دلم براي خودم تنگ شده بود ... همان خودم كه هميشه زير لب ناسزايي روانه ي سياست مي كردم و مي رفتم پي زندگي ام ... كه لقمه هايم را كوچك كوچك و قد دهنم بر مي داشتم ... كه معتقد بودم من از همين اطرافيان خودم شروع مي كنم .... خوب چشم هايم را هم اكنون مي بندم و سعي مي كنم باز گردم به روز هاي پيش از انتخابات ... آهسته كشيده مي شوم سمت كتاب شعر از دريچه ي ماه اثر فريدون مشيري ! بازش كه مي كنم به جاي شعر هاي شادي كه هميشه مشيري برايم داشت اين بار شعر هايش تلخ بود اما من عزمم را جمع كرده بودم ! كنارش گذاشتم و رفتم سراغ آندره ژيد بي خبر از همه جاي نه چندان محبوبم ... دوست دارم چند روزي فارغ از همه ي بحث ها در خودم به سر ببرم !! جامعه كه اين روز ها جز اعصاب به ريخته چيزي برايم ندارد !!!
صداي گوينده ي خبري صداي امريكا رو اعصابم پياده روي مي كند سعي مي كنم بي توجه به آن بخوانم :
امروز صبح به كسي مي مانم كه مي داند قلمش بيش از آنكه بايد آغشته به مركب است ، و از بيم لكه دار كردن كاغذ ، نقش و نگاري از واژه ها ترسيم مي كند ....
(( آندره ژيد ))
***** اینجا دارد باران می آید !!! فکر کن !! این موقع سال ... اهواز ؟! بارون ؟!

