من آدم سیاسی ای نیستم یا شاید آدم سیاسی ای هستم که دلش می خواست آدم سیاسی ای نباشد ... من هم دلم می خواست می توانستم بدون هیچ دغدغه ای از صبح تا شب هم راه فرند هایم چرخ بزنم و فکر بی نانی عده ای و بد بختی برخی اعصابم را مدام ریز ریز نکند . من هم خیلی دلم می خواست آن قسمت از کودکیم را بردارم بیاندازم توی جوب (همان قسمتی که می گفت دلش می خواهد بزرگ که شد رئیس جمهور بشود .) من خیلی دلم می خواست انقدر نگران ۴ سال بعدی نباشم و زندگی ام را بکنم انگار که نه انگار مملکتی هم هست که در آن انتخاباتی می باشد ...
اما بیشتر از همه ی اینها دلم می خواهد رئیس جمهوری داشته باشم که :
ـ حداقل نیمی از حرف هایش چیزی باشد که دلم می خواهدبشنوم . حرف هایی که حداقل بوی این را بدهد که به چیز هایی فکر کرده است و درد هایی را که من دیده ام و تجربه نکرده ام او هم دیده باشد ( تجربه اش را نخواستم !!)
- وقتی عملکرد دولتش به رقم ۴ سال رسید به اتفاقاتی که بر سر بانوان و قوانین بانوان آمد لبخند بزنم نه این که با هر بار روخوانی آنها دلم آتش بگیرد !
- دلم می خواهد برنامه ی اقتصادی ای ارائه کند که به جای بی پول کردن آنها که پول دارند ( نه آنها که خروار ها خروار پول دارند ) بی پول ها را پول دار می کرد. آنقدر که حداقل کمی از کار هایی که می کرد با درس های استاد اقتصادمان همخوانی داشته باشد .
- من نمی دانم این طرح امنیت اجتماعی از جانب کیست اما دلم می خو اهد رئیس جمهورم بفهمد یا حداقل بگوید که می داند مشکل عروسک های رنگین و شلوار های آستین کوتاه و پسر های مو تیغ تیغی مشکل قانونی نیست و مشکل از جانب فرهنگ است .
- دلم می خواهد حس وطن پرستی ام را درک کند . دلم می خواهد بفهمد وقتی این قدر با عراقی ها گرم می گیریم وقتی صدا و سیمایمان مدام فیلم هایی می سازد که در آن پسر های ایرانی عاشق دختر های عراقی می شوند چقدر ما را یاد خمپاره ها و ویرانی شهر مان می اندازد .
و خیلی از دلخواست های دیگر که نمی دانم چه به سرشان خواهد آمد اگر ....
من از دور نگاهت کردم ... پیر بودی پیر ! قد تمام سالهایی که درخت به خود دیده بود ... ساکت تر
از همیشه آرام و بی تشویش برگ های درخت را جارو می زدی ... هر برگ خاطره ای از سال های
تو بود ... از کنارت گذشتم .. یادم نیست گفتم خسته نباشید یا نه ! اما از لایه لای لب های خشکت
شنیدم که گفتی سلامت باشی دخترم !آخرین برگ را برداشتی ... زمین پاکیزه نظاره ات می کرد ... ناگهان باد
شیطنت کرد .. مثل همیشه ! و برگ ها بی محابا رقصیدند ... درخت موسیقی زندگی می نواخت ..
.............................................................
کوچه در خواب است در خواب فراموشی ... یک هفته است که نیستی ومن امروز تازه فهمیدم که نیستی
از کوله بار پر برگ کوچه که یک هفته است برگ های پوسیده را از این سو به آن سو می گرداند و
نگاه دلواپس زمین زیر چرک ...
آخرین برگ را برداشتم ... زمین پاکیزه نظاره ام کرد .. ناگهان باد شیطنت کرد .. مثل همیشه !و برگها
بی محابا رقصیدند ... درخت موسیقی زندگی می نواخت ...
شالم را سفت دور گردنم پیچاندم ... باد با آن بازیش گرفته بود چون کودکی که غم آدم بزرگها را نمی فهمید
.....................................
واقعیت رادر گوشش فریاد زدم !
باد ایستاد ... برگ از رقص افتاد ... صدای درخت خاموش شد ...
وقتی که می رفتم ....
کوچه بغض کرده بود

