تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟
من یک فمنسیم هستم ؟

هیچ وقت فکر نمی کردم یه فمنیسم باشم . به نظرم همیشه فمنیسم کسی بود که مرد ها رو خوار و خفیف می خواست که من نمی خواستم . در نظرم فمنیسم کسی بود که برای رسیدن به حقوقش می خواست از حقوق مرد ها کم کنه که من نمی خواستم ! در نظرم فمنیسم همیشه کسی بود که دنیای زن سالار می خواست که من نمی خواستم ... اما امروز بعد از صحبت با ۶ نفر از هم سن و سال های خودم که همه دانشجو بودن فهمیدم که من یه فمنیستم اگر ...

من یه فمنیستم اگر بخواهم قوانین حضانت گاهی به نفع مادر باشد .

من یه فمنیستم اگر بگویم ممکن است دختری هم باشد که دلش مهندسی معدن بخواهد .

من یه فمنیستم اگر بگویم مهد کودک آنقدر ها هم برای بچه جای بدی نیست .

من یه فمنیستم اگر به جامعه ای فکر کنم که بالاترین نقش سیاسی اش را یک زن ایفاگر باشد .

   شاید زیاد هم تقصیر من نیست چون چشم که باز کردم دیدم دختر یک مادر شاغل هستم و مادری که با وجود ۳فرزند دانشجو است . عقلم که رسید دیدم همه ی خاله ها و عمه هایم شاغلند و وقتی نوبت نسل من رسید دیدم همه ی دختر های فامیل برای کسب شغل می جنگند و بعد من باز هم گفتم که بیشتر می خواهم . من هنوز هم بیشتر می خواستم ... من این بیشتر خواستنم این بود که  فقط می خواستم  اول مرا به عنوان یک زن بپذیرند و بعد یک مادر . می خواستم قوانین حمایتم کنند . می خواستم یک صدم آ»چه که مرا ارشاد می کنند مرد های اجتماعم را هم ارشاد کنند . من فقط می خواستم حق داشته باشم هر شغلی را که دوست دارم انتخاب کنم . من می خواستم جامعه ی آرمانی ای بسازم که همه از آن راضی باشند . من مدت هابود که می دانستم آمریکا بهشت زنان نیست همانطور که ایران هم نیست . من منکر وظیفه ی ازلی ام که نبودم فقط من وقتی برای ایفای نقش خودم می خواستم نقش بغیر از مادر ... 

شاید مشکل من از وقتی شروع شد که در رویاهای کودکی ام دلم خواست رئیس جمهور شوم و چقدر خوب شد که آن وقت ها نفهمیدم که اگر کاندید شوم حتی زن ها هم رئیس جمهور زن نمی خواهند ...



یکشنبه سی ام فروردین 1388 |
به خیلی از مسائل فرهنگی که دقت می کنم . می بینم از خیلی چیز ها عقب موندیم . گاهی حس می کنم سدی جلوی جریان فرهنگمون رو گرفته مثل وقتی که سد جلوی آب رو می گیره . اون آب هر چقدر هم که صاف و زلال باشه وقتی یه جا می مونه کم کم رو به زوال می ره و می گنده . حالا فرهنگ این روز های ما توی کوچه پس کوچه های شهر ها همین وضع رو دارن . شهر هایی که به سمت صنعتی شدن می رن و مدام طول و عرض اضافه می کنن . گاهی فرهنگ می تونه سلام کردن یه شخص باشه . رعایت یه قانون بدیهی باشه و یا فکر و اندیشه ی جاری توی یه شهر باشه . فرهنگ می تونه مدام تغییر کنه یا شاید بهتره بگیم فرهنگ مدام باید تغییر کنه . بذارید صادق باشم من مدت هاست که از دیدن فرهنگی که از مردم توی رسانه ها ارائه می شه خنده ام می گیره . گاهی فکر می کنم فیلم نامه نویس یا فیلم ساز برای نوشتن از فرهنگ برای ساختن یک فیلم از آدم ها چشم هاش رو روی واقعیت های جاری می بنده و توی تصویر های آرشیو شده ی گذشته آدم های قصه اش رو پیدا می کنه . آدم هایی که همه خوبن . آدم هایی که مهمون نوازن . آدم هایی که دروغ نمی گن . آدم هایی که انگار همه از روی یه قالب کپی شدن و شاید این روزها کمتر بشه مثلشون رو پیدا کرد . اما من وقتی به فرهنگ فکر می کنم وقتی اون ۲۵۰۰ سال تمدن رو کنار می گذارم . وقتی دانشمند ها و متکلم های ایرانی صدر اسلام رو فاکتور می گیرم چشم هام آدم های عجیبی رو می بینه که مدام به گذشته مباهات می کنن . آدم هایی که تنها راه افتخارشون و غرورشون ربط دادن خودشون به انسان های باستانیه که شاید اگر امروز کنارشون بودن تکفیرشون می کردن . من وقتی به فرهنگ فکر می کنم نمی تونم خودم رو جدا فرض کنم یا فقط عیب های مرد همسایه رو بگیرم . من خودم رو هم در مرکز همین فرهنگ می بینم و وقتی از فرهنگ فاسد شده ی جامعه حرف می زنم درست وقتیه که دلم برای از نو ساختنش بی تاب شده . .. درست وقتی که چیزی مثل یه غده راه نفس کشیدنم رو سد کرده !

شنبه بیست و نهم فروردین 1388 |

 
 

نمی دونم آخرین باری که بی چشم داشت دستام رو رو به سمت آسمونت از هم باز کردم و اون حجم آبی عظیم رو بغل کردم کی بود ... خدایا به خاطر همه ی آرزو های کوچیک و بزرگی که گستاخانه ازت داشتم منو ببخش . از اینکه فکر کردم موظفی که بر آورده شون کنی منو ببخش ... سعی می کنم بنده ی قانع تری باشم برات ...



جمعه بیست و یکم فروردین 1388 |

 
 

مادربزرگ رفت . دلم مي خواست اين پستم رو جور ديگه اي شروع كنم . دوست داشتم آه و ناله كنم و بگ چرا رفت . زود بود يا نبايد مي رفت . اما حقيقت اينه كه حالا كه مادربزرگ رفت حس مي كنم اون باري كه چهارسال رو دوشم بود رو يه شبه برداشتن ! انگار بعد چهارسال آرامشی رو که گم کرده بودم بهم پس دادن ! نمی دونم شاید تا حالا اینجوریش رو نخونده باشین . اینکه کسی یکی از عزیزاش رو از دست بده و به جای آه و زاری بگه خدا رحمتش کنه . خوب شد که رفت . اما اگه بگم مادربزرگ چهارسال بود که حسرت راه رفتن به دلش مونده بود . اگه بگم مادربزرگ چهارسال بود با یه دست زندگی می کرد . اگه بگم مادربزرگ چهارسال بود به جای دست شویی رفتن به ناچار ... . اونوقت شاید این حس دوگانه ی منو درک کنید . حسی که تمام مدت مراسم تشییع و خاکسپاری با من بود . حسی که وادارم می کرد به جای ضجه زدن فقط با جنازه ای که توی خاک می گذاشتن خداحافظی کنم . اون چیزی که در طی همه ی این مراسما اشک منو در می آورد غم و اندوه و ناله های عمه ها و مامانم بود و اشک های بی صدا و شونه های لرزان بابا و عمو ها . دیدن گور . پختن حلوا . گردو گذاشتن لای خرما ها . چایی دادن همه باعث می شدن که به سرانجام فکر کنم . آیین ها و رسم هایی که برای اولین بار باهاشون روبرو می شدم و مجبور به انجامشون بودم منو گیج می کردن . وقتی انجامشون می دادم . وقتی پسرا دم صبح بعد از کندن گور از گورستون برگشتن همش یه جمله ی خبری تو ذهنم دور می خورد (( یه دنیای دیگه هم هست )) وقتی اولین صبح بعد از خاکسپاری بارون بارید  . وقتی قرآن رو خواهرم باز کرد و آیه ای با این معنی از سوره ی انبیا در اومد (( و آنان که هرگز آتش جهنم را نمی چشند و مستقیما به بهشت می روند )) وقتی شب توی جاده به سمت اهواز تاریکی همش منو یاد سفر آخرت می انداخت و تصور اینکه مادربزرگم حالا بعد از چهار سال سر پاست و داره با پای خودش به سمت راهی معلوم می ره منو به گریه می انداخت . برای اولین بار حس کردم مرگ خیلی بهم نزدیک شده . خیلی نزدیک ... .



جمعه چهاردهم فروردین 1388 |

.

 
 
مادربزرگم رفت ... .

سه شنبه یازدهم فروردین 1388 |

حس نحس

 
 
خیلی وقته که وقتی دست به کیبورد می شم و می خوام برای این وبم بنویسم یهو انگار یه چیزی رو کم می یارم . یه چیزی که نمی دونم چیه ... یه چیزی که بهم حس فرار می ده یا حس از سر باز کنی ! مثل وقتایی که نه می تونی یه چیزی رو بگی نه می تونی چیزی بغیر از اون رو بگی !همچین مواقعی هیچ چیزی نوشته نمی شه یا اگه هم نوشته می شه تنها چرت و پرت های یه ذهن آشفته است که راه تراوش افکارش رو به بیرون سد کرده . نمی دونم از کی این طوری شدم ؟! شاید از وقتی که به دانسته هام شک کردم ... یا از وقتی که حس کردم  چارچوب های سختی که برای خودم بافتم دارن از تو می پوسن ... شاید از وقتی که وارد اجتماعی شدم که با خونه فرق می کرد ... اجتماعی که خیلی از افکار منو قبول نداشت ... شاید وقتی شدم اقلیت ! شاید وقتی حرف از دفاع از عقاید پیش اومد نه تکمیل اون .. و بعد کم کم حرف هام قبل از اینکه از لبام  خارج بشن پژمردند و من موندم حس برزخی مداومی که منو هی تاب می داد و هی تاب می داد ... حس می کنم دچار دگردیسی شدم ... یه دگردیسی سرگیجه آور ... یا شایدم نه !!! حس می کنم منو با طناب بستن و دارن به دو سمت مخالف می کشن ... گاهی فکر می کنم چی می شه اگه بشینم روی یه صندلی و گذر لحظه ها رو همون جوری که یکی از دوستام می گه نگاه کنم ! به قول خودش افسردگی مدل کافکایی !! اما بعد یه چیزی مثل محرک قوی منو از جا می پرونه ... حسی که همیشه باهام بوده ...  

همیشه از قضاوت می ترسیدم ... ازاینکه مجبورم کنن قضاوت کنم بین دوچیز یا دو کس ! هیچ وقت دلم نخواست حکم  صادر کنم .. اما الان انگار همش از قضاوت شدن می ترسم .. از اینکه کسی برام حکم صادر کنه . بدون اینکه بشناسدم یا درکم کنه ... خیلی سخته به کسی که ادعا می کنه که درکت می کنه بفهمونی که اونم راهو اشتباه رفته ...

وقتی دلت برای خودت تنگ می شود باید دنبال خودت بگردی ... بگردی و بگردی و بگردی ... نمی خوام بعد از دگردیسی بگم من قرار نبود این باشم !!!



جمعه هفتم فروردین 1388 |

88

 
 
سال نو مبارک ...

چند روزی از تولد این دو تا هشت عجیب می گذره . از همین الان می تونم اتفاق های عجیبی رو که قراره رخ بده بو بکشم . خیلی سعی کردم شروع خوبی داشته باشم با شب ها و روز هایی سرشار از رضایت ! خدا رو شکر که تونستم . امروز نمی دونم چندم نوروزه ! ولی برای من خیلی سریع گذشت . تمام این روز ها رو یکسره شهر آبا و اجدادیم بودم ! یک عالمه دید و بازدید . یک عالمه خنده و شوخی و یک عالمه دیدار از آثار باستانی شهر پدریم . این عید باعث شد اون حسی رو که داشتم از دست می دادم . بیشتر و بهتر احیا کنم . هر چند حال مادربزرگم هنوز هم تعریفی نداره و دیدنش هنوز هم دل سنگی می خواد  و هر چند هنوز بیماری خواهرم بهبود کامل پیدا نکرده با همه ی اینا دیگه اون بنده ی عاصی خدا نیستم . دیگه شاکی نیستم و داد نمی زنم که عدالتت کجاست . چون لطفش رو دیدم اونم با تمام وجود وقتی که یک هفته مونده به عروسی خواهرم مادربزرگ رو از اون دنیا برگردوند و نگذاشت بعد ۲ سال باز این عروسی عقب بیفته ...

این دوتا هشت جدید برای من نوید سالی پر از آرزو های دست یافتنی رو می ده . خدایا به خاطر تحقق رویا هام اونم به زودی زود ممنون !!



پنجشنبه ششم فروردین 1388 |
Blog Skin