خوابم می آید
پلک هایم سنگین است
نمی دانم امشب را چگونه سر کنم بی یار
ماه از شانه ی راستم می تابد
چه سود ؟ ماه هم پشت دیوار است
در خاطره ام می ماند امشب
و سالها بعد به یاد می آورد دیوار این دو عاشق را
نگاه های پر از حرف را
و از دور صداهایی می آید
و وحشت می تازد
یار مرا گذاشته می رود نامرد !
زندگی این است ، همین است
رفتن و رها کردن
عشق و سگ وفرار
و خاطره های ماندگار
و دو دمپایی که مانده اند آن سوی دیوار
صاحب آنها کجاست ؟
این سوی دیوار ؟ آن سوی دیوار ؟
یا روی درخت مشغول تماشاست ؟
شاید هم سگ او را خورده ! کجاست آن مردک عاشق پیشه ؟
ما چهار تن بودیم
تندخوی ، تازه رسیده ای غریب ، کاتب و ارتفاعی که پست نبود
در تنهاترین شبی که تلخ نبود
رنج نبود و هیچ امتحان مزخرفی نبود !!
به فردا می اندیشیم ، به فردا هایی که شاید مارا از هم بگیرند
و یک دوست فردا وداع خواهد کرد
او خواهد رفت و مارا در بطن ناملایمات ، نا خواسته تنها خواهد گذاشت
گر او برود که به ما بگوید این به و این نه ؟
که بشناساند به ما گرگان در پوستین گوسفند را ؟
مجالی برای مشورت نمی ماند (این بیت دزدیست ! )
و تلاش مذبوحانه ی تند خوی برای ابراز احساساتش :
بغضی پنهان در میان گره مصنوعی ابروان
و اشکان پنهان پشت پرده پلکان
و تازه رسیده ای غریب، ساک نگشوده گفت :
چگونه پس از تو شعر هایم را نجوا کنم
برای تختی که از غربت تو خالیست ؟
و کاتبی ادیب
با دلی پر از احساس رقیق
با غمی سنگین از دوری رفیق
با خودش می گوید
بعد از او ....
و ارتفاع ، باور نمی کند وداع را
فردا بی شک آغازیست برای ساختن چیزی که او ،
از ما همیشه می خواست
اینکه پاک باشیم و آگاه
حدیث این روز های زندگی
هر چند می خواهیم تو را بسرائیم اما ....
1387/4/3
شب _ حیاط خوابگاه _ پشت دیوار بتونی _ دانشگاه رامین
جایی که صدای سگ های دانشگاه بداد می کرد چیزی نزدیک حدود ساعت ۲ یا ۳ شب
این هم لینک دست گلایی که در این جنایت ادبی همراه من بودن

