فکر می کنم ما نسل مرگیم ... نسلی که هرگز زندگی نکرد !
چشمهایم را باز می کنم نیست ....
خدایا کدام بهتر است ؟! خودت اراده کن ...
دوشنبه _ عصر _ اتوبوس واحد _ اهواز
اتوبوس برعکس همیشه زیاد شلوغ نبود . مقصدم آخرین ایستگاه بود و این بهم کمک می کرد تا با خیال راحت از اتوبوس سواری لذت ببرم . جدا از گرمای هوا من اتوبوس رو به تاکسی و ماشین شخصی ترجیح می دم چون باعث می شه حس کنم برای لحظاتی در ارتباط مستقیم با مردم شهرم از همه ی اقشار هستم .
ایستگاه نبش زیتون بود که خانمی سوار شد . خب مطمئننا قبل از آن و بعد از آن هم خانم های زیادی سوار اتوبوس می شدند . اما این یکی کمی فرق می کرد . در پوشش این دختر ؟ زن جوان ؟ پیرزن ؟ چیزی بود که دیگران نداشتند . او برقع داشت ( روبند ) . او روی تنها صندلی خالی یعنی درست رو به روی من نشست . بی هیچ حرکتی به نظر راحت می رسید . نمی دانستم او هم مثل من گرمش هست ؟ دلش نمی خواهد نسیم داغی که از لای شیشه ی نیمه باز می آید صورتش را لمس کند ؟ نمی خواهد ترکیب ناخواسته ی باد داغ و خیسی ناشی از عرقش نقش کولر آبی را برایش ایفا کند ؟ سعی می کنم نگاهش نکنم . دلم نمی خواهد احساس کند نگاهش می کنم اما از طرفی هم برایم سخت است مدام فکرم حول او تاب می خورد و از آن بدتر درست جلویم نشسته است یعنی دقیقا در خط طبیعی نگاهم . بالاخره سرم را پایین می اندازم و وانمود می کنم که در حال اس ام اس دادنم . همانطور که به او فکر می کنم یاد ماجرایی می افتم که چند وقت قبل شنیده بودم . از شوشتر . از آرایشگاهی که نزدیک خانه ی مادربزرگم بود . اینکه یک روز ظهر دو نفر با چادر مشکی که رویشان را حسابی گرفته بودند وارد آرایشگاه شده اند و ناگهان از زیر چادر ها چهره ی دو مرد نمایان شده بود و به زور و تهدید پول ها و طلاها ی آرایشگر و مشتریانش را برده بودند . دوباره نگاهش می کنم . نمی دانم الان که دارم خیره نگاهش می کنم او هم نگاهم می کند یا نه ! روبندش از آن نوع روبند هایی است که روی چشم هایشان هم توری نازک کشیده اند . سرم را به سمت شیشه می گردانم . ( لعنت ! چرا این از اول تا الان همین طور جلو رو زل زده ؟ یعنی منو داره نگاه می کنه ؟ اصلا این زنه ؟ نکنه مرد باشه ؟ شاید خوابش برده ؟ نه ! نمی تونه که این طوری سیخ خوابش ببره ! این چرا اینقد قدبلنده ؟ یکم زیادی درشت نیست ؟ ) اتوبوس ایستاد . خانمی که کنارم نشسته بود پیاده شد و خانم روبنده دار پاشد کنارم نشست . خودم رو حسابی جمع کردم و زیر لب بسم ا.. گفتم ! ( اگه مرد باشه چی ؟ ) سعی کردم با چادرش تماس نداشته باشم . کیفم رو محکم گرفتم و به این فکر کردم اگه چک پولی روکه برای شهریه ی آموزشگاهم همراه دارم بزنه من چه جوری می تونم ردش رو بگیرم . فکر می کنم اگه ازم بپرسن : چه شکلی بود ؟ چه سنی داشت ؟ پوستش چه رنگ بود ؟ چی پوشیده بود ؟ من چی می تونم بگم ! من فقط یه بسته ی مهر و موم شده ی مشکی دیده بودم . توی این فکرهام که متوجه می شم به دختری که روبه روم نشسته ناخودآگاه خیره شدم و اون داره با تعجب نگام می کنه ! پوزش خواهانه بهش لبخند می زنم و سر تکون می دم . اونم لبخند می زنه . بعد فکر می کنم این خانم چه جوری می تونه به خانمی که تو اتوبوس روبه روش می شینه لبخند بزنه ؟ اصلا شده تا حالا توی بازار کسی یک دفعه روی شونه اش بزنه و ذوق مرگ شده بگه ( فلانی تو اینجا چی کار می کنی ؟ ) آخه چه جوری می شه اونو تشخیص داد اگه همه همینطور روبند بزنن؟ از این فکر خنده ام می گیره ! اگه همه روبند بزنن دیگه همه ی سیستم های امنیتی کشک می شن که ؟ همه ی دوربینای مداربسته می شن کشک ! چه جوری می شه یه دزد یا قاتل یا بمب گذار رو از روی فیلم این دوربینا پیدا کرد ! دیگه چه جوری می شه عکس یه قاتل رو تو روزنامه زد و از مردم خواست که شناساییش کنن ؟ گوشیش زنگ می خوره . درش می یاره و خاموشش می کنه ! دستاش ضمختن مثل دست یه زن زحمت کش یا یه مرد ! نکنه مرد باشه ؟ یاد طالبان می افتم . یاد بادبادک باز ... اگه طالبان یه وقت توی ایران .... این فکر رو لجوجانه از ذهنم کنار می زنم ! نه ! امکان نداره ! از شیشه بیرون رو نگاه می کنم و آه می کشم . ایستگاه بعد خانمه پیاده می شه و می ره اما یادش با من می مونه و حس تلخی که بهم داده ... حس تلخ نا امنی ...
* اینو قبلا یه تیکه از یه نوشته ام بود اما حالا تقدیمش کردم به تو !
گاهی وقتا خدای بعضی ها رو که می بینم ازش می ترسم . از خدایی که دارن می ترسم . خداشون زیادی خشمگین ... زیادی دور .... زیادی سخته . برای رسیدن به خداشون باید راه زیادی رو تاب آورد . خدایی که بی واسطه راهشون نمی ده . خدایی که منتظره تا به هر دلیلی مجازاتشون کنه . خدای بعضی ها هم عجیب غریبه ! مثلا خدای مامانم خیلی سهل گیره ! یعنی مامانم رو مثل یه بچه ی یکی یه دونه ی لوس بار می یاره . مامانم همیشه ورد زبونش اینه ( خدا منو خیلی دوست داره !!! ) از اون طرف خدای بابام سخت گیره . اما خدای عقله ! خدای نقد و بررسی و بحث و یقین !
.....................................................
* حالم خوب شده بود به خدا ! این پست رو با دل باز نوشتم . اما نمی دونم چرا گذرم افتاد به یه لینک سیا.سی ولعنت به من اگه یه بار دیگه مطالبی از این دست بخونم . لعنت به تمام کسایی که گند می زنن به باورات بعد یه عمر . لعنت به اونایی که ...
سلام ! ای میل پر از شکایتت رو خوندم و می دونم که می دونی الان چه حسی دارم ! بهت گفته بودم وقتی بهم می گی متفاوتم چه حسی بهم دست می ده ؟ حسم شبیه گاوی می شه که بردنش کشتارگاه و بهش مهر بهداشت زدن . اول گاوه خوشحاله چون بهش گفتن تو سالمی اما بعد ناراحته چون می بینه چون سالمه می کشنش . حالا منم همینطوری هستم . مثل اون گاوه می ترسم اگه مهر بهداشت رو بگیرم ببرنم کشتارگاه . تا حالا فکر می کردم می تونم خیلی موزمارانه ( موذ مارانه ؟ ) در حالیکه مثل آدمای دیگه فکر نمی کنم مثلشون رفتار کنم . می دونی آنقدر رویای عوض کردن اطرافم رو داشتم که باورم شده بود می تونم عوضشون کنم . فکر می کردم برای عوض کردنشون باید بهشون القا کنم منم مثل خودشونم . یکی از بین خودشون که شاخ نداره که دم نداره اما یکم بعضی وقتا عقیده های خوبی داره . می دونی برای نجات مردم معمولی باید مثل خودشون بود چون از آدمای متفاوت دل خوشی ندارن . چون اونا خودشون حقارت خودشون رو درک می کنن . از یه طرفی این گاو ( خودمو می گم ) یه مدت که گذشت دید داره به طویله اش عادت می کنه داره به گاوای مریض دیگه عادت می کنه . داره به گاوای شیری ای که همه ی عمرشون تو طویله گذشته عادت می کنه . دلش براشون سوخت . بهشون احساس محبت کرد . من تا قبل دیدن تو تا این مرحله اومده بودم . یعنی حس دلسوزی و محبت . یادته یه بار بهت گفتم هر آدمی یه چیز خاص داره که بتونی دوستش داشته باشی ؟ که بتونی به همون خاطر باهاش کنار بیای . ( بهت گفتم ؟ ) من فکر کردم حالا که آدم متفاوت نمی بینم بذار توی آدمای معمولی اطرافم ذره ذره اش رو پیدا کنم . تو هر کدوم یکم . اما بعد تو رو دیدم که یه گاو سالم بودی ( بلانسبت البته ! ) یه گاو سالم که یه روز اومدی توی طویله ای که زندگی می کردم . کم کم باهم اخت شدیم . من دیگه قیافه ام هم شبیه گاوای مریض شده بود . شبیه گاوای شیرده . اما تو پیدام کردی . بهم گفتی که یه گاو سالمم . اما من می ترسیدم . هنوزم می ترسم . با اینکه تو رو دیدم که بار ها رفتی مهر بهداشت رو گرفتی . می دونی تو با سر مسیر کشتار گاهتو رفتی . بعد من نگاهت کردم . و یه چیزی توم بیدار شد . و فهمیدم یه گاو که خودشو به مریضی می زنه ممکنه کشتار گاه نره اما بعد از مدتی لاشه اش رو می شه تو گندآب زباله های طویله پیدا کرد با هزاران مگسی که دارن جونشو می خورن . می دونی من فهمیدم نمی خوام آخر عمر یه لاشه ی متعفن باشم . می خوام یه گاو سالم باشم که مهر بهداشت داره و تو صف کشتارگاه ایستاده . این تصمیمای انقلابی انتحاری ای هم که می گیرم به همین دلیله ! درواقع دارم به در و دیوار می زنم تا بزرگای طویله بفهمن یه گاو سالم از کامیون کشتارگاه جامونده ! شاید خیلی زود تو کشتار گاه همو ببینیم ! پس گاو سالم دوست داشتنی ای که مهر بهداشت خوردی یه کم دم کشتارگاه منتظرم بمون ....
یه تجربه ی جدید رو از سر گذروندم . تجربه ای که کمکم کرد بفهمم بالاخره چی می خوام و پای چیزی که می خوام بمونم !

