تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

کابوس

 
 
بعد از یه مدت غر زدن پا شدم نشستم . سرم یکم درد می کرد . شیمی مواد نخونده بودم . فردا کوییز می گیره ؟ همینطور نشسته تو تاریکی سعی کردم یادم بیاد کی خوابیدم ( بی فایده ) ساعت چنده ؟ ساعت اتاق خوابیده بود . از لای پرده بیرون رو نیگاه کردم . هوا تاریکه . خونه ساکته . پس شبه ! چرا دلم گرفته ؟ چیزی یادم نمی یاد . صدای خنده ی خودم هنوز تو سرمه ! گیر می دم به خودم مثل همیشه ! سرم درد می کنه اصلا حس خوبی ندارم . بعد کلی استخاره پا می شم پی آب خوردن . توی آشپزخونه پای شیر آب یادم می یاد که دیشب با سر درد خوابیدم . یادم می یاد با کسی دعوا کردم  . اما یادم نمی یاد با کی ! داد زدن های خودمو یادمه اما طرف مقابلم رو نه ! لیوان آب سر می ره از پنجره بیرون رو می پام اثری از خورشید نیست . نمی دونم ساعت چنده از پذیرایی خونه که رد می شم ساعت پشت سرمه . برنمی گردم . می رم تو رخت خواب . یادم نمی یاد با کی دعوا کردم . نمی دونم ساعت چنده ....

 

................................

پدربزرگ یکی از دوستام فوت کرده . دوست جونم بهت تسلیت می گم .



یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 |
یه تلاش ناکام . امروز بعد عمری خواستم برای دلخوشی مامان هم که شده دست از سر خودم بردارم . آخه امشب دعوت بودیم عروسی ! خیلی سعی کردم دختر خوبی باشم . مثل همه ی دخترای دیگه دو ساعت طول بدم تا آماده شم . مثل دخترای خوب دیگه هر چی مامان می گه گوش کنم . جدا تصمیم گرفتم آرمتی تخس رو لای همین صفحه ها . گوشه ی اتاق . کنج تخت رها کنم و برم . نمی خواستم ببرمش . می خواستم با نیمه ی شوخ و شنگم برم عروسی . برم که خوش باشم . بی تحلیل . بی آنالیز ... ! اما نشد این آرمتی بد عنق پا شد و اومد . گوشه ی سالن ور دل من نشست و مدام مردم و پایید . مردم و پایید ... .

امشب دوباره بهم یاد آوری شد که اون بیرون پشت حصار دنیای من . دنیایی جریان داره ... اتفاقایی در راهه ومن با این حصار ترد و نازک خیلی خیلی شکننده ام . امشب دوباره دیدم که من بیشتر از اونکه نتونم نمی خوام که که شکل دیگه ای باشم . آخه من آرمتی سر خوش رو دارم که هر وقت دلم گرفت . هر وقت بهم فشار اومد لابه لای خنده هاش گریه ام رو آروم کنم . آخه من کتابامو دارم که وقتی دلم گرفت لای صفحه هاش درد دل کنم . آخه من رویا هامو دارم که هر وقت سر خورده و تحقیر شدم لای  ابر نازک خیالم میون یک هوا رویا شناور بمونم  . من خدامو دارم که نه قهار ! نه جبار ! من خدام رو دارم که قبل از هرچیز مهربونه و با منه !

امشب برای دل مامان از بیرون آرمتی سرخوش بودم و از تو آرمتی تخس بدعنق . اون بیرون آNما من رو می دیدن . با لبخند . لبریز از شادی و این ور در درون من یک آرمتی حسابگر دق درآر داشت تند تند شخصیت آدمهایی رو که می دید آنالیز می کرد . دنیاهاشون رو . طرز نگاه کردناشون . وقتی که لبخند می زدن . وقتی می رقصیدن ... یه آرمتی که چشماشو بسته بودن و تک تک اون آدما رو برای یه ثانیه زندگی کرده بود ...



دوشنبه هجدهم آذر 1387 |

جریان

 
 
جریان من و اینجا جریان :

گفته بودم غم دل با تو بگویم چو بیایی

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی !



شنبه شانزدهم آذر 1387 |

خودم

 
 
گاهی بیرون از گود نشستن و اتفاقات رو مرور کردن هم لذت بخشه . گاهی حتما نباید توی عمق یه ماجرا بود تا درکش کرد . این روزا دلم می خواد به مدت چند لحظه فقط بیرون گود زندگی خودم باشم و ببینم این دختری که اسمش رو گذاشتن آرمتی از بیرون چه شکلی به نظر می یاد . دلم می خواد ببینم زندگیش . حرفاش . تصمیماش برای من اگر بیرون بودم اگر خودش نبودم چه مفهومی داشت ....

اینکه حس کنی شکل گرفتی حس غریبیه . اینکه بفهمی بالاخره کارات . حرفات الگوی خودشونو پیدا کردن . اینکه دیگه لبریز از لحظات غافلگیری برای خودت نیستی . اینکه بدونی چی می خوای ... چی شدی و کجا می خوای بری ...

انقدر دیر به این حس رسیدم که همش می ترسیدم نکنه نرسم و امروز یک دفعه یه اتفاق بهم گفت . بهم فهموند که من مدتی هست که به این حس رسیدم !

* من رو اینجا هم می توید بخونید .



پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 |

 
 
از اینکه دستم به نوشتن چیزی نمی ره تعجب می کنم . خیلی سخته وقتی کلماتت رو ازت می گیرن . اما من راهی برای بیان حسم  پیدا می کنم .راهی مثل صورتکی ساده در دنیای مجازی !

کاش می شد صورتک ها را با خودمان این سو و آن سو ببریم !

 

من رو اینجا هم می تونید بخونید !



دوشنبه یازدهم آذر 1387 |

تقاضا

 
 
  

                 بگذار باورت کنم ....

                                             بگذار ... !



یکشنبه دهم آذر 1387 |
خدای آسمان ها و زمین یادت هست آن روز که گویا صبح آفرینش بود فریاد زدم . صبر کن .پیش از آنکه مرا بیافرینی . صبر کن ...

گفتم اگر قرار است نیرنگ ها و ریا ها را نفهمم عقلم را اینگونه تشنه دانش نیافرین ؟

گفتم اگر قرار است عاشق نباشم قلبم را این چنین شیفتهی عشق نساز ؟

گفتم اگر بنا ست راهرو نباشم حداقل پاهایم را لبریز راه های نرفته نساز ؟

گفتم اگر سخن گفتنم گناه است زبانم را بدین سان شیوا نساز ؟

ای خدای آسمان ها وز مین خاطرت هست که من چند فریاد زدم . آن روز در عدم . که مرا نیافرین ؟

ای خدای آسمانها و زمین خاطرت هست که چقدر گریستم که من از آن همه نیرنگ که می دانی آنهمه تزویر که می دانی . بیزارم . که من اینجا در عدم اما کنار تو شاد ترم تا آنجا در هست و بی تو  ..

خدای آسمانها وزمین خاطرت هست دلم - که هنوز گل آفرینشش خشک نبود - که هنوز توی سینه ام نبود - تا چه حد گرفته بود ؟ تا چه حد تند تپید ؟تا چه حد از قفسش رمیده بود ؟

ای خدای آسمان ها و زمین من همان تکه ی فریاد گر و بد نامم

من همان تکه گل درمانده ی نا پاکم ... .



جمعه هشتم آذر 1387 |
این همون پستی بود که حذفش کردم . شاید هنوز یه کورسوی امیدی داشتم . اما الان مطمئنم یک شنبه که می رم یونی باید برم انصراف بدم .

می خوام بنویسم . اما نمی تونم . چیزی بهم می گه نگو . کسی بهم می گه ننویس . گاهی می گم خدایا چرا آره ؟ گاهی می گم خدا یا چرا نه ؟ یه خواب بود . یه سرخوشی کوتاه . که همونقدر که ناگهانی و بی خبر اومد . به همون سرعت هم رفت . انگار پرسیدم و جواب داد و رفت . پرسیدم هستی ؟ گفت : هستم اما تو ... . همه چیز یک دفعه شد . دوستم ثبت نام می کرد گفت بیا ثبت نام کن . گفتم اگه در بیام و نشه که برم دلم بدجور می سوزه . گفت حالا تو بنویس تا درآاای . نوشتم . در اومدم ... . اسم نوشتم . اسمم در اومد و نمی شه که برم و دلم بدجوری می سوزه . چی شد نوشتم ؟ شاید یه وسوسه که منو دعوت می کنی خونه ات یا نه ؟ نمی دونستم اگه دعوت کنی ُ نیام ... اگه دعوت بشم و نشه ... .قبل قرعه کشی فهمیدم که نمی شه .  رفتم که اسمم رو در بیارم اما دیگه دیر شده بود . اسم ها رد شده بود و باید صبر می کردم . بهم گفتن از بین دویست و سی نفر ؟ دلت خوشه که در می آی ؟ چی بگم ؟ دلی که تنگه . دلی که گرفته . لبی که خاموشه . چی دااره که بگه .

فقط اینکه: دعوت شدیم نرفتیم باشد بی دعوت روزی پذیرفته شویم .



چهارشنبه ششم آذر 1387 |

تغییر

 
 
یک زمانی که نه خیلی دور بود نه خیلی نزدیک ! فکر می کردم نشانه ی اینکه آدم خوبی هستم یا دارم راه درستی رو می رم این می تونه باشه که هیچ مخالفی نداشته باشم . همه  عقایدم رو دوست داشته باشن و هیچ نظر مخالفی نباشه . برای همین هر وقت نظر مخالفی در مورد رفتارم می دیدم سریع توی رفتارم اعمالش می کردم . قبول دارم که اون موقع خیلی بچه بودم و این رفتار هام هم به شدت بچه گانه بود . تصور کنید چقدر آزار می دیدم . چون ما ملتی با هزاران مدل افکار داریم .که هر کدوم یه تز ویژه برات می دن ! تا اینکه کم کم انقدر تجربه پیدا کردم که بفهمم نمی شه اینجوری زندگی کرد و به قول یکی از دوستام همچین آدمی می شه منافق ! نمی دونم چرا اون زمان اون تفکر رو داشتم . شاید چون شنیده بودم این خیلی مهمه که بین مردم ازت به خوبی یاد بشه اما کسی بهم نگفته بود کدوم مردم ؟ البته نمی خوام بگم الان برام مهم نیست یا اصلا نباید همچین چیزی مهم باشه ! نه ! می خوام بگم باید در حد اعتدال برات مهم باشه . در حدی که خودت رو آنالیز کنی و انتقاد های منطقیش رو پیدا کنی . اما اگه آنالیز ها و تاثیر پذیری هات از حد گذشت دیگه باید مواظب خودت باشی چون شخصیتت و اون چیزی که توی واقعیت رو شکل می ده در معرض خطره !

 

این مطلب هیچ ربطی به اون گره نداره ها ! اون همچنان پا برجاست !!

سه شنبه پنجم آذر 1387 |

 
 
پستی گذاشتم که پشیمون شدم . دعا کنین گره ای که افتاده باز شه می یام می ذارمش دوباره با توضیح !

سه شنبه پنجم آذر 1387 |

 
 
زیر رگبار حوادث هر وقت کم آوردی دست هایت را به دو سو باز کن و فریاد بزن  :

خدای من ! خدای بزرگ من!  تو کنارم هستی ؟



دوشنبه چهارم آذر 1387 |
 این متن صرفا مربوط به دانشگاه محل تحصیل اینجانب می باشد و چنانچه دوستان غیر هم دانشگاهی چیزی از آن در نیافتند بدانند که ایراد از گیرنده هایشان نیست !

شاید به نظرتون برسه که برای از شورای صنفی نوشتن دیره اما من از عمد گذاشتم تا معارفه و انتخابات بگذره بعد بنویسم تا نوشته ام کامل باشه و نتیجه ها رو هم دیده باشم !. نمی دونم تا چه حد با شورا آشنایید ؟ من اولین برخورد م رو با شورای یادمه . ترم یک بودم . نه از این ترم یکی های ورژن جدید ! که خدا رو شکر همچین متین و باوقارند ! می گفتم . ترم یکی بودم و تصویرم از شورای صنفی شنیده های کمی بود که گه گاه می شنیدم . آن هم از بچه های ترم بالایی . شورای صنفی آن سال ( سال 85 )به گمانم  زیاد فعال نبود . یک صحبت هایی هم در باره شان می شد که استعفا داده اند و ول کردند و ... . یادم هست یک روز من و یکی از دوستام رفتیم تا اتاقی که اسمش را گذاشته بودند دفتر شورای صنفی از نزدیک ببینیم . من اون روز اصلا نمی دونستم که بعد ها دو تا از نزدیکترین دوستام قراره کاندید بشن و از اون بد تر قراره در انتخابات آتی برنده بشن . ما اون روز به بهانه ی پرسیدن ساعت رفت و آمد اتوبوس ها وارد دفتر شدیم و سر و گوشی آب دادیم ! و از اون جایی که حافظه ی تصویریم بسیار ضعیفه تنها چیزی که یادمه یه دفتر روشن  توی بعد از ظهر تاریک بهمن ماه و یک آقا پسری که گوشه ی دفتر نشسته بود و الان یادم نیست کی بود و دختری که بعدا اضافه شد و فقط گاهی حدس می زنم شاید فلانی بود ! . ما سوال واهیمون رو پرسیدیم و با موفقیت از امر سرو گوش آب دادن بیرون اومدیم . دوستمون هم خیلی سرسری در مورد شرایط انتخابات پرسید . روز ها گذشت و ترم دوم شروع شد . ( 86 ) . کم کم هر چی بیشتر از شروع ترم می گذشت خبر های انتخابات شورا داغ و داغ تر می شد و بعد به یکباره دو تا دوستای ما رفتن کاندید شدن . وقتی می گم تب انتخابات اصلا اون انتخابات رو با انتخابات سوت و کور امسال مقایسه کنید . انقدر جوش فرق می کرد که انگار که واقعه ی مهمی در حال وقوعه . معارفه شب بود و من هم هنوز پایه ثابت خوابگاه نشده بودم . اما اون شب برام خیلی حساس بود چون دوستام قرار بود برن جلوی جمع صحبت کنن و ما هنوز به این کار عادت نداشتیم . تقریبا می دونستم که قراره چی بگن و تقریبا می دونستم که در اومدنشون توی انتخابات حتمیه ! اون شب گذشت و بعد روز انتخابات رسید . من اون روز از ساعت 12 دانشگاه بودم و هنوز پام رو از کتابخونه اون ورتر نذاشته بودم که بچه ها منو گرفتن که بیا رای بده . منم گیر که من بجز این دوتا دوست خودم کسی رو نمی شناسم و رای نمی دم . خلاصه ما رای دادیم و فکر نکنید که تعداد کاندیدا ها مثل امسال همین قدر کم بود ! فکر کنم تعداد کاندیدای خانم و آقا با هم فرقی نمی کرد و رقابت تنگا تنگ بود . رای ها خیلی زود شمرده شد و خبر ها گفتند که هر دو دوست من رای آوردن و جالب تر این که یکیشون صدر آرای خانوما بود و تفاوت زیادی رایش با آقایون نداشت . و این طور شد که ما یک شیرینی درست و حسابی افتادیم !

روز ها می گذشتن و حالا من که اول ها فکر کرده بودم شاید دوره ی بعد خودم هم کاندید بشم به شدت در حال پس گرفتن حرفم بودم . دوستام چنان درگیر شده بودند که دومی  نداشت . درس ؟ مگر وقتش را داشتنند ؟ نهار سلف با دوستان ؟ پس کی سراغ مسئولین می رفتند ؟ و این طور شد که کم کم عادت کردیم غذایمان را بدون آنها بخوریم و برایشان غذا بیاوریم خوابگاه . کم کم عادت کردیم که تا می بینیمشان مثل همه ی بچه ها یاد مشکلات یونی بیفتیم ! کم کم یاد گرفتیم که شورای صنفی شده است هووی ما در امر دوستی و ما باید ساعت های با هم بودنمان را با او تقسیم کنیم البته اگر تمامش را نمی گرفت ! کم کم یاد گرفتیم که وقتی دلشون از بی محلی مسئولین و قدر نشناسی بچه ها گرفته چه جوری آرومشون کنیم و بگیم حداقل شما تا آخرش ایستادین نه مثل شورای پارسال ... ! خلاصه سال گذشت و امسال رسید (87) می شنیدم که تعداد کاندیداها چقدر کمه ! که حتی ممکنه انتخابات نداشته باشیم با این اوضاع و بعد بالاخره چند تایی کاندید شدن و دانشگاه هی معارفه رو عقب انداخت و ما هی به جون دوستامون غر زدیم که این هووی ما را بروند پس بدهند . در این بین جلسه ای هم انجمن تازه تاسیس اسلامی برگزار کرد که من توی هدف جلسه اش موندم جدا ؟! و گمان می کنم جای من خیلی خالی بود . هر چند دوستام می گفتن اصلا مهم نیست و بی خیال و همیشه همینجور بوده !

چرا دارم اینا رو می نویسم ؟ آخه دیدم بچه های وبلاگ نویس یادشون رفته باید در مورد چیا خبر بنویسن ؟ یادشون رفته انگار اصلا واسه چی خودشون رو تاسیس کردن ؟ یاد اون موقع ها  بخیر ! یاد شایگان و وقتایی که بچه ها امتحان آمار داشتن ! یاد اون اعتصاب جلوی دانشگاه که شهرداری می خواست زمین یونی رو ببره ؟ یاد اعتراضای بچه ها که نفهمیدیم آخرش واسه غذای سلف بود یا سیاسی ؟ یاد اعتراض به چاپ اون مقاله توی دانشگاه( امیر کبیر ؟) که به خانم ها ی چادری توهین کرده بود ! یاد ترم یک که دفتر انجمن تعطیل شده بود و بچه های انجمن مراسم ختم گرفته بودن ! یاد اتوبوس دانشگاه که نرسیده به ویس خراب شد و ما رو وسط راه گذاشت !یاد ماجراهای منو اتوبوس و رویا های آبیش !

خب دیگه بسه . بذار دست از سر نوستالوژی ها خاک خورده برداریم !

* اصلاحیه : گویا جلسه ای که به اسم جلسه ی انجمن اسلامی یاد کردم از طرف شورای صنفی بوده است . از دوستان معذرت می طلبیم .



یکشنبه سوم آذر 1387 |

حرف

 
 
وقتی دلت هیچ حرفی برای زدن ندارد

تو نیز حرفی نزن !



جمعه یکم آذر 1387 |
Blog Skin