والا من نمی خواستم اینجا رو آپ کنم اما نمی دونم چرا بلاگفا قاط زده و صفحه مدیریت دو وبلاگم رو قاطی کرده حالا پست اون وبم از کجا سر در می یاره خدا می دونه !!!
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 |
من همین جا رسما اعلام می کنم که در آینده ی دور اگر خدای ناکرده صاحب فرزند گشتم و فرزند نامبرده دختر بود او را از بدو تولد بر سر راه بگذارم !!
به خدا دختر شوهر دادن سخت ترین کار عالمه . خدایا شکرت که همین یه خواهرو به ما دادی !! پدرم در اومده !! دیگه نه کمر دارم نه پا !! چقدر رسم و رسوم داریم ما آخه !! این همه واسه چی ؟! والا من که فلسفشونو نمی فهمم ! یه مهمونی بگیرین برین سر خونه زندگیتون دیگه !! چرا اینقدر ملت رو به دردسر می ندازین ؟!
فعلا حنابندان رو گذروندیم تا عروسی !
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 |
یعنی واقعا این جا یه سالش شده ؟!
پیر شدیم رفت خواهر !
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 |
گویند روی ساحل خلوتگهان دور
ناجور مردمی
دارند زیست ....
آنجا چو موج های سبک خیز
آرام و خوش گذشته همه چیز .
مانند ما طبیعت
نگرفته ست راه کجی پیش .
هر جانور باشد به میل خود
بهره ور .
ناجور مردمی
دارند زیست ....
آنجا چو موج های سبک خیز
آرام و خوش گذشته همه چیز .
مانند ما طبیعت
نگرفته ست راه کجی پیش .
هر جانور باشد به میل خود
بهره ور .
(( نیما یوشیج ))
جمعه نهم اسفند 1387 |
خدایا راضی ام به هر چی که بخوای اما خدایا خواهش می کنم الان نه ! می دونم مامان بزرگ ۵ ساله که توی رخت خواب افتاده . می دونم ۵ ساله که داره زجر می کشه .می دونم ۵ ساله که داره ریز ریز از بین می ره و می پوسه . می دونم ۵ ساله که هر وقت به دیدنش رفتم بعدش تا ۲ هفته پوچ گرا شدم و از زندگی نا امید ! می دونم ۵ ساااله هر بار زار زدم خدایا راحتش کن و نذار اینجوری جلوی چشمامون آب بشه . می دونم تو این ۵ سال مدام ازت خواستم زندگیش رو تموم کنی... اما حالا نه ! بعد از ۶ ماه مریضی حالا که خواهرم دوباره داره سر پا می شه . حالا که همه ی مقدمات عروسی چیده شده . حالا که مامان داره دوباره می خنده . حالا که همه چیز دوباره داره بر می گرده سرجاش حالا نه ! خدایا قد ۲ هفته بهمون رحم کن . فقط قد ۲ هفته . عید هم نخواستیم ... فقط قد ۲ هفته رحم کن ...
چهارشنبه هفتم اسفند 1387 |

