امروز یاد آرزو هام افتادم . یاد آرزوهای بچگیم و نو جوونیم ! دیدم به چند تاییشون رسیدم و به چندتاییشون نه . یهو دیدم ای بابا اوووو وه ! چقدر خاطره جمع شده تو دل ما !! چه قدر با سابقه شدیم واسه خودمون هاااا !
کی می دونه شاید تعداد روزایی که زندگی کردیم یه وقتی از روزایی که قراره بیاد کمتر باشه !!
نمی دونم چند سال پیش بود حسابش دستم نیست . نمی خوامم بشمارم . نمی دونمم چرا ! اما یادمه بیست و دو بهمن بود انگار . راهنمایی بودم . اول ؟ دوم ؟ سوم ؟ معلم پرورشی منو مسئول کتابخونه ی مدرسه کرده بود و کار اصلی کتابخونه هم برگزاری مراسم صبحگاه بود . یادمه یه گروه سرود هم داشتیم که چقدر خودمونو می کشتیم که هماهنگ بخونیم و نمی شد روی ریتم بخونیم و نمی شد . همیشه یکی بود که نفس کم می آورد . یکی که شعر یادش می رفت یا یکی که اصلا صداش می گرفت همون دقیقه ی نود . اما با همه ی اینا ما از پا نمی افتادیم. اسم هیشکی رو هم نمی شد خط زد چون خط زدن همانا و اشک و آه و قهر و منت کشی همانا ! از کتابی که شعرای مناسبتی توش بود یکی رو انتخاب می کردیم و موسیقی بی کلامش رو پیدا می کردیم و می خوندیم . چه قدر مزه می داد بهمون هر چند هنوز هم نمی دونستیم بیست و دو بهمن کجاست ... ؟
دبیرستان که رفتیم . دیگه انقدر برامون گفته بودن که می دونستیم بیست و دو بهمن جا نیست . مکان نیست بلکه زمان است ! حالا دیگه در کنار سرود و جشن و برنامه ی صبحگاه . روزنامه دیواری هم می دادیم . مدرسه هم آذین می بست . سخنران می آورد و تشویقمون می کرد که بیشتر فعالیت کنیم . همون روزها کسی برام شروع کرد به حرف زدن که برام جالب بود . می گفت که به انقلاب به شکلی ساده نباید نگاه کرد . می گفت دهه ی فجر فقط برای آذین بستن و سرود خوندن و سخنرانی کردن نیست . می گفت نباید فقط از انقلاب گفت می گفت باید انقلابی بودن رو یاد داد . می گفت توی این دهه باید سمینار هایی راه انداخت که تویش به بچه تر ها که شما باشید یاد داد ( چطور انقلابی باشیم ) حتی اگر در زمانش نبوده باشید . می گفت باید یادتان بدهند مثل یک انقلابی فکر کنید . می گفت باید برایتان تفهیم کرد که چی شد ملت صبر کرد صبر کرد صبر کرد و بعد یکباره فریاد کشید و خون بالا آورد . می گفت باید تفهیمتان کنند تفهیم !
نشسته بودم بیکار . چه کار می کردم مهم نبود . نمی دونم مهم نبود یا یادم نمی یومد ؟ این جاشم باز مهم نبود . که گوشیم زنگ زد. از انجمن بود که می گفت کلاسای سه شنبه تشکیل نمی شن . و من هی فکر کردم چرا کلاسای سه شنبه تشکیل نمی شن ؟ داد زدم مامان سه شنبه چه خبره ؟ مامان داد زد : بیست و دو بهمنه حواست کجاست ؟ و من خواستم بگم حواس کی کجاست ؟ که با حواسی که معلوم نبود کجاست بلند گفتم : بیست و دو بهمن کجاست ؟!
کمی بعد که ازخنده ی سوتی ای که داده بودم فارغ شدم نمی دانم چرا یک سری فکر خیلی آرام و سیال خزید زیر پوست مغزم . رفتم به دوران مدرسه ! به اینکه چرا از آن سرود هایی که مثل کتاب مقدس از بر بودمشان فقط بیت های تکرارشان در خاطرم مانده است . به اینکه چرا وقتی سرود های دهه ی فجز را تلویزیون پخش می کند بی حوصله از این کانال به آن کانال می روم . به اینکه چرا دیگه وقتی شبا برق ها می ره بابام رو دوره نمی کنیم که برامون از انقلاب و اعتصابشون و سربازایی که رو بروشون تفنگ به دست ایستاده بودند بگه . به اینکه چرا کسی منو اون طور که باید تفهیم نکرده گویا ؟ به اینکه چرا مدرسه که تمام شد انگار انقلاب من هم تمام شد . چرا حالا توی دانشگاه زمانی که نبض انقلابی گری ام باید باشد می پرسم بیست و دو بهمن کجاست ؟ چرا ؟!
* این بود انشای من .
الان اگه خاله حجی ( خاله ی مامانم ) اینجا بود می گفت : چشم بد دور !
* منو اینجا هم می تونید ببینید !
به انتظارت می مانم
حتی
اگر برای همه ی این ثانیه ها مرا سرزنش کنی !

