تبليغاتX
تو کنارم هستی ؟ - برای دوست عزیزم که بزودی فارغ التحصیل خواهد شد !

 

 وقتی کسی رادوست داری و می خواهی با او وداع کنی  مدام می تر سی . می ترسی نتوانی ... نشود .. آنقدرقدرت نداشته باشی که به او یگویی چقدر دلت برایش تنگ خواهد شد . بعضی از آدمها اینجور وقتها گریشان می گیرد و با گریشان حرف می زنند اما وای به حال آنهایی که گریه شان نمی گیرد  ـ مثل من ـ مجبورند در سکوت و میان گریه های دیگران با چشمهاشان حرف بزنند . دوست عزیزم خیلی دیر شناختمت ! خیلی دیر . این دوستی از آن اتفاقاتی بود  که همیشه در کوتاه بودنش حسرت خواهد ماند . می دانی هنوز هم باورم نمی شود که ترم بعد تو نخواهی بود تو با همه ی راه کار هایت ! حرف هایت ! پند هایت !  وای که چقدر خوب بعضی  آدم ها را می شناختی !!!!

چقدر به شعر های مزخرف من گوش دادی ! ایرادهایم را گرفتی و تشویقم کردی ! نمی دانم می دانی چقدر قبولت دارم و داشته ام ؟ دوست عزیزم من هیچ وقت در خداحافظی هایم موفق نبوده ام این را حتما فهمیده ای ! من تا ز مانی که حقیقت بر سرم آوار نشود و جای خالی کسی یا چیزی را نبینم تا آخرین لحظه احمقانه خواهم خندید .. و وقتی باورم شد کز خواهم کرد یک گوشه و آنوقت مطمئن باش یاد همه ی ساعت هایی که با هم کنج تختت می نشستیم ـ همه دور هم ـ و تو چون نگین میان ما بچه کوچولو های بی تجربه می درخشیدی خواهم افتاد و با هر قطره ی غمم خواهم گفت وای که تو چه حوصله ای داشتی !

پریشب که تو داشتی سمینار آخرت را آماده می کردی ما در حیاط نشسته بودیم تا مزاحمت نشویم و به یاد آن شب شاد پیشین سزارین ادبی کردیم !!!

یادت هست ؟ دور هم می نشستیم و هر کس سعی می کرد یک بیت شعر بگوید . چقدر می خندیدیم ! چه چرت و پرت هایی که نمی گفتیم !!

 

به فرما این هم دست گل جدید دست پرورده هایت :

 

خوابم می آید

پلک هایم سنگین است

نمی دانم امشب را چگونه سر کنم بی یار

ماه از شانه ی راستم می تابد

چه سود ؟ ماه هم پشت دیوار است

در خاطره ام می ماند امشب

و سالها بعد به یاد می آورد دیوار این دو عاشق را

نگاه های پر از حرف را

و از دور صداهایی می آید

و وحشت می تازد

یار مرا گذاشته می رود نامرد !

زندگی این است ، همین است

رفتن و رها کردن

عشق و سگ وفرار

و خاطره های ماندگار

و دو دمپایی که مانده اند آن سوی دیوار

صاحب آنها کجاست ؟

این سوی دیوار ؟ آن سوی دیوار ؟

 یا روی درخت مشغول تماشاست ؟

شاید هم سگ او را خورده ! کجاست آن مردک عاشق پیشه ؟

ما چهار تن بودیم

تندخوی ، تازه رسیده ای غریب ، کاتب و ارتفاعی که پست نبود

در تنهاترین شبی که تلخ نبود

رنج نبود و هیچ امتحان مزخرفی نبود !!

به فردا می اندیشیم ، به فردا هایی که شاید مارا از هم بگیرند

و یک دوست فردا وداع خواهد کرد

او خواهد رفت و مارا در بطن ناملایمات ، نا خواسته تنها خواهد گذاشت

گر او برود که به ما بگوید این به و این نه ؟

که بشناساند به ما گرگان در پوستین گوسفند را ؟

 مجالی برای مشورت نمی ماند (این بیت دزدیست ! )

و تلاش مذبوحانه ی تند خوی برای ابراز احساساتش :

بغضی پنهان در میان گره مصنوعی ابروان

و اشکان پنهان پشت پرده پلکان

و تازه رسیده ای غریب، ساک نگشوده گفت :

چگونه پس از تو شعر هایم را نجوا کنم

برای تختی که از غربت تو خالیست ؟

و کاتبی ادیب

با دلی پر از احساس رقیق

با غمی سنگین از دوری رفیق

با خودش می گوید

بعد از او ....

و ارتفاع ، باور نمی کند وداع را

فردا بی شک آغازیست برای ساختن چیزی که او ،

از ما همیشه می خواست

اینکه پاک باشیم و آگاه

حدیث این روز های زندگی

هر چند می خواهیم تو را بسرائیم اما ....

 

 

1387/4/3

شب _ حیاط خوابگاه _ پشت دیوار بتونی _ دانشگاه رامین

جایی که صدای سگ های دانشگاه بداد می کرد چیزی نزدیک حدود ساعت ۲ یا ۳ شب

این هم لینک دست گلایی که در این جنایت ادبی همراه من بودن

 

 دوباره زندگی انجمن شاعران مرده



چهارشنبه پنجم تیر 1387 |
Blog Skin