تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟
مدتی هست که فهمیدم صورت آدما فقط از دو تا چشم و یه بینی و یه دهان تشکیل نشده . صورت آدما عضو دیگه ای هم داره که با اینکه نمی شه نادیده اش گرفت ولی ما همیشه نادیده اش می گیریم ...توی این دوره ای که ابرو ها رو تاتو می کنن .چشما رو سبزآبی می کنن .  مژه می کارن . گونه می ذارن . لبها رو برجسته می کنن . پوست رو می کشن ... هنوز نمی تونن برای این یه عضو کاری بکنن . نمی تونن اگه از دست رفت برش گردونن . چرا بعضی ها با داشتن چهره ای زیبا به دل نمی شینن و بعضی ها با وجود نداشتن بهره ای از زیبایی آنقدر مجذوبت می کنن که مدام از خودت تعجب می کنی .... چرا همه ی بچه های دنیا خوشکلن ... چرا همه ی بچه های دنیا از زرد و سیاه و سفید و قرمز دوست داشتنین ... چرا همونقدر که قربون صدقه ی بچه ی تپل و سفید و ناز می ری قربون صدقه ی اون بچه ی آفریقایی پوست و استخون که با چشمای لبریزش بهت زل زده انگار که از فضا اومدی هم می ری ؟ بچه ها با این عضو به دنیا می یان ... ما همه با این عضو به دنیا می یایم ... ما با نجابتمون پا به دنیا می ذاریم و با معصومیتمون اونو ابراز می کنیم . این روزا اگه می بینی اکثر آدما غیر تحمل شدن ... اگه می بینی گاهی تحمل نگاه زیباترین چشم ها مثل زهر می مونه واسه همینه واسه اینکه نجابت خیلی کم یاب شده . از خودت نترس برای دیدن و فهمیدن اینکه این عضو رو داری یا نه نیازی به آیینه نیست . همین الان امروزتو مرور کن و ببین چند بار امروز این عضو رو به حقارت کشیدی ! ویادت باشه اگه رفت دیگه برگشتنی توش نیست همین ....



شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

قسم

 
 

خدایا نمی خوام ... دیگه نمی خوام ادامه بدم .... !



دوشنبه شانزدهم دی 1387 |
دلواپسم

دلواپس کودکی که لالاییش را خمپاره می سراید و درد و  نفرین می شود ترجمه ی ابدی دعاهایش برای ما .

دلواپسم

دلواپس مادری که گهواره ی خالی خویش را تاب می دهد چون رحمی که زاییدن را نغمه ی دیگر قبرستانها می داند .

دلواپسم

دلواپس مردی که رفتن را جهاد می داند و ماندن را حقارت وقتی کودکش در خانه است و کودکان همسایه زیر آوار ..

دلواپسم

دلواپس خودم که صلح را لابه لای چرخ جنگ می بینم که لگد مال می شود و تحقیر .... و هیچ کس برای من از پایان این دلواپسی ها نمی گوید !



پنجشنبه دوازدهم دی 1387 |

 
 
داره از راه می رسه . صداشو می شنوم که داره می یاد . باز هول برم داشته . باز دارم از خودم می پرسم آماده ام ؟ بازم جوابی ندارم . می دونم این محرمم که بیاد . می دونم این محرمم که بره . دستام باز خالیه و دلم خالی تر . می دونم باز اشکام سنگ می شن و می چسبن به دیوار سرد دلم و من حتی اگه زار بزنم خالی نمی شم . می دونم این محرمم با صدای تعزیه ها و تکیه ها و نوحه ها می یاد و من لابه لای هجوم استغفار واسه ی گناهام گم می شم .

من خوب می دونم چرا برای محرم سیاه نمی تونم بپوشم ..   چون  سال هاست که رو سیاهم .

دلم می خواست برای محرم آپ بهتری داشته باشم . آپ مفهوم تری . اما برای محرم نوشت لیاقت می خواد . از غمش نوشتن .از درساش نوشتن . از حقیقتش نوشتن . هم لیاقت می خواد هم جرات . اگه چیزی بگی که درست نباشه . اگه تو هم مثل همه دوستیت با اسلام دوستی خاله خرسه باشه . اگه از روی تعصب چیزی بگم که نباشه . نه ! نمی خوام حرف بزنم ... می خوام سکوت کنم و فکر . فکر به فاجعه ای که رخ داد و عشق بازی ای که به ثمر رسید .

 



شنبه هفتم دی 1387 |

 
 
میلاد مسیح مبارک .

دلم می خواست منم اونجا بودم لابه لای چراغ رنگیای خیابونا . جایی وسط وسط فانوسایی که سر در مغازه ها تاب می خورن .

موسیقی ملایمی که داره از یکی از وبلاگا باز می شه داره روانیم می کنه . انگار دارن موسیقی دل منو می نوازن . دلم نمی یاد پنجره اش رو ببندم ! و مدام گوشش می دم و گوشش می دم و گوشش می دم !

همین ! اومدم بگم . کریسمس مبارک !



پنجشنبه پنجم دی 1387 |

قول

 
 
به خودم قول داده بودم . قول داده بودم و بار ها زیرش زده بودم . این منصفانه نبود اما بود .

 خواستم خودم رو عوض کنم . قول دادم که خودم رو عوض کنم . اما این هم منصفانه نبود .

چرا من بعد از این همه تلاش خودم بودم ؟

                            مثل تو که همیشه خودت بودی ؟

                                      کدام احمقی جای نوشته بود که

                                                                                  انسان ها تغییر می کنند ؟



سه شنبه سوم دی 1387 |

دوست

 
 
وقتی دلتنگی . وقتی باری روی دوشت سنگینی می کنه . وقتی فقط یه دوست می تونه آرومت کنه . اون وقت می فهمی که دوست هات رو به اندازه ی همه ی روز هایی که زندگی می کنی دوست داری . اون وقت که هق هقت لای شونه های دوست هات محو می شه کی میتونه اشک تو رو توی چشمای دوستت لمس کنه ؟

دوشنبه دوم دی 1387 |
Blog Skin