دلواپس کودکی که لالاییش را خمپاره می سراید و درد و نفرین می شود ترجمه ی ابدی دعاهایش برای ما .
دلواپسم
دلواپس مادری که گهواره ی خالی خویش را تاب می دهد چون رحمی که زاییدن را نغمه ی دیگر قبرستانها می داند .
دلواپسم
دلواپس مردی که رفتن را جهاد می داند و ماندن را حقارت وقتی کودکش در خانه است و کودکان همسایه زیر آوار ..
دلواپسم
دلواپس خودم که صلح را لابه لای چرخ جنگ می بینم که لگد مال می شود و تحقیر .... و هیچ کس برای من از پایان این دلواپسی ها نمی گوید !
من خوب می دونم چرا برای محرم سیاه نمی تونم بپوشم .. چون سال هاست که رو سیاهم .
دلم می خواست برای محرم آپ بهتری داشته باشم . آپ مفهوم تری . اما برای محرم نوشت لیاقت می خواد . از غمش نوشتن .از درساش نوشتن . از حقیقتش نوشتن . هم لیاقت می خواد هم جرات . اگه چیزی بگی که درست نباشه . اگه تو هم مثل همه دوستیت با اسلام دوستی خاله خرسه باشه . اگه از روی تعصب چیزی بگم که نباشه . نه ! نمی خوام حرف بزنم ... می خوام سکوت کنم و فکر . فکر به فاجعه ای که رخ داد و عشق بازی ای که به ثمر رسید .
دلم می خواست منم اونجا بودم لابه لای چراغ رنگیای خیابونا . جایی وسط وسط فانوسایی که سر در مغازه ها تاب می خورن .
موسیقی ملایمی که داره از یکی از وبلاگا باز می شه داره روانیم می کنه . انگار دارن موسیقی دل منو می نوازن . دلم نمی یاد پنجره اش رو ببندم ! و مدام گوشش می دم و گوشش می دم و گوشش می دم !
همین ! اومدم بگم . کریسمس مبارک !
خواستم خودم رو عوض کنم . قول دادم که خودم رو عوض کنم . اما این هم منصفانه نبود .
چرا من بعد از این همه تلاش خودم بودم ؟
مثل تو که همیشه خودت بودی ؟
کدام احمقی جای نوشته بود که
انسان ها تغییر می کنند ؟



