم می شناختند .  فیلم های خانوادگی و عروسی هم رو می دیدند . و با هم راز ها داشتند . یکی از این دو تا دختر قصه ی ما ، من بودم . و دیگری بنی شصت و هفت .

بنی یادته ؟ لیست سیاهمونو .؟ راه مدرسه رو ؟ پیام بازرگانی ، کلاه قرمزی ، زمبه ، بی بی سی ، نیمچه بی بی سی و اینکه چقدر غمین بودی و غمین ... ؟ بنی بالاخره منم از اون محله رفتم یک سال و اندی بعد از رفتن تو . بنی مگه می شد از اون محله رفت ؟ مگه همه ی سنگ سنگ اونجا به ما تعلق نداشت ؟ مامان که برای خداحافظی از همسایه ها رفت من موندمو غصه ی رفتن تو که پیش از من رفته بودی و ندا که رفته بود و نگین که همان سالهای اول رفت . لعیا رو که دیگه اصلا نمی دیدم از وقتی دانشگاه قبول شد و رفت . ایستادم وسط چمن وسط دو آپارتمان و به تک تک خونه ها نگاه کردم . از قدیمیا خیلی کم مونده بودن یادته آقای رنجبر رو که ام اس گرفت و فوت کرد یادته آقای رحمانی رو که توی زمین فوتبال قلبش گرفت و مرد ؟ یادته آقای دزفولی رو که سر کارش یه خمپاره ی عمل نکرده منفجر شد و کشته شد ؟یادته عروسی ها رو ؟ نذری دادن ها رو ؟. یادته وقتی با چادر گل گلی روی سنگ های وسط چمن می نشستیم و اسباب بازی هامون رو می آوردیم ؟ یادته پسر بچه هایی که چند متر اون ور تر توپ بازی می کردن و ما وقتی بزرگ شدیم چقدر از اسباب بازی ها و چادرای گل دارمون خجالت می کشیدیم یادته بزرگ شدنشون رو دیدیم ؟ اونایی که حالا همه بزرگ شدن همه یا رفتن دانشگاه یا رفتن سربازی . باورت می شه بعضی هاشون عروسی کردن ؟ همون پسربچه های خنده دار و غرق خاک ؟ همونایی که بزرگ که شدن عشق سرعت شدن و تا بنزین سهمیه بندی نشده بود دخل ماشینای بابا ها رو در می آوردن ؟ دیدی خواهر تو ، خواهر من و خواهر ندا عروسی کردن و رفتن ؟ ( البته خواهر من هنوز کامل نرفته !! ) بنی خفاش ها رو یادته ؟ چقدر از خفاش ها و گربه ها و قورباغه ها می ترسیدی ! و من همیشه سپر بلات می شدم ؟ و من چقدر از ملخ های سبز و خاکستری گنده و بی ریخت  می ترسیدم !!! یادته وقتی تنها بودی و زنگ می زدی و می یومدم پیشت ؟ بنی تا توی اون محله بودم انگار که تو هم بودی انگار نرفته بودی همه جا بودی لا به لای تمام خاطره ها ی زنده ی محله . حس نکردم که نیستی مگر سه بار و چقدر غمگین شدم . یک بار اولین چهارشنبه سوری ای که نبودی و من کنج خونه بودم و صدای میدون جنگ بیرون غصه دارم می کرد یادته اس ام اس دادم ، اس ام اس دادی و بعد اومدی ؟ و ما خندان دست در دست هم بیرون زدیم ؟ چهارشنبه سوری ها و اکلیل سرنج و جرم سنگین مارو یادته ؟ یادته با هر بار انداختن سیگارت چه جیغ و دادی راه می انداختیم یادته به بچه هایی که حراست دنبالشون می کرد می خندیدیم ؟ حالا من این چهارشنبه سوری با این بچه محل های غریبه چه کنم ؟ بار دوم کی بود؟ اولین بارون زمستونی ای که تو نبودی و من کنار در  شیشه ای باغ نشستم و با آهی سوزناک گفتم مامان این اولین بارونیه که بنی نیست و مامان خندید و گفت مگه خدای نکرده مرده ؟یلدته صبح ها که می یومدی دنبالم و از پشت در باغ صدام می کردی که بیا و ما زیر بارون با چتر معروف تو قدم زنان می رفتیم مدرسه ؟ یادته من که پشت کنکور بودم و تو هنوز مدرسه رو ؟ من توی حیاط می نشستم و تو که رد می شدی از پشت مورد ها صدات می کردم ! هی !   نیکبخت واحدی رو یادته ؟؟؟؟؟ جانی دپ ؟ کیانو ریوز ؟ و بالاخره پل گراس محبوب من رو ؟ چقدرتو و ندا سر به سر من گذاشتین سر همین بازیگر چهل ساله ی سریال به سوی جنوب که سن بابام رو داشت !

و سومین بار وقتی که مشکلی داشتم و تو در دسترس نبودی و این تلفن دقیقه ای سازمانی حرص در آر مانع حرف زدنمون می شد . بنی کجایی ؟ باز که رفتی تهران . من خیلی دلم تنگه پس کجایی ؟ می دونی شاید یه ماه باشه که همو ندیدیم ؟ شایدم بیشتر ؟!! چطور دلت می یاد وقتی که روح بچگی های ما الان داره توی محله ی قدیم دنبال ما می گرده ؟ من به جای تو هم خداحافظی کردم از خونمون، از خونتون، از فنس بین خونه هامون که از اونجا با هم حرف می زدیم ،چمنمون ،فلکه کوچیک بن بستمون، از درختی که مجتبی کاشت . یادته وقتی اومدیم به این محله مجتبی نبود . یادته منو خودتو و کالسکه ی مجتبی رو ؟ یادته بعد از لحظه ی سال تحویل با چه سرعتی می دوییدیم بیرون که به هم برسیم .

برگرد برگرد از تهران و هر جور شده به دیدنم بیا . من توی محله ای که از آن من نیست با بچه محل های غریبی که بزرگ شدنشون رو ندیدم و هیچ چیزی برای خندیدن بهشون ندارم منتظرتم . برگرد تا آرمتیت از غصه ی رفتن تو و محله ی عزیزش دق نکرده . برگر د تورو خدا !!!

........................................

باورم نمیشه ! بالاخره تونستم وصل شم ! کامپیوتر رو زدم کولم و اومدم توی حال چون توی اتاق ها پریز تلفن کار نمی کنه !!!!



چهارشنبه سوم مهر 1387 |
Blog Skin