<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> تو کنارم هستی ؟</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/</link>
<description> زیر پرچین غروب یک سبد دلتنگیست ....... تو کنارم هستی ؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 20:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آدما </title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>این روزا زیاد سر ذوق و حوصله نیستم . آدما برام صورتک های بواد شده ای شدن که مدام رو نروم راه می رن . سخت می تونم از کنار کارا و حرفاشون بگذرم . نه ! هنوز خودمم . خود آرومی که از کسی دلگیر نمی شه . اما این خودم با خود چند وقت پیشم فرق می کنه این خود جدید دلخور می شه اما به روی خودش نمی یاره . حالا من با این خود جدید و بغضاش چی کنم ؟ وقتی نمی دونم اصلا از کجا پیداش شده و چرا ؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا افتادم تو کار برچسب زنی به آدما البته تو دل خودم . این روزا آدما برام تقسیم شدن به : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمای آزار .. آدمایی که زاده شدن تا آزارت بدن . آزارت می دن اما اما به شکل نزدیکی برات قابل درکن . انگار یه جوری خویشاوندن با افکارت . یه جور ترسناکی شبیهند به خودت . واسه همینه که تحملشون می کنی . دلت واسشون می سوزه . درکشون می کنی .. و گاهی خصمانه دلتنگشون می شی . دلتنگ یه دشمن دور که شبیهته عجیب . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمای بی آزار .. آدمای خنثی . آدمایی که هستن یا نه .. دوستن یا دشمن .. فرقی واست نمی کنن . انگار که درختن یا میزن یا نیمکت چرک پارک . هستن که فضایی اشغال کرده باشند و هوایی مصرف . زاده شدن که باشن . که هرسال آمار جمعیت رو زیاد کنن . که بزان . که وقتی عنقی حس کنی دنیا داره از جمعیت می ترکه و همین . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمای خوب ... آدمای دوست . آدمای روزای هم زبونی . کسایی که حرصت میدن اما دلخورت نمی کنن . آدمایی که عصبانیت می کنن اما متنفرت نه . هستن تا هر از گاهی بهت نیرو بدن . بهت نفس بدن . بهت یاد بدن بخندی .. بازی کنی . دوست باشی .. دوست بداری . آدمای خوب خوبن . خوبن که باشن . خوبن که هستن . آدمای خوب نعمتن . نعمت با دردسر . خار و گل در هم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمای پوچ . آدمای رو نرون . آدمایی که بدن بی هدف . آدمایی که خوبن بی هدف . زنده ان بی هدف . شادن بی هدف . آدمای پوچ رو نرون چون احمقن . چون بد ذاتن . چون احمقانه بدن . نقشه هاشون پوچ . دست و پا زدنشون پوچه.. دیوونه بازی هاشون پوچه . پوچیشون رو اعصابه . خوبه که نباشن . خوبه که نباشن ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچ</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>خیلی روزا هست .. خیلی وقتا ... که از همه چیز خسته می شم . دلم می خواد یه روز صبح که عنق از خواب بیدار می شم . بدون اینکه به کسی بگم .. بدون اینکه کسی ازم بپرسه .. بدون اینکه کسی نگرانم باشه برم . برم ... مهم نیست کجا یا چه طور یا چه قدر ! فقط برم ! با یه کوله پشتی که توش همه چی باشه اما سبک باشه . همه ی دوست داشتنی هام باشه اما سبک باشه . اونقدر که منو پابند جایی نکنه . پا گیر کسی نکنه ... گاهی اوقات اینقدر که دلم می خواد نباشم یا مرئی نباشم که دلم درد می گیره . دلم از شدت این خواستن درد می گیره ... درد می گیره و همین درد بهم ثابت می کنه که هستم ... که هنوز هستم و کاش این بودنم بزرگ بود ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* خوبم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 19:04:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حوا</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>بی خیال آدم که نباید همیشه آدم باشد ! گاهی هم می شود حوا بود و اهل وسوسه ....</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 09:41:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>آدم های کوچیک ... آدم های بزرگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم های بزرگ .... آدم های کوچیک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم های کوچیک ... آدم های بزرگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم های بزرگ ... آدم های کوچیک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ابد نفاق خواهد بود ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 23:15:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعایی برای ترکیدن !</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>یعنی رسما بترکه این اینترنت و ما رو راحت کنه دیگه ! آخه اینم شد زندگی مجازی ؟ از هر ۱۰۰ در که می زنی نود و نه تا ش بسته است اونی هم که وا میشه فقط تا راهروی خونه رات می ده ! یعنی بترکه این وبلاگ نویسی که به خونه ی خودتم راهت نمی دن . رسما کچل شدم یه مدت با این سیستم شیک بلاگفا ! مگه صفحه ی اولش وا میشه ؟ حالا تو هی خودتو بکش ! سرعتم که در حد نور شده اصلا ! خدایی اگه این دنیای مجازی با این وضعش نترکه کجا دیگه یاس بترکه ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* همه چیمون به همه چیمون می یاد شیک !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 11:48:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تخریب چی !</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>نگاهش می کنم . تسبیح توی دستش را مدام با ذکر می گرداند . زاویه ی دستش به گونه ای است که همه به خوبی آن را ببینند . دارد مثلا مرا ارشاد می کند ! نگاهش از چهار تار مویی که بیرون از روسری اند به روی مانتوی نارنجی رنگم می لغزد . می دانم خوشایندش نبوده است . می خواهم بگویم این مانتو را فقط برای مهمونی می پوشم اما حرفم را قورت می دهم . فکر می کنم به او ربطی ندارد . به دور مجلس نگاهی می اندازد . آن طرف تر چند تا از دختر های فامیل در حال بگو بخندند . به مچ بند دست یکی از آنها نگاه می کند و پوزخند می زند . بعد رو به من می پرسد ( نمی دونم نمازم رو خوندم ؟ ) می دونم که یادش هست . سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم و در دلم می گویم ( خوندی ! خوبم خوندی با ده تا نماز مستحب و قضای احتمالی ! همه هم دیدند و شنیدند بسکه الله اکبر هایت را بلند گفتی و کشید ی! ) اما باز چیزی نمی گویم . دستش را می گذارد روی شانه ام و به مچ های دستم چشم می دوزد . به مچ های خالی نگاه می کنم . می گوید ( خوبه ! می دونستم تو از اینا نیستی ! ) خودم را به خنگی می زنم ( کدوما ؟!) همین جوونا که نه دین دارن نه ایمون ! همین سبزا رو می گم . یاد دستبند سبزی می افتم که دور گردن عروسکم بسته ام  . یادم می آید از همان روز اول برای این که ثابت کنم من به خاطر مد و کلاس سبز نشده ام دست بند نبستم . می آیم حرفی بزنم اما باز قورتش می دهم . حوصله اش را ندارم . همه ی حرف هایشان را از حفظم . تعجب می کنم چطور خودشان با حرف هاشان قانع می شوند . میوه اش را پوست می کند و شروع می کند به ارشاد کردن . و من هی خود خوری می کنم . زیر لب با خودم زمزمه می کنم . ( چته ؟ این تازه اولشه ! چه مرگته ! طاقت بیار و هیچ چی نگو ! ) بین حرف هایش هم از بی نمازی و بی روزگی و بی حجابی و بی ایمانی سبز ها می گوید . فکر می کنم عجب تخریب چی خوبی هست ها !!! ظاهر بینی اش حالم را بد می کند .چرا نمی تواند به غیر از فکر خودش نوع فکر دیگری را ببیند . می گذارم خوب حرف هایش را بزند و هی چیزی نمی گویم حتی نمی گویم که در اینکه توحید داشته باشد مشکوکم . مدت هاست که فهمیده ام وقتی خدا نخواهد کسی حقیقتی را ببیند نمی بیند حالا هر چقدرهم تو فریاد بزنی . وقتی حرف هایش را تمام می کند به من نگاه می کند می فهمم منتظر حرفی از جانب من است . با لبخندی کج می پرسم خاله ( خاله ام نیست ! خاله صداش می کردم ) کی به نامت زدن ؟ با تعجب می پرسه چیو ؟ می خندم و می گم ( سند خدا رو می گم ... کی خدا رو به اسمت زدن که اینجوری جای خدا نشستی و اعمال بنده هاش رو چرتکه می ندازی ؟ نکنه ضمانت نامه ی بهشت بهت دادن که اینقد مطمئنی ؟ ) بد نگاهم می کند . می دانم باید  باز هم سکوت می کردم اما اگر نمی گفتم بد جوری روی دلم می ماند . </description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 13:05:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این وبلاگ عزا دار است .</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;استاد پرویز مشکاتیان در گذشت . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 21:05:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خب که چی ؟</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>قبلا فک می کردم ما نسل گریههای بلند و شادی های یواشیم اما حالا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;ما نسل مرگیم ... نسلی که هرگز زندگی نکرد !&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 20:49:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گیج</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>چشمهایم را می بندم هست ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهایم را باز می کنم نیست ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کدام بهتر است ؟! خودت اراده کن ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 00:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روبند و حس نا امنی</title>
<link>http://armamiter.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دوشنبه  _ عصر _ اتوبوس واحد _  اهواز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتوبوس برعکس همیشه زیاد شلوغ نبود . مقصدم آخرین ایستگاه بود و این بهم کمک می کرد تا با خیال راحت از اتوبوس سواری لذت ببرم . جدا از گرمای هوا من  اتوبوس رو به تاکسی  و ماشین شخصی ترجیح می دم چون باعث می شه حس کنم برای لحظاتی در ارتباط  مستقیم با مردم شهرم از همه ی اقشار هستم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ایستگاه نبش زیتون بود که خانمی سوار شد . خب مطمئننا قبل از آن و بعد از آن هم خانم های زیادی سوار اتوبوس می شدند . اما این یکی کمی فرق می کرد . در پوشش این دختر ؟ زن جوان ؟ پیرزن ؟ چیزی بود که دیگران نداشتند . او برقع داشت ( روبند ) . او روی تنها صندلی خالی یعنی درست رو به روی من نشست . بی هیچ حرکتی به نظر راحت می رسید . نمی دانستم او هم مثل من گرمش هست ؟ دلش نمی خواهد نسیم داغی که از لای شیشه ی نیمه باز می آید صورتش را لمس کند ؟ نمی خواهد ترکیب ناخواسته ی باد داغ و خیسی ناشی از عرقش نقش کولر آبی را برایش ایفا کند ؟ سعی می کنم نگاهش نکنم . دلم نمی خواهد احساس کند نگاهش می کنم اما از طرفی هم برایم سخت است مدام فکرم حول او تاب می خورد و از آن بدتر درست جلویم نشسته است یعنی دقیقا در خط طبیعی نگاهم . بالاخره سرم را پایین می اندازم و وانمود می کنم که در حال اس ام اس دادنم . همانطور که به او فکر می کنم یاد ماجرایی می افتم که چند وقت قبل شنیده بودم . از شوشتر . از آرایشگاهی که نزدیک خانه ی مادربزرگم بود . اینکه یک روز ظهر دو نفر با چادر مشکی که رویشان را حسابی گرفته بودند وارد آرایشگاه شده اند و ناگهان از زیر چادر ها چهره ی دو مرد نمایان شده بود و به زور و تهدید پول ها و طلاها ی آرایشگر و مشتریانش را برده بودند . دوباره نگاهش می کنم . نمی دانم الان که دارم خیره نگاهش می کنم او هم نگاهم می کند یا نه ! روبندش از آن نوع روبند هایی است که روی چشم هایشان هم توری نازک کشیده اند . سرم را به سمت شیشه می گردانم . ( لعنت ! چرا این از اول تا الان همین طور جلو رو زل زده ؟ یعنی منو داره نگاه می کنه ؟ اصلا این زنه ؟ نکنه مرد باشه ؟ شاید خوابش برده ؟ نه ! نمی تونه که این طوری سیخ خوابش ببره ! این چرا اینقد قدبلنده ؟ یکم زیادی درشت نیست ؟ ) اتوبوس ایستاد . خانمی که کنارم نشسته بود پیاده شد و خانم روبنده دار پاشد کنارم نشست . خودم رو حسابی جمع کردم و زیر لب بسم ا.. گفتم ! ( اگه مرد باشه چی ؟ ) سعی کردم با چادرش تماس نداشته باشم . کیفم رو محکم گرفتم و به این فکر کردم اگه چک پولی روکه برای شهریه ی آموزشگاهم همراه دارم  بزنه من چه جوری می تونم ردش رو بگیرم . فکر می کنم اگه ازم بپرسن : چه شکلی بود ؟ چه سنی داشت ؟ پوستش چه رنگ بود ؟ چی پوشیده بود ؟ من چی می تونم بگم ! من فقط یه بسته ی مهر و موم شده ی مشکی دیده بودم . توی این فکرهام که متوجه می شم به دختری که روبه روم نشسته ناخودآگاه خیره شدم و اون داره با تعجب نگام می کنه ! پوزش خواهانه بهش لبخند می زنم و سر تکون می دم . اونم لبخند می زنه . بعد فکر می کنم این خانم چه جوری می تونه به خانمی که تو اتوبوس روبه روش می شینه لبخند بزنه ؟ اصلا شده تا حالا توی بازار کسی یک دفعه روی شونه اش بزنه و ذوق مرگ شده بگه ( فلانی تو اینجا چی کار می کنی ؟ ) آخه چه جوری می شه اونو  تشخیص داد اگه همه همینطور روبند بزنن؟ از این فکر خنده ام می گیره ! اگه همه روبند بزنن دیگه همه ی سیستم های امنیتی کشک می شن که ؟ همه ی دوربینای مداربسته می شن کشک ! چه جوری می شه یه دزد یا قاتل یا بمب گذار رو از روی فیلم این دوربینا پیدا کرد ! دیگه چه جوری می شه عکس یه قاتل رو تو روزنامه زد و از مردم خواست که شناساییش کنن ؟ گوشیش زنگ می خوره . درش می یاره و خاموشش می کنه ! دستاش ضمختن مثل دست یه زن زحمت کش یا یه مرد ! نکنه مرد باشه ؟ یاد طالبان می افتم . یاد بادبادک باز ... اگه طالبان یه وقت توی ایران .... این فکر رو لجوجانه از ذهنم کنار می زنم ! نه ! امکان نداره ! از  شیشه بیرون رو نگاه می کنم و آه می کشم . ایستگاه بعد خانمه پیاده می شه و می ره اما یادش با من می مونه و  حس تلخی که بهم داده ... حس تلخ نا امنی ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=armamiter&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>armamiter</dc:creator>
<guid>http://armamiter.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
