تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟

!

 
 
نمی دونم چی بنویسم . این نمی دونم مثل همون نمی دونم هاییه که گاهی مدام زیر لب می گم . مثل وقتایی که می گم نمی دونم چی می خوام . مثل همون وقتا . 

امروز یاد آرزو هام افتادم . یاد آرزوهای بچگیم و نو جوونیم ! دیدم به چند تاییشون رسیدم و به چندتاییشون نه . یهو دیدم ای بابا اوووو وه ! چقدر خاطره جمع شده تو دل ما !! چه قدر با سابقه شدیم واسه خودمون هاااا ! 

کی می دونه شاید تعداد روزایی که زندگی کردیم یه وقتی از روزایی که قراره بیاد کمتر باشه !!



سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |
نشسته بودم بیکار . چه کار می کردم مهم نبود . نمی دونم مهم نبود یا یادم نمی یومد ؟ باز هم مهم نبود . که گوشیم زنگ زد. از انجمن بود که می گفت کلاسای سه شنبه تشکیل نمی شن . و من هی فکر کردم چرا کلاسای سه شنبه تشکیل نمی شن ؟ داد زدم مامان سه شنبه چه خبره ؟ مامان داد زد : بیست و دو بهمنه حواست کجاست ؟ و من خواستم بگم حواس کی  کجاست ؟ که با حواسی که معلوم نبود کجاست بلند گفتم : بیست و دو بهمن کجاست ؟!

نمی دونم چند سال پیش بود حسابش دستم نیست . نمی خوامم بشمارم . نمی دونمم چرا ! اما یادمه بیست و دو بهمن بود انگار . راهنمایی بودم . اول ؟ دوم ؟ سوم ؟ معلم پرورشی منو مسئول کتابخونه ی مدرسه کرده بود و کار اصلی کتابخونه هم برگزاری مراسم صبحگاه بود . یادمه یه گروه سرود هم داشتیم که چقدر خودمونو می کشتیم که هماهنگ بخونیم و نمی شد روی ریتم بخونیم و نمی شد . همیشه یکی بود که نفس کم می آورد . یکی که شعر یادش می رفت یا یکی که اصلا صداش می گرفت همون دقیقه ی نود . اما با همه ی اینا ما از پا نمی افتادیم. اسم هیشکی رو هم نمی شد خط زد چون خط زدن همانا و اشک و آه و قهر و منت کشی همانا ! از کتابی که شعرای مناسبتی توش بود یکی رو انتخاب می کردیم و موسیقی بی کلامش رو پیدا می کردیم و می خوندیم . چه قدر مزه می داد بهمون هر چند هنوز هم نمی دونستیم بیست و دو بهمن کجاست  ... ؟

دبیرستان که رفتیم . دیگه انقدر برامون گفته بودن که می دونستیم بیست و دو بهمن جا نیست . مکان نیست بلکه زمان است ! حالا دیگه در کنار سرود و جشن و برنامه ی صبحگاه . روزنامه دیواری هم می دادیم . مدرسه هم آذین می بست . سخنران می آورد و تشویقمون می کرد که بیشتر فعالیت کنیم . همون روزها کسی برام شروع کرد به حرف زدن که برام جالب بود . می گفت که به انقلاب به شکلی ساده نباید نگاه کرد . می گفت دهه ی فجر فقط برای آذین بستن و سرود خوندن و سخنرانی کردن نیست . می گفت نباید فقط از انقلاب گفت می گفت باید انقلابی بودن رو یاد داد . می گفت توی این دهه باید سمینار هایی راه انداخت که تویش به بچه تر ها که شما باشید یاد داد ( چطور انقلابی باشیم ) حتی اگر در زمانش نبوده باشید . می گفت باید یادتان بدهند مثل یک انقلابی فکر کنید . می گفت باید برایتان تفهیم کرد که چی شد ملت صبر کرد صبر کرد صبر کرد و بعد یکباره فریاد کشید و خون بالا آورد . می گفت باید تفهیمتان کنند تفهیم !

نشسته بودم بیکار . چه کار می کردم مهم نبود . نمی دونم مهم نبود یا یادم نمی یومد ؟ این جاشم باز  مهم نبود . که گوشیم زنگ زد. از انجمن بود که می گفت کلاسای سه شنبه تشکیل نمی شن . و من هی فکر کردم چرا کلاسای سه شنبه تشکیل نمی شن ؟ داد زدم مامان سه شنبه چه خبره ؟ مامان داد زد : بیست و دو بهمنه حواست کجاست ؟ و من خواستم بگم حواس کی  کجاست ؟ که با حواسی که معلوم نبود کجاست بلند گفتم : بیست و دو بهمن کجاست ؟!

کمی بعد که ازخنده ی سوتی ای که داده بودم فارغ شدم نمی دانم چرا یک سری فکر خیلی آرام و سیال خزید زیر پوست مغزم . رفتم به دوران مدرسه ! به اینکه چرا از آن سرود هایی که مثل کتاب مقدس از بر بودمشان فقط بیت های تکرارشان در خاطرم مانده است . به اینکه چرا وقتی سرود های دهه ی فجز را تلویزیون پخش می کند بی حوصله از این کانال به آن کانال می روم . به اینکه چرا دیگه وقتی شبا برق ها می ره  بابام رو دوره نمی کنیم که برامون از انقلاب و اعتصابشون و سربازایی که رو بروشون تفنگ به دست ایستاده بودند بگه . به اینکه چرا کسی منو اون طور که باید تفهیم نکرده گویا ؟ به اینکه چرا مدرسه که تمام شد انگار انقلاب من هم تمام شد . چرا حالا توی دانشگاه زمانی که نبض انقلابی گری ام باید باشد می پرسم بیست و دو بهمن کجاست ؟  چرا ؟!

* این بود انشای من .



دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 |

زبان !!!

 
 
مامانم همیشه می گه هیچ وقت نگو منه بدبخت ! می گه هر وقت هر چی بگی همون می شه . می گه زبون خیر خیره زبونه شر  هم شر . می خوام بگم وقتی خیلی غمگینین نگین من غمگینم ! بگین من شادمی شم  شاد شاد شاد ! و وقتی شاد هستین نگین من غمگین نیستم بگین من دارم از شدت شادی پرواز می کنم !

الان اگه خاله حجی ( خاله ی مامانم ) اینجا بود می گفت : چشم بد دور !

* منو اینجا هم می تونید ببینید !



جمعه هجدهم بهمن 1387 |

 
 
گفته بودم :

به انتظارت می مانم

                     حتی 

          اگر برای همه ی این ثانیه ها مرا سرزنش کنی !



سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 |
خب . ..  خوب شدم . این از همین ساده و بی قید و بند حرف زدن پیدا نیست ؟ از اینکه دلم می خواد دوباره دنیا رو پر کنم از صورتک های رنگی پیدا نیست ؟ انقدر بد بودم که خودم از دست خودم حرصم گرفت ... و به خودم التیماتوم دادم که زود خوب می شی ... اما خب خوب شدم اما زود نه شاید هم یکم دیر . تعجبی هم نداره که خوبم آخه اینجا داره بارون می یاد انقدر هوا لطیف و بهاری که دیوونه ات می کنه کارم شده هر روز پیاده روی توی این هوا . هر روز کتاب خوندن لب پنجره . هر روز بازار رفتن به عنوان همراه برای بقیه و لذت بردن ! بدون گوش کردن به اخبار صدا و سیما . بدون گوش کردن به صدای آمریکا . دور از هیاهوی دهه ی فجر . دور از نقدهای سیاسی باز ها . اخبار تئاتر رو دنبال می کنم . همشهری جوان می خونم بیشتر از اینکه وب بنویسم وب دیگران رو می خونم . کتاب می خونم باطعم قهوه . کتاب می خرم با پول های نامرئی و بعد حسابی ذوق روز هامو می کنم . آرومم ... بی غرغر ... بی حرص ... پس یعنی خوبم . خیلی خوب . به خودم لبخند می زنم . متعادل می خوابم . شعر می خونم و داستان جدیدی رو این روز ها شروع کردم . پس خوبم .. خیلی خوب !

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |
Blog Skin