تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

اعدام

 
 

گاهی اونقدر گیج می شم که نمی دونم بالاخره قراره از سر از کجا در بیارم . نمی دونم تا حالا به موضوع اعدام فکر کردین ؟ من که به لطف شبکه های سیاسی ، مقاله های سیاسی ، آدم های سیاسی زیاد بهش فکر کردم قرآن رو سعی کردم بفهمم . سعی کردم علت خشم خدا رو درک کنم . عقلم به جای قد نداد . پس نتیجه گرفتم شاید باید برای اعدام حکم ثانویه صادر کرد _ برای خودم فقیه هم شده بودم _ من فقط سمتی از قضیه رو دیده بودم که مربوط می شد به آدم هایی که اعدام می شوند و انسانیت و ترحم و حس لطیف شاعرانگی . اما حالا ، نه حالا ، که دیروز بلوتوثی دیدم که تمام عقایدم رو متوحش کرد . بلوتوث با التماس های یه دختر به یک غول بی شاخ و دم وحشی شروع شدد و تا اونجاش پیش می رفت که به نظر می رسید کم کم دخترک زیر مشت و لگد های اون حیوون داره تسلیم می شه . بلوتوث هدفش نشان دادن صحنه های زننده ای نبود که این روز ها بازیچه ی دست همگان شدند که اگر بود من تن به نگاه کردنش نمی دادم . بله می گفتم فیلم ضبط شده یکدفعه تصویرش عوض می شد و صحنه ی اعدام چند نفر رو نشون می داد که می تونستی با دقتی بیشتر تصویر همون حیوون رو تشخیص بدی . من برای اولین بار دلم نسوخت . برای اولین بار حس کردم این بانگ الله اکبر که با رقص هیکل کثیف اونا همراه شده منو به وحشت نمی ندازه . من تا الان به اعدام سیاسی فکر می کردم و به آزادی بیان . آزادی اندیشه . اما اون لحظه که داشتم فیلم رو دنبال می کردم  با تعجب دیدم که حتی همین اعدام هم دلم رو خنک نمی کنه . دیدم که می خوام که قصاص بشن !دیدم که می گم براشون کمه !. یاد بیجه افتادم یاد حسی که اون موقع داشتم یاد ناباوری ای که از پست بودن انسان بهم دست داد . یاد بی پناهی اون بچه ها و صدای التماس اون دختر افتادم . خدایا الان که من توی خونه ام ، پیش خونواده ام ، و جایی که امن ترین جای دنیاست چند تا دختر هم سن من ، چند تا بچه ، دارن شکنجه می شن خدایا شخصیت چند نفر داره زیر لگد های اون غول های حیوون صفت له می شه . خدایا کاری کن که بتونم خشمم رو با اجرای حکمت تخفیف ببخشم . خدایا خودت من و تمام بنده های بی پناهت رو از شر هم نو ع های خودمون حفظ کن .

* البته هنوز هم به اعدام سیاسی معتقد نیستم .



سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |

....

 
 
زندگی می تواند زیباتر از آن چیزی باشد که مردمان بدان رضا می دهند . خردمندی در عقل نیست .

بلکه در عشق است .

 آه ! تاکنون زیاده محتاطانه زیسته ام . باید بی قانون بود تا بتوان از قانونی تازه پیروی کرد . ای رهایی !

ای آزادی ! ای آنکه دوستت می دارم . با من بیا . تا دورترین جایی که بتوانی بروی . تو را خواهم برد .

(( آندره ژید ))



پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 |
به مجلس ختم کارون خوش آمدید :

احداث قم رود اونم درست وقتی که آب اهواز برای ۲۴ ساعت قطع می شه رو به همه تبریک می گم . اما کاش وقتی اعلام کردن قطعی آب برای اینه که کارون رو از کرخه تغذیه کنن کسی هم حال ما رو می دید. کاش وقتی گفتن دبی کارون اونقدر کم شده که دستای همیشه بخشنده اش محتاج دیگری شده کسی سراغ ما رو می گرفت .

از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه . در راستای کج کردن مسیر آب سرچشمه ی کارون اول به زاینده رود و بعد به قم رود !!! پیشنهاد می کنیم برای هرچه سریعتر از بین بردن این رودخانه و تالاب های وابسته اش رودی نیز به سمت کویر بکشیم باشد که هر چه زودتر نشانی از سرسبزی در خوزستان باقی نماند .

دست نماینده های خوزستان توی مجلس درد نکنه !



چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |

ما

 
 
داره دیگه باورم می شه که می شه محیطی رو که هیچ امیدی بهش نداری دوست داشته باشی . اینکه می تونی به جایی که هیچ دلخوشی ای ازش نداری با نگاهی ملایم تر نگاه کنی ! این هفته های اخیر من و دوباره زندگی انقدر دوشنبه های قشنگ رو تجربه کردیم که دیگه داره ترس برم می داره ! همین هفته ی پیش بود گویا عجب روزی بود  

می دونین می خوام بگم آره ! بالاخره که چی ؟ من چه بخوام چه نخوام دانشجوی دانشگاهمم دیگه ( دانشگاه من مکان غریبی است خوانندگان عزیز !! ) چه بخوام چه نخوام توی دانشگاهی درس می خونم ! که کوچیکه . که همه همو می شناسن . که به راحتی آب خوردن واسه هم حرف در می یارن . می خوام بگم اگه تو این جو باشی و سالم بیای بیرون هنر کردی . می خوام بگم آره من دانشجوی همین جام . دانشجوی دانشگاهی که توی شهر عجیب غریبی احداث شده .که توی محوطه ی دانشگاه دانشجو های پسر به راحتی آب خوردن به دانشجو های دختر متلک می اندازند و گاهی نیز بر عکس ( این کلمه ی آخر صرفا برای رفع اتهام فمنیستی بود و هیچ ارزش معنایی دیگری ندارد ! ) نه من نمی خوام دیگه غصه ی اینا رو بخورم . می خوام بگم هر کی ازم بپرسه دانشگاهت رو دوست داری ؟ دیگه مکث نمی کنم و با صورتم ادا در نمی یارم و پوزخند نمی زنم . بلکه صاف می ایستم یاد همه ی خاطرات خوبش می افتم ُ یاد  دوستام می یفتم و می گم آره . بعد به دور دست خیره می شم جایی که بتونم دانشگاهم رو از نظر بگذرونم و بعد لبخند ملیح می زنم . همین .

من و دوباره زندگی کلاس کاربرد کامپیوتر داشتیم باز  طبق معمول بدو بدو رفتیم یه کامپیوتر دبش پیدا کردیم و نیشستیم . بعد استاد خیلی متین و موقر شروع به درس دادن کرد . ما هم به خدا نیتمون خیر بود و می خواستیم که گوش بدیم اما نشد . البته اعتراف می کنم که شروع قضیه با نفس خبیث کارانه ی من بود که روی صفحه یورد نوشتم

( تفاوت دیوانه ها و دوباره زندگی ها در چیست ؟ )

دوباره زندگی هم که نمی تونست یه جا بشینه تندی دست منو کنار زدو نوشت ( دیوانه ها همان نام دیگر آرمتی ها هست . )

من : دیوانه ها را از روی ظاهرشان نمی شود شناخت اما دوباره زندگی ها از دور داد می زنند .

و بعد همین طور متنمان ادامه پیدا کرد و ما هی خندیدیم و هی استاد بهمان چشم غره رفت . تازه پر رو پررو از استاد سوال هم می پرسیدیم جاهایی یعنی که حواسمان هست . ( فکر کنم یک بار استاد متنمان را هم خوند ! ) بعد یعنی چیا که ننوشته بودیم ! بعد وقت کلاس تمام شد و من و دوباره زندگی کلی ذوق کردیم و گفتیم اینو تو وبلاگامون آپ می کنیم و چه قدر دوستش داتیم . من دوییدم رفتم از خوابگاه فلش بیارم دوباره زندگی هم موند که استاد در سایت رو نبنده یه وقت . من کلی تو محوطه دوییدم تا رفتم و اومدم . اما کامپیوتر به ناگاه فلش رو نمی خوند . از ما اصرار از اون کامپیوتر نفرت انگیز انکار . یهو گفتیم شاید ریستش کنیم بخوندش ! و ای کاش ریستش نکرده بودیم !!!!!!!!!!!!! ریست کردن همانا و پریدن فایل سیو شده همانا !! یعنی نصف روز دپرس بودیم عمیق . ذوق هنریمان بدجوری کور شد ه بود .

نفرین این روز های ما : الهی مرض سخت افزاری بگیری . الهی ویروس کش گیرت نیاد .

 



سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |
زیر لب می خندم

مثل باران با عشق

لحظه ی دیدار است

می نویسم

یا عشق !

گم شده تصویرم

در هیاهوی نسیم

زیر لب می خندد

باغ از گوهر عشق .

می نویسم سر خط

باز هم

نوبت عشق ...

 

.....................

یه موضوع کاملا با ربط !

ما مرد چینی می خواهیم !

همین الان همین الان اخبار اعلام کرد" که یه زن چینی بعد از ۳۰ سال از کما خارج شد . پزشکان علت آن را پرستاری و عشق شوهر این زن در طی این سالها دانستند !"



جمعه هفدهم آبان 1387 |

همیشه از این کلمه ترسیدم  اما همیشه هم انگار درگیرش بودم . گاهی فکر می کنم اصلا روزمرگی یعنی چی ؟ این واژه از کجا اومد . چی شد اومد . بعد چون که کسی نیست که سوالهایم را از اوبپرسم . خودم برای خودم جواب می بافم . برای خودم تعریف می کنم . که روزمرگی یعنی اینکه بتوانی برای خودت برنامه ی روزانه و هفتگی بنویسی . ( منظورم نظم و انضباط نداشته ام نیست !! ) یعنی اینکه  بدانی درست همین روز همین وقت هفته ی آینده کجا هستی . یعنی وقتی آنقدر آلوده اش شدی حتی اتفاقات غیر منتظره را رد کنی . یعنی چشم هایت را ببندی و مدام یک خط را دور بزنی .

بعد می بینم روز مره شده ام همانطور که مادرم روز مره شده است . و پدرم و برادرانم و خواهرم .... و بعد می بینم دوستانم هم روز مره شده اند . و وقتی انقدر آدم های روز مره می بینم احساس بدی می کنم . احساس بدی که یک برکه از راکد بودنش خواهد داشت و یک جوی آب باران ندیده از داغ آب کدر بد رنگش ...

می روم کتاب مائده های زمینی را بر می دارم و تصادفی باز می کنم و می خوانم که :

" کاش توفانی از برف از پی ما بر خیزد تا بر شتابمان بیفزاید ! سورتمه ها ! همه ی هوس هایم را به شما بر می بندم ...

آخرین در به دشت باز می شد . "

و همانجور که دلم می خواهد تفسیرش می کنم ... !



جمعه هفدهم آبان 1387 |
وقتی بارون می زنه نمی تونم غمگین باشم . نمی تونم دپ باشم . فقط می خوام باااشم . همیشه . توی همه ی روزای بارونی  ای که می یان و می یان و می یان . وقتی بارون می زنه همه ی غصه ها مو پرت می کنم یه گوشه و می پرم زیرش . همین که قطره های نرمش می خوره رو گونه هم حس پرواز بهم دست می ده . انگار که قطره ها در عوض پایین اومدنشون منو بالا می برن .

به خدا اگه فقط یه دلیل واسه دوست داشتن یونیمون داشته باشم همین روزای باارونیشه ! نمی دونم تا حالا کسی اینو گفته که روزای بارونی رو باید تو جاده ی خاکی تجربه کرد ؟ دانشگاه ما حکم همون جاده رو داره . یه جورایی انگار اول درختا بودن بعد دانشگاه . انگار درختاش اصالت دارن ! من و دوست شفیقم اون روز بارونی انقدر بهمون خوش گذشت که تا حد مرگ ذوق کردیم . چه عکسای محشری هم گرفتیم !!

وقتی بارون می زنه باید به استقبالش رفت . باید بوش کشید . باید نوش جانش کرد ...

خدایا تو خودت خوب می دانی ما هنوز سیر باران نشدیم !



چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 |

 
 

با سلام خدمت همه ی اونایی که گاها اومدن اینجا و دیدن ما نیستیم . چه اونایی که لطف کردن حالمون رو پرسیدن چه عمومی چه خصوصی و چه اونایی که حالمون رو گرفتن که اونم باز چه عمومی چه خصوصی ! ما خوبیم ! حالمان خوب است . درس هایمان بد اند اما ما تحملشان می کنیم و ملالی نیست جز دوری شما . اگر فکر کرده اید که قرار است برای نیامدنم بهانه جور کنم . خیر !!! مسئله این است که گاهی پیش می آید که عمیقا از خودم می پرسم که چه !! و بعد چون به جایی نمی رسم ول می خورم میان زمین و هوا و اصلا هم که به جایی برنمی خورد !!!

و بدین سان !!!!!

هم اکنون حالمان نا خوش نیست اما خوش هم نیستیم . به قول دوست شفیقی ناشکریمان گل کرده است و داریم از زمین و زمان ایراد می گیریم ! ( نیست که زمین و زمان از ما ایراد نمی گیرد !!! )

اما چون که گفتن بادمجون بم آفت نداره ( و دیدیم که داشت !!! ) می دانیم که زود زود خوب می شویم . و این پست هم تنها برای این بود که بدانید حالمان بسی خوب است !

...........................

وقتی بارون می زنه .....



دوشنبه سیزدهم آبان 1387 |
خوابگاه زیتون بالاخره راه افتاد . خوابگاهی که قرار بود برای متاهلین باشه اما فعلا که کارشناسی ارشد هی دختر رو بردن . تا ببینن چی می شه ! امروز می شد بچه های کارشناسی ارشد رو با بار هاشون دید که منتظرن تا منتقلشون کنن . یاد آخرای ترم افتاد وقتی همه دارن با یه ساک می رن خونه هاشون . خدا کنه خوش باشن ! و بچه های یونی هم چنان مجرد بمونن تا کسی خوابگاه رو از این بندگان مجرد خدا نگیره ! الهی آمین !

* یه وقت خام نشین برین متاهل شید فک کنید بهتون خوابگاه می دن ها!!! هیچ از این خبر ها نیست !!



سه شنبه هفتم آبان 1387 |

 
 
تو که دیوانه ترینی به چه می خندیدی ؟

به من و سیب و درخت ؟

به همان شعر قدیمی که مرا پر حسرت می خواست ؟

 

 



یکشنبه پنجم آبان 1387 |

امشب

 
 
امشب دلم گیر داده که بنویس . دل من هم وقتی به چیزی گیر می دهد و بهانه اش را می گیرد دیگر تمام . باید برایش جورش کنم یا نه تمام خانمانم را به باد می دهد . گیر داده بنویس، عاشقانه بنویس . آنقدر عاشقانه بنویس ،که همه گمان کنند که عاشق شده ای . گیر داده که بنویس دیوانه وار بنویس . مثل وقت هایی که کیبورد را از نفس می اندازی و توفان به پا می کنی و پرواز می کنی .  و من تن خسته ام را می کشانم تا کنار کامپیوتر و بند می کنم به این حروف چین آهنی صمیمی . و دلم دست به سینه کناری ایستاده و تماشایم می کند . می پرسم خب ؟ می گوید بنویس . نشان می دهم که قبول کرده ام، که آماده ی نوشتنم و بعد می گویم از چه ؟  و نگاهم می کند انگار نمی شناسدم یا که انگار ننگش شده ام و بی مصرف . نگاهش می سرد روی دفتر شعرم که دو ماه است فقط خاک خورده است و آه کشیده است . می گوید حواست هست از وقتی اینجا آمده ای ننوشته ای ؟ سر تکان می دهم یعنی که می دانم . یعنی که خسته ام ،یعنی که همشان بروند به درک . می فهمد خرابم، می فهمد که بی حوصله ام . نزدیکم می شود و چانه ام را بالا می گیرد . به چشم هایم که دقیق می شود نمی دانم از چه یا ازکه نگاه می تابد . بر می گردد گوشه ی اتاق و من بی هدف خم می شوم روی صفحه ی کلید ...

شنبه چهارم آبان 1387 |

 
 
خدایا سلام

این روز ها که می گذره بیشتر از همیشه ازت دور می شم و بیشتر از اینکه ازت دور می شم بهت فکر می کنم . این روز ها که روز های بهت من اند و روز های غریب پیدا کردن خود انگار درست روبه روی تو ایستاده ام . روبه روی پیدا کردن تو . اما پیدایت نمی کنم . می گردم اما انگار رفته ای و هر بار که می خواهم یقین کنم نیستی عجیب خودت را نشانم می دهی . خدایا نگاهم کن . من بنده ی عاصی توام . من بنده ی گناهکاری که دلم می خواهد همه ی گناهانم را سر نبودن  تو بشکنم . اما خدایا این انصاف نیست که وقتی می خوانمت و باز می خوانمت گم می شوی و دور می شوی و وقتی که رها می کنم . مثل بیابان گردی که دیگر هوس بادیه اش نیست . مرا بلند می کنی و تاب می دهی و پرتابم می کنی میان هجم سبزی از مه . من آنجا ،تنها ، گم می شوم و دلم میان شب های تاریک گریه اش می گیرد و ت. کاش حداقل به جای فرشته هایت نوری از خودت را برای دلداری ام می فرستادی . خدایا وقتی خلقم کردی وقتی ترسیدم که به زمین بییم قول دادی که همیشه باشی . که همیشه کنارم باشی . اما من گمت کردم سر راه آمدن به زمین وقتی کودکانه پی سیبی دویدم که روی سراشیبی هبوط قل می خورد . تو هم که خدایم بودی رهایم کردی ؟ گذاشتی بدوم ؟ که بیفتم ؟ که بعد خودم با دست های خودم یاد بگیرم که چطور برای بنده بودنت باید بلند شوم ؟ اما خدایا من افتاده ام و حالا که سالهاست همینطور دارم قل می خورم هنوز نفهمیده ام چطور می توانم بنده ی تو باشم . چطور ؟



جمعه سوم آبان 1387 |

اعتراف

 
 
داشتم آرشیوم رو می خوندم . ! عجب ! من یعنی در حد تیم خز و خیلی ها (!) ـ این که کدام تیم می باشد بماند ـ اینجا زیگزاگ رفتم . یعنی اگه دوتا پستم به هم ربط داشت ها . اگه مثلا زبونم یکی بود ها . اصلا موندم اینجا وبلاگ چی هست ! عجب ! مثلا یه جا نوشتم تحول تحول ! بعد پست بعدی انگار که گل لقد کرده باشم . هویجور که قبلا می نوشتم هویجور ادامه دادم . بعد مثلا نیست روانیم خودم . مردمم روانی می انگارم ! طفلی دوستان که منو تحمل می کنند چندی !

پنجشنبه دوم آبان 1387 |

شعار

 
 
بغضم گرفته اکنون

در این سرای درهم

قصدم نه این چنین بود

زنده بدون تو ، من

این تک شعار من بود

تا مرگ با تو بودن



چهارشنبه یکم آبان 1387 |

درگیر

 
 
می ایستم روی نوک برج چهارشنبه ای که یه مدته شده آخر هفته های من . می ایستم و به خودم . دوستام . هم کلاسیام . هم دانشگاهیهام فکر می کنم . به استادایی که هر روز می یان و درس می دن یا نمی دن و می رن . به این که ما همه یه جریان پیوسته شدیم از اول تا آخرش . و بعد که یادم می یفته آخر هفته است سعی می کنم فکر یونی رو بفرستم لای همون جزوه های درسیمو و یکم خوش بگذرونم . یاد دیشب که می افتم لبخند نا خودآگاه از راه می رسه و یاد ش زنده تر . من و زهره که با هم رفته بودیم پارک و چقدر با هم بحث فلسفی کردیم و سهراب خوندیم و به جای شام چیپس خوردیم و نوشابه . بعد من مساله ای رو عنوان کردم و همینطور که داشتیم بر می گشتیماتفاقی افتاد و  خدا انقدر قشنگ جوابشو واسم سند کرد که وقت خواب زهره اس ام اس داد

( چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان : صبور،سنگین،سرگردان . فرمان است داد ؟ـجوری که خدا بهت نشون داد ـ به همین راحتی ! )

بعد پا می شم و یه بار دیگه اس ام اس زهره رو باز می کنم . می ایستم روبه روی پنجره و باز به خودم فکر می کنم و دوستام و یونی و استادا و آخر هفته هایی که فقط دلم می خواد توشون نفس بکشم . که بی فایده است . که باز هم هیچ فلسفه ی صادقی برای تفهیمش پیدا نمی کنم . فکرم و نیمه کاره ول می کنم و می ذارم فکرم قل بخوره روی صفحه ی نظرات چند وب و باز درگیر فضای مجازی می شم و سکوت ... و همینطور زمزمه می کنم ( و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها پای آن کاج بلند ... )



چهارشنبه یکم آبان 1387 |
Blog Skin